معلم گفت بنویس سیاه.

معلم گفت بنویس سیاه.
بلد بودم ولی...
_مگه کری؟بنویس سیاااااه.
بچه ها به من خندیدن.
چشمم از اشک خیس شد.
_اگه نمیتونی برو بشین.مینویسی یا نه؟؟؟
+سیاه؟؟؟؟
_آره چندبار باید بگم؟؟
اشکامو پاک کردم.نوشتم:
عکس پدر روبان سیاه دارد.
لباس مادر خیلی وقت است سیاه است.خانه ی ما سیاه است.
روزگار مثل لباس برادرم سیاه است.
دنیا دیگر برای من سیاه است.
دیدگاه ها (۱)

زیبای کوچک فریبکار

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد سارا. ........سارا ...

دفتر مشق کودک فقیرمعلم از دانش اموزان خواست تا دفترهایشان را...

𝐛𝐚𝐝 𝐛𝐨𝐲 p4

رمان جدیددددد🔥💥رُزِ وَحشی🍷🍒پارت¹⁰گفت:یعنی چی انقدر ریلکس میگ...

ɴᴀɢʜᴀsʜ ʀᴏᴢ ʜᴀʏᴇ sᴏᴏʀᴀᴛʏ ⁷

پارت پنجم😢🍓

قراره از این پارت اقای کیم تهیونگ وارد داستان بشه

داستان فقر است (جالبه بخونین) پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط