خواب رویایی
خواب رویایی
part: ۵
کافه کوچک بود و پنجره های بلندش رو به رودخانه باز می شد
باران عصرگاهی شیشه ها را مه آلود کرد
ا.ت زودتر از وقت مقرر رسید و روی صندلی کنار پنجره نشست
قلبش عجیب می زد
یک بار دیگر از خودش پرسید:
چرا دارد می آید؟
چرا باید با مردی که فقط یک شب دیده این قدر احساس نزدیکی کند؟
اما جواب را می دانست
جواب در خواب ها بود
در آن خانه ساحلی
در خنده های بی دلیل
در دعوا های کوچک و آشتی های طولانی
در پیری آرام و مهربانشان
در اینکه همیشه، حتی وقتی با هم قهر بودند دستشان از هم جدا نمی شد
در اینکه همیشه حس می کرد کسی او را از قبل می شناسد
در اینکه عشق، قبل از دیدن امده بود
ا.ت سرش را بلند کرد
جونگ کوک وارد شد با همان نگاه آرام با یک بارانی تیره و موهای که کمی از باران خیس شده بود
وقتی چشمش به ا.ت افتاد برای اولین بار واقعاً لبخند زد
نه لبخند محتاط شب قبل
این یکی گرم، واقعی، و کمی نفس گیر بود
او آرام گفت:
_ آمدی
ا.ت خواست جواب بدهد، اما چیزی در گلویش گیر کرد
فقط سر تکان داد
جونگ کوک نشست
چند ثانیه هر دو ساکت بودند
بعد ا.ت گفت:
_ تو واقعاً از خواب ها منو می شناسی؟
_ بیشتر از اون چیزی که می خوام اعتراف کنم
_ چطور ممکنه؟
جونگ کوک به شیشه ی باران خورده نگاه کرد
_ نمی دونم
فقط میدونم هر بار که توی خواب می خندیدی من حس می کردم زنده ام
هر بار که باهام دعوا می کردی حس می کردم کسی هست که منو واقعی می بینه
و هر بار که با هم پیر می شدیم.....
صدایش آرام شد
_ فهمیدم یه چیزی توی این دنیا هست که حتی زمان هم نمی تونه ازم بگیره
ا.ت ساکت ماند
دلش از جایی میان سینه اش درد گرفت
نه از غم
از آشنایی
_ من تو خواب ها......همیشه از یه چیز می ترسیدم
این را آهسته گفت
_ اینکه یه روز بیدار بشم و تو نباشی
نه توی خواب، نه توی واقعیت، هیچ جاـ
جونگ کوک نگاهش کرد
_ و الان؟
ا.ت نفس عمیقی کشید
_ الان می ترسم بیدار شم و بفهمم همه اش فقط خیال بوده
برای اولین بار، جونگ کوک به جای جواب دادن دستش را روی میز گذاشت
نه برای اینکه لمسش کند
فقط برای اینکه بگوید این جا هست
ا.ت بعد از لحظه ای تردید، انگشت هایش را به آرامی روی دست او گذاشت
گرمای واقعی
هر دو یک باره نفس کشیدند
_ واقعیه
ا.ت زیر لب گفت
جونگ کوک لبخند زد
_ آره.....واقعیه
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
part: ۵
کافه کوچک بود و پنجره های بلندش رو به رودخانه باز می شد
باران عصرگاهی شیشه ها را مه آلود کرد
ا.ت زودتر از وقت مقرر رسید و روی صندلی کنار پنجره نشست
قلبش عجیب می زد
یک بار دیگر از خودش پرسید:
چرا دارد می آید؟
چرا باید با مردی که فقط یک شب دیده این قدر احساس نزدیکی کند؟
اما جواب را می دانست
جواب در خواب ها بود
در آن خانه ساحلی
در خنده های بی دلیل
در دعوا های کوچک و آشتی های طولانی
در پیری آرام و مهربانشان
در اینکه همیشه، حتی وقتی با هم قهر بودند دستشان از هم جدا نمی شد
در اینکه همیشه حس می کرد کسی او را از قبل می شناسد
در اینکه عشق، قبل از دیدن امده بود
ا.ت سرش را بلند کرد
جونگ کوک وارد شد با همان نگاه آرام با یک بارانی تیره و موهای که کمی از باران خیس شده بود
وقتی چشمش به ا.ت افتاد برای اولین بار واقعاً لبخند زد
نه لبخند محتاط شب قبل
این یکی گرم، واقعی، و کمی نفس گیر بود
او آرام گفت:
_ آمدی
ا.ت خواست جواب بدهد، اما چیزی در گلویش گیر کرد
فقط سر تکان داد
جونگ کوک نشست
چند ثانیه هر دو ساکت بودند
بعد ا.ت گفت:
_ تو واقعاً از خواب ها منو می شناسی؟
_ بیشتر از اون چیزی که می خوام اعتراف کنم
_ چطور ممکنه؟
جونگ کوک به شیشه ی باران خورده نگاه کرد
_ نمی دونم
فقط میدونم هر بار که توی خواب می خندیدی من حس می کردم زنده ام
هر بار که باهام دعوا می کردی حس می کردم کسی هست که منو واقعی می بینه
و هر بار که با هم پیر می شدیم.....
صدایش آرام شد
_ فهمیدم یه چیزی توی این دنیا هست که حتی زمان هم نمی تونه ازم بگیره
ا.ت ساکت ماند
دلش از جایی میان سینه اش درد گرفت
نه از غم
از آشنایی
_ من تو خواب ها......همیشه از یه چیز می ترسیدم
این را آهسته گفت
_ اینکه یه روز بیدار بشم و تو نباشی
نه توی خواب، نه توی واقعیت، هیچ جاـ
جونگ کوک نگاهش کرد
_ و الان؟
ا.ت نفس عمیقی کشید
_ الان می ترسم بیدار شم و بفهمم همه اش فقط خیال بوده
برای اولین بار، جونگ کوک به جای جواب دادن دستش را روی میز گذاشت
نه برای اینکه لمسش کند
فقط برای اینکه بگوید این جا هست
ا.ت بعد از لحظه ای تردید، انگشت هایش را به آرامی روی دست او گذاشت
گرمای واقعی
هر دو یک باره نفس کشیدند
_ واقعیه
ا.ت زیر لب گفت
جونگ کوک لبخند زد
_ آره.....واقعیه
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
- ۱.۱k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط