لبخند بــزن؛ پَر بده غمگینی خود را

لبخند بــزن؛ پَر بده غمگینی خود را
بردار کمی عینک بدبینی خود را
نازک تر از آنم که بخواهی بتکانی
پاخورده نکن قالیِ ماشینی خود را
در بند خود آموخته ام بند زدن را
از بس که دلم بند زده چینی خود را
حاشا نکن این بوسه اگر مزه خون داد
دندان زدم از بس لب پایینی خود را
تلخی نکن ای خوب که از اولِ این راه
تقدیم تو کردم همه شیرینی خود را
این منظره ی دور همان خانه عشق است
یک بار ببین دورتر از بینی خود را
همراه دلم باش که عشق آمده این بار
بر دوش من انداخته سنگینی خود را
دیدگاه ها (۵۶)

‌ ‌ تا نگاهت میکنم حالم پریشان میشوددست وپایم همچو شاخ بید ل...

شمعی که نمی سوزد، پروانه نمی خواهداشکی که نمی ریزد، سرشانه ن...

هنوز پشت پنجره ام انگار سال‌هاست که در من تنیده‌ایانگار جـای...

زندگی با سخت‌گیری‌های خود خواهد گذشت غم مخور گر روزهای تلخ ه...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 44["ویو سلین"]فقط دو آدم خسته.....

- روشنایی تاریکمن همیشه فکر می‌کردم سفید بودن، یعنی دور موند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط