حوالی همان روزهایی که آمده بودی درعالم رویا ابرخاط

‍ حوالی همان روزهایی که آمده بودی ، درعالم رویا ، ابرخاطره برروی خواب هایم سایه انداخته بود.
ابرهای سیاه وسپیدی که تنها ارمغان تاریک و روشن روزگارم بودند .
حضور آدمهای خاکستریی که ماحصل آنها،کابوس های شبانه ام را به یادگار نهاده بود .
من آن روزها ازکابوس هایم گفتم و تو با من پیمان ماندن بستی .
من روایتگر خاکستری های منزجزکننده زندگیم بودم و تو با من عهد ماندن بستی .
گفته بودم از ابرهای خاکستری آسمان زندگیم هراسانم !!!
پس چرا شبیه ترینشان شدی ای عهد شکن روزهای خوش زندگیمان؟!
دیدگاه ها (۴)

من که کاری به کار کسی نداشتم!انتهای خیابان پاییز نشسته بودمش...

نمیدونی تو که عاشق نبودیچه سخته مرگ گل برای گلدونچه تلخه بای...

آنکه بی یار کند یار شود یار توییآنکه دل داده شود د...

چه زمستانِ غم انگیز بدی خواهد شدماه دِی باشد و آغوش ڪسی ڪم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط