𝙋𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝙋𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁹
دود هنوز روی میدان نبرد پخش بود. هوا پر از خاک و ذرات ریز زمین شده بود و دیدن اطراف تقریباً غیرممکن بود. تهیونگ روی زمین افتاده بود. لباس نظامیاش از خاک پوشیده شده بود و موهایش هم از گردوغبار بههم ریخته بود. چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتواند نفس بکشد. درد شدیدی از شانهی چپش تا بازویش میکشید. خواست بلند شود...اما همین که به دست چپش تکیه کرد، درد آنقدر شدید شد که دوباره روی زمین افتاد.
تهیونگ : فاک...
_ فرمانده!
چند سرباز خودشان را به او رساندند. یکی از آنها سریع زانو زد.
_ تکون نخورید، قربان
تهیونگ : من خوبم
_ شونهتون آسیب دیده
تهیونگ : گفتم خوبم!
تهیونگ سعی کرد خودش را بلند کند اما درد اجازه نمیداد. سربازها مجبور شدند او را بلند کنند.
_ باید ببریمتون چادر پزشکی
ته یونگ به پشت سرش نگاه کرد ، نگاهش از میان دود عبور کرد و چند متر آنطرفتر...روی جونگکوک افتاد که هنوز روی زمین بود. لباس نظامی او هم کاملاً خاکی شده بود و گردوغبار روی موها و صورتش نشسته بود و چند لکهی خاک روی گونههایش دیده میشد. با یک دست زمین را گرفته بود و تلاش میکرد خودش را بالا بکشد اما درد کمرش اجازه نمیداد بهراحتی حرکت کند. وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد ، چشمهایش پر از نگرانی شد. تهیونگ هم فقط نگاهش میکرد. انگار میخواست مطمئن شود جونگکوک هنوز زنده است. یکی از سربازها بازوی تهیونگ را گرفت.
_ قربان، باید بریم
تهیونگ هنوز نگاهش روی جونگکوک بود.
تهیونگ : اون...
صدایش به سختی بیرون آمد.
تهیونگ : اون هم...زخمی.....
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، درد دوباره در شانهاش پیچید و چهرهاش درهم رفت. سربازها او را از میدان دور کردند. هرچه بیشتر فاصله میگرفتند، تهیونگ بیشتر سرش را برمیگرداند و تا آخرین لحظه...نگاهش دنبال جونگکوک بود.
فرمانده ارشد خودش را به خط مقدم رساند و نگاهی به میدان انداخت. بعد به تهیونگی که داشت به سمت چادر پزشکی برده میشد.
_ از این لحظه فرماندهی نیروها با منه!
صدایش میان میدان پیچید
_ هیچکس عقبنشینی نمیکنه مگر با دستور من!
سربازها دوباره مواضعشان را گرفتند اما وضعیت به سرعت بدتر میشد. چندین سرباز روسی زخمی شده بودند و نیروهای کرهای نیز فشار حملات را بیشتر کرده بودند. فرمانده ارشد چند لحظه نقشه را بررسی کرد.
_ واحدهای عقب، مجروحها رو خارج کنید!
_ قربان، نیروهای خط مقدم...
_ عقبنشینی مرحلهای!
سربازها شروع به عقب کشیدن کردند. در سمت مقابل نیز وضعیت نیروهای کرهای هم خوب نبود. تعداد مجروحها بیشتر و بیشتر میشد. فرمانده کرهای پس از دریافت گزارشها، در نهایت دستور عقبنشینی داد. صدای فرمان از میان میدان پیچید.
فرمانده کرهای : همهی واحدها عقبنشینی کنن!
نیروهای کرهای کمکم از خط درگیری فاصله گرفتند. دود همچنان روی میدان شناور بود و میان آن همه خاک و ویرانی...جونگکوک روی زمین نشسته بود و دستش را روی کمرش گذاشت و برای آخرین بار به سمتی نگاه کرد که تهیونگ را برده بودند ، اما دیگر چیزی نمیدید ؛ فقط دود...و رد پاهایی که روی خاک باقی مانده بود.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁹
دود هنوز روی میدان نبرد پخش بود. هوا پر از خاک و ذرات ریز زمین شده بود و دیدن اطراف تقریباً غیرممکن بود. تهیونگ روی زمین افتاده بود. لباس نظامیاش از خاک پوشیده شده بود و موهایش هم از گردوغبار بههم ریخته بود. چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتواند نفس بکشد. درد شدیدی از شانهی چپش تا بازویش میکشید. خواست بلند شود...اما همین که به دست چپش تکیه کرد، درد آنقدر شدید شد که دوباره روی زمین افتاد.
تهیونگ : فاک...
_ فرمانده!
چند سرباز خودشان را به او رساندند. یکی از آنها سریع زانو زد.
_ تکون نخورید، قربان
تهیونگ : من خوبم
_ شونهتون آسیب دیده
تهیونگ : گفتم خوبم!
تهیونگ سعی کرد خودش را بلند کند اما درد اجازه نمیداد. سربازها مجبور شدند او را بلند کنند.
_ باید ببریمتون چادر پزشکی
ته یونگ به پشت سرش نگاه کرد ، نگاهش از میان دود عبور کرد و چند متر آنطرفتر...روی جونگکوک افتاد که هنوز روی زمین بود. لباس نظامی او هم کاملاً خاکی شده بود و گردوغبار روی موها و صورتش نشسته بود و چند لکهی خاک روی گونههایش دیده میشد. با یک دست زمین را گرفته بود و تلاش میکرد خودش را بالا بکشد اما درد کمرش اجازه نمیداد بهراحتی حرکت کند. وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد ، چشمهایش پر از نگرانی شد. تهیونگ هم فقط نگاهش میکرد. انگار میخواست مطمئن شود جونگکوک هنوز زنده است. یکی از سربازها بازوی تهیونگ را گرفت.
_ قربان، باید بریم
تهیونگ هنوز نگاهش روی جونگکوک بود.
تهیونگ : اون...
صدایش به سختی بیرون آمد.
تهیونگ : اون هم...زخمی.....
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، درد دوباره در شانهاش پیچید و چهرهاش درهم رفت. سربازها او را از میدان دور کردند. هرچه بیشتر فاصله میگرفتند، تهیونگ بیشتر سرش را برمیگرداند و تا آخرین لحظه...نگاهش دنبال جونگکوک بود.
فرمانده ارشد خودش را به خط مقدم رساند و نگاهی به میدان انداخت. بعد به تهیونگی که داشت به سمت چادر پزشکی برده میشد.
_ از این لحظه فرماندهی نیروها با منه!
صدایش میان میدان پیچید
_ هیچکس عقبنشینی نمیکنه مگر با دستور من!
سربازها دوباره مواضعشان را گرفتند اما وضعیت به سرعت بدتر میشد. چندین سرباز روسی زخمی شده بودند و نیروهای کرهای نیز فشار حملات را بیشتر کرده بودند. فرمانده ارشد چند لحظه نقشه را بررسی کرد.
_ واحدهای عقب، مجروحها رو خارج کنید!
_ قربان، نیروهای خط مقدم...
_ عقبنشینی مرحلهای!
سربازها شروع به عقب کشیدن کردند. در سمت مقابل نیز وضعیت نیروهای کرهای هم خوب نبود. تعداد مجروحها بیشتر و بیشتر میشد. فرمانده کرهای پس از دریافت گزارشها، در نهایت دستور عقبنشینی داد. صدای فرمان از میان میدان پیچید.
فرمانده کرهای : همهی واحدها عقبنشینی کنن!
نیروهای کرهای کمکم از خط درگیری فاصله گرفتند. دود همچنان روی میدان شناور بود و میان آن همه خاک و ویرانی...جونگکوک روی زمین نشسته بود و دستش را روی کمرش گذاشت و برای آخرین بار به سمتی نگاه کرد که تهیونگ را برده بودند ، اما دیگر چیزی نمیدید ؛ فقط دود...و رد پاهایی که روی خاک باقی مانده بود.
....ادامه دارد
- ۴۶۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط