پدر خوانده
پدر خوانده
فصل دوم
مافیای من
part²⁵
ویو ته:
پهن زمین شد.. بیخیالش شدم رفتم سراق نفر بعدی.. از مشتش جاخالی دادم یه مشت حرمش کردم..
فاککککککککککککک(داد)
یکی یکی میزدمشون با لگد با مشت با صندلی با اجر با هرچیزی که دستم میومد...
تا بلاخره رسید ب اونی که برام چاقو در اورد..
دستش پیچوندم چاقو از دستش افتاد.. چاقو برداشتم تو قلبش فرو کردم..
...: اهههه لعنت بهت بیشرف(داد)
خفه شو مرتیکه(یقه لباسش گرف) یاد بگیر برای ادم درست کار کنی(چاقو بیشتر فشار دادم...) لعنتی بی عرضه..
بلند شدم.. دستم رو خون روی صورتم کشیدم..
هه..(زیر لب)
کوکککککککک(داد)
لعنتی تو کجایی
ویو کوک:
ج... ج.. جیمین ا.. اون صدای تهیونگه؟
جیمین: ا.. اره
ویو ته:
یونگی بلاخره اومد..
هوی کل اینجا بگرد پسرم پیدا کن(عربده)
ویو کوک:
ف.. فک کردم... هق هق... دیگه... صدای... هق بابایی نمیشنوم.. هق هق...
ویو ته:
در یه اتاقک باز کردم که....
ک.. ک. کوک..
کوک: بابایییییییییی(داد)
چاقو توی جیبم در اوردم به سمتش هجوم بردم.. طناب دست و پاهاش باز کردم...
شونه هاشو گرفتم کشیدمش بغلم..
کوکی بابا الان بابایی اینجاس(بغض)
کوک:(دستاش دور کمر تهیونگ گذاشت)
کوک: بابایی(گریه)
بعد اینکه حسابی تو بغل خودم فشارش دادم.. از خودم جداش کردم.. بی اختیار بودم درست مثل زمانی که ۱٠ بطری سر میکشیدم.. دستم پشت گردنش گذاشتم.. کشیدمش سمت خودم لباشو اسیر لبای خودم کردم.
ویو کوک:
گریه میکردم.. لباس بابایی بو میکشیدم.. حس ارامش عجیبی بهم میداد
که یهو ازم جدا شد.
چشاش خمار بود اینگار مست کرده بود
گردنم گرف فشار داد.. و لبامو توی دهنش برد..
اینم پارت ²⁵
خدمت شمااا
حـــــــمــــآیــــــتـــ بــــــآنــــــــو؟
فصل دوم
مافیای من
part²⁵
ویو ته:
پهن زمین شد.. بیخیالش شدم رفتم سراق نفر بعدی.. از مشتش جاخالی دادم یه مشت حرمش کردم..
فاککککککککککککک(داد)
یکی یکی میزدمشون با لگد با مشت با صندلی با اجر با هرچیزی که دستم میومد...
تا بلاخره رسید ب اونی که برام چاقو در اورد..
دستش پیچوندم چاقو از دستش افتاد.. چاقو برداشتم تو قلبش فرو کردم..
...: اهههه لعنت بهت بیشرف(داد)
خفه شو مرتیکه(یقه لباسش گرف) یاد بگیر برای ادم درست کار کنی(چاقو بیشتر فشار دادم...) لعنتی بی عرضه..
بلند شدم.. دستم رو خون روی صورتم کشیدم..
هه..(زیر لب)
کوکککککککک(داد)
لعنتی تو کجایی
ویو کوک:
ج... ج.. جیمین ا.. اون صدای تهیونگه؟
جیمین: ا.. اره
ویو ته:
یونگی بلاخره اومد..
هوی کل اینجا بگرد پسرم پیدا کن(عربده)
ویو کوک:
ف.. فک کردم... هق هق... دیگه... صدای... هق بابایی نمیشنوم.. هق هق...
ویو ته:
در یه اتاقک باز کردم که....
ک.. ک. کوک..
کوک: بابایییییییییی(داد)
چاقو توی جیبم در اوردم به سمتش هجوم بردم.. طناب دست و پاهاش باز کردم...
شونه هاشو گرفتم کشیدمش بغلم..
کوکی بابا الان بابایی اینجاس(بغض)
کوک:(دستاش دور کمر تهیونگ گذاشت)
کوک: بابایی(گریه)
بعد اینکه حسابی تو بغل خودم فشارش دادم.. از خودم جداش کردم.. بی اختیار بودم درست مثل زمانی که ۱٠ بطری سر میکشیدم.. دستم پشت گردنش گذاشتم.. کشیدمش سمت خودم لباشو اسیر لبای خودم کردم.
ویو کوک:
گریه میکردم.. لباس بابایی بو میکشیدم.. حس ارامش عجیبی بهم میداد
که یهو ازم جدا شد.
چشاش خمار بود اینگار مست کرده بود
گردنم گرف فشار داد.. و لبامو توی دهنش برد..
اینم پارت ²⁵
خدمت شمااا
حـــــــمــــآیــــــتـــ بــــــآنــــــــو؟
- ۳.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط