رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

پارت بیست‌ویکم | اعتراف یک حقیقت

بعد از چند ساعت بررسی، حقیقت بالاخره مشخص شد.

مدارکی که باعث شده بود به نقاشی جونگکوک و لیانا شک کنند، جعلی بود.

دوربین‌های مدرسه نشان دادند که کسی شب قبل وارد سالن شده و مدارک را آنجا گذاشته است.

وقتی فیلم‌ها بررسی شد...

همه یک نفر را دیدند.

جولیا.


---

روز بعد، جونگکوک از جولیا خواست او را ببیند.

در حیاط خلوت مدرسه ایستاده بودند.

جونگکوک با ناراحتی گفت:

ـ «چرا جولیا؟ چرا این کارو کردی؟»

جولیا نگاهش را پایین انداخت.

برای اولین بار، دیگر آن دختر مغرور همیشگی نبود.

ـ «چون می‌ترسیدم.»

جونگکوک اخم کرد.

ـ «از چی؟»

جولیا با بغض گفت:

ـ «از اینکه دیگه من برات مهم نباشم.»

چند لحظه سکوت شد.

ـ «من اشتباه کردم... فکر کردم اگه لیانا رو از زندگیت دور کنم، دوباره مثل قبل می‌شی.»

جونگکوک آرام گفت:

ـ «ولی من دیگه اون آدم قبلی نیستم.»

چشم‌های جولیا پر از اشک شد.

چون فهمیده بود چیزی را از دست داده که خودش خرابش کرده.


---

آن طرف حیاط، لیانا کنار پنجره ایستاده بود.

او همه‌ی حرف‌ها را نشنیده بود، اما از چهره‌ی جونگکوک فهمید که اتفاق سختی افتاده.

وقتی جونگکوک برگشت، لیانا فقط گفت:

ـ «خوبی؟»

جونگکوک برای چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد آرام جواب داد:

ـ «الان بهترم.»

لیانا لبخند کوچکی زد.


---

همان شب، دو خانواده دوباره جلسه‌ای برگزار کردند.

اما این بار موضوع فقط تجارت و قدرت نبود...

پدر جونگکوک گفت:

ـ «برای حفظ اتحاد دو خاندان، یک تصمیم مهم گرفته شده.»

جونگکوک و لیانا با تعجب به هم نگاه کردند.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

این تصمیم قرار است مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر دهد.

پایان پارت بیست‌ویکم... 💜
دیدگاه ها (۱۱)

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌ودوم | تصمیمی از گذشتهس...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وسوم | شروعی ناخواستهچن...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیستم | سقوط نقشهروز نمایشگا...

پارت نوزده | شک و تردیدجنگکوک هنوز شک داشت که بخواهد نامه را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط