عاشق پسری بد شده ام

عاشق پسری بد شده ام
پارت پنجم
لیها قبول کرد و انگشتر را در دستش انداخت. لیها و جونگ کوک باهم می گشتن ولی زیاد نزدیک هم نمی شدند چون هنوز عروسی نکرده بودند. چند روز گذشت و یک هفته ای که باید تو باغ می موندن تموم شد و برگشتن لیها که خسته بود سرشو رو شونه ی جونگ کوک گذاشت و خوابید وقتی رسیدند لیها بیدار شد و به خانه رفت البته با جونگ کوک قرار گذاست که فردا به طور رسمی خواستگاری بیاد. فردا شد و جونگ کوک به خواستگاری رفت، در خانه را زد و لیها در را باز کرد.
لیها=) سلام خسته نباشید.
جونگ کوک=) سلام ممنون.
پدر لیها=) بفرمایید؟
جونگ کوک=) برای امر خیر اومده بودیم.
پدر لیها یک نگاهی به جونگ کوک انداخت و لیها رو سمت اتاق برد و با او حرف زد.
پدر لیها=) این کیه.
لیها=) این کسی هست که جون منو نجات داد.
پدر لیها=) چی؟
لیها=) وقتی تو اب داشتم غرق می شدم جونمو نجات داد و روز تولدم ازم خواستگاری کرد.
پدر لیها=) تو قبول کردی؟
لیها=) اره، مگه چیزی هست.
پدر لیها=) تو از طرف خودت گفتی من تورو به این ادم نمی دم.
لیها=) برای اینکه پیرسینگ و تتو داره؟
پدر لیها=) اره نمی دم دخترمو به اون ادم.
لیها=) اما بابا من دوسش دارم(با داد)....
پدر لیها تا اینو شنید به اون چک زد و گفت..
پدر لیها=) دهنتو ببند.
لیها=) با همه ی این کارات کاری می کنی از دستت فرار کنم.
لیها اینو گفت و به سمت جونگ کوک رفت و گفت..
لیها=) اقای جئون جونگ کوک من با شما ازدواج کرده و راضی هستم که کنار شما زندگی ای را شروع کنم.
پدر لیها سمتش اومد و لیها را به زمین پرت کرد و گفت...
پدر لیها=) من نمی ذارم.
جونگ کوک لیها را بلند کرده و به اتاق خود لیها برد و درو قفل کرد....
پدر لیها=) درو باز کن با دخترم چی کار می کنی.
لیها چمدون برداشت و لباسا و لوازمشو توش گذاشت و درو باز کرد و....
لیها=) من از اینجا می رم ولی بدون برای این کارات نمی بخشمت.
لیها و جونگ کوک بیرون رفتند و سوار ماشین شدن.
لیها سوار ماشین شد ولی اشک در چشمانش جمع شد و گریه کرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت

جیمین=) اینجور که فکر می کنی نیست. لیها=) دروغ میگی. جیمین =...

ماینکرفت

جونگ کوک

پارت

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط