پارت47:
پارت47:
باران
تاکه میچی هنوز همینقدر محکم داشت به لاستیک مشت میزد
تاکه میچی: باید قوی بشم... باید اونقدر قوی بشم که بتونم جلوی مایکی رو بگیرم
چیفویو: به خودت فشار نیار...
تاکه میچی چندان اهمیتی به حرف های چیفویو نداد و محکم تر به لاستیک ماشین مشت زد اونقدر محکم که از دست هاش خون اومد
چیفویو: تمومش کن تاکه میچی! داره از دست هات خون میاد!!!
تاکه میچی تمومش نکرد برعکس محکم تر مشت زد : نه باید قوی تر بشم...باید جلوی مایکی رو بگیرم !
چیفویو: تاکه میچی بسه اگه انگشت هاتو خورد کنی جلوی هیچ کسی رو نمیتونی بگیری !
تاکه میچی همنطور که مشت میزد گفت : تو اینده من از تومان رفته بودم اما همه هوام رو داشتین....من باید مراقبشون باشم
چیفویو جلوی مشت تاکه میچی رو گرفت و اون رو به عقب هل داد به خاطر زمین خیس تاکه میچی سُر خورد و روی زمین افتاد به اسمون خیره شد و اورم اشک ریخت
تاکه میچی: مایکی گفت زندگی چیزی جز رنج و درد براش نداشته ... اون رو دست های من جون داد...درست همینجا مرد
تاکه میچی به دست هاش خیره شد : قلبش همینجا بود..و بعد دیگه نزد
چیفویو کنار تاکه میچی زیر بارون نشست : چه اینده مزخرفی...میدونی اینکه گذاشتم اون منو بکشه داره میره رو مخم
چیفویو چند لحظه فکر کرد و گفت: شاید ...نباید مایکی رو شکست بدی ! باید چیزی که دلیل عذاب کشیدنشه رو شکست بدی
تاکه میچی چند لحظه مکث کرد بعد انگار جرقه ای توی مغزش زده شد گفت: درسته...اون گفت این دنیا چیزی جز رنج و سختی براش نداشته اگه اینجوری من جلوی رنج کشیدنش رو میگیرم! من ازش محافظت میکنم
چیفویو لبخند کجی زد و سر تکون داد
بارون اروم ایستاد و سکوتی دلنشین به پارک، تاکه میچی و حتی چیفویو هدیه داد بعد از مدت ها ...
✥❃✥❃✥❃✥
از دید سوزومه :
معلوم نیست اون احمق باز چی کار کرده...باید مدام مراقبش باشم
سوزومه کلاه هودیش رو روی سرش کشیده بود و به سمت خونه سانو ها میرفت لرزش گوشی رو توی جیبش حس کرد و گوشی رو برداشت
تماس از طرف دوریاکی پرست
سوزومه به صفحه گوشی نیشخند زد و تلفن رو جواب داد
سوزومه : الو ؟
مایکی : سوزومه کجای ؟! گفتی الان میام
سوزومه : خب دارم میام دیگه...
مایکی مثل بچه ها گفت: گفتی الان میام !!!ولی از اون موقع هفت دقیقه گذشته
سوزومه غرغر کرد : میام دیگه...الان نزدیکم
مایکی : افرین سریع خودتو برسون احمق موقعیت اظطراریه !
سوزومه با خونسردی گفت: باز چه گندی زدی ؟
مایکی : هیچ گندی نزدم فقط سریع بیا
سوزومه بعد از قسم خوردن به اینکه سریع میاد تلفن رو قطع کرد زیر لب در مورد چیز نا مفهومی غر زد و سریع تر حرکت کرد تا زود تر برسه
ــــــــــــــ
چند دقیقه بعد / از دید راوی :
سوزومه جلوی در خونه سانو ها وایستاد کلاه هودش رو عقب انداخت و دستش رو به سمت زنگ برد اما قبل از اینکه زنگ بزنه مایکی در رو باز کرد و پرید بغل سوزومه
مایکی: سوزی
سوزومه که سعی میکرد از بغل مایکی در بیاد : درد!!! بهم دست نزن !!چی شده
مایکی با نگاه مظلومانه: میدونستی تو رفیق گلمی ؟
سوزومه ابرو بالا انداخت: الان داری خرم میکنی برات یه کاری بکنم ؟
مایکی خندید: دقیقاً!
دراکن که پشت سر مایکی وایستاده بود گفت: واقعا نمیدونم این همه سال چه جوری درس هاشو پاس کرده...
سوزومه سرش رو کج کرد : چی کار کرده باز ؟
دراکن : طولانیه ...اما خلاصش اینه که استین لباس تومانش رو سوزونده گند زده به امتحان ریاضیش بابابزرگ سانو رو هم خیلی اعصبانی کرد و تمام لوازم ارایشی اِما رو شکسته
مایکی با نگاه مظلومانه گفت : سوزی جان من کمکم کن!!!
سوزومه غر زد : تو هم که همیشه همه چیز رو خراب میکنی
بعد لبخند چشم بسته ای زد : اما...به هر حال من همیشه کمکمت میکنم درستش کنی
سوزومه هیچ وقت نمیتونست به درخواست کمک مایکی نه بگه حتی اگه اون اصلا کمک نخواسته بود، سوزومه وظیفش بود از مایکی و بقیه محافظت کنه ...بعضی وقت ها در این وظیفه شکست میخورد و این خیلی اعذابش میداد
{}{}{}{}{}{}
فکش بک
25 جولای 1997 یوکوهاما
جلسه دادگاه پرونده ۱۶۷ قتل آستا کازوکی:
قاضی چکشش رو به میز کوبید و سکوت اعلام کرد بعد با صدای خش دارش گفت :....
باران
تاکه میچی هنوز همینقدر محکم داشت به لاستیک مشت میزد
تاکه میچی: باید قوی بشم... باید اونقدر قوی بشم که بتونم جلوی مایکی رو بگیرم
چیفویو: به خودت فشار نیار...
تاکه میچی چندان اهمیتی به حرف های چیفویو نداد و محکم تر به لاستیک ماشین مشت زد اونقدر محکم که از دست هاش خون اومد
چیفویو: تمومش کن تاکه میچی! داره از دست هات خون میاد!!!
تاکه میچی تمومش نکرد برعکس محکم تر مشت زد : نه باید قوی تر بشم...باید جلوی مایکی رو بگیرم !
چیفویو: تاکه میچی بسه اگه انگشت هاتو خورد کنی جلوی هیچ کسی رو نمیتونی بگیری !
تاکه میچی همنطور که مشت میزد گفت : تو اینده من از تومان رفته بودم اما همه هوام رو داشتین....من باید مراقبشون باشم
چیفویو جلوی مشت تاکه میچی رو گرفت و اون رو به عقب هل داد به خاطر زمین خیس تاکه میچی سُر خورد و روی زمین افتاد به اسمون خیره شد و اورم اشک ریخت
تاکه میچی: مایکی گفت زندگی چیزی جز رنج و درد براش نداشته ... اون رو دست های من جون داد...درست همینجا مرد
تاکه میچی به دست هاش خیره شد : قلبش همینجا بود..و بعد دیگه نزد
چیفویو کنار تاکه میچی زیر بارون نشست : چه اینده مزخرفی...میدونی اینکه گذاشتم اون منو بکشه داره میره رو مخم
چیفویو چند لحظه فکر کرد و گفت: شاید ...نباید مایکی رو شکست بدی ! باید چیزی که دلیل عذاب کشیدنشه رو شکست بدی
تاکه میچی چند لحظه مکث کرد بعد انگار جرقه ای توی مغزش زده شد گفت: درسته...اون گفت این دنیا چیزی جز رنج و سختی براش نداشته اگه اینجوری من جلوی رنج کشیدنش رو میگیرم! من ازش محافظت میکنم
چیفویو لبخند کجی زد و سر تکون داد
بارون اروم ایستاد و سکوتی دلنشین به پارک، تاکه میچی و حتی چیفویو هدیه داد بعد از مدت ها ...
✥❃✥❃✥❃✥
از دید سوزومه :
معلوم نیست اون احمق باز چی کار کرده...باید مدام مراقبش باشم
سوزومه کلاه هودیش رو روی سرش کشیده بود و به سمت خونه سانو ها میرفت لرزش گوشی رو توی جیبش حس کرد و گوشی رو برداشت
تماس از طرف دوریاکی پرست
سوزومه به صفحه گوشی نیشخند زد و تلفن رو جواب داد
سوزومه : الو ؟
مایکی : سوزومه کجای ؟! گفتی الان میام
سوزومه : خب دارم میام دیگه...
مایکی مثل بچه ها گفت: گفتی الان میام !!!ولی از اون موقع هفت دقیقه گذشته
سوزومه غرغر کرد : میام دیگه...الان نزدیکم
مایکی : افرین سریع خودتو برسون احمق موقعیت اظطراریه !
سوزومه با خونسردی گفت: باز چه گندی زدی ؟
مایکی : هیچ گندی نزدم فقط سریع بیا
سوزومه بعد از قسم خوردن به اینکه سریع میاد تلفن رو قطع کرد زیر لب در مورد چیز نا مفهومی غر زد و سریع تر حرکت کرد تا زود تر برسه
ــــــــــــــ
چند دقیقه بعد / از دید راوی :
سوزومه جلوی در خونه سانو ها وایستاد کلاه هودش رو عقب انداخت و دستش رو به سمت زنگ برد اما قبل از اینکه زنگ بزنه مایکی در رو باز کرد و پرید بغل سوزومه
مایکی: سوزی
سوزومه که سعی میکرد از بغل مایکی در بیاد : درد!!! بهم دست نزن !!چی شده
مایکی با نگاه مظلومانه: میدونستی تو رفیق گلمی ؟
سوزومه ابرو بالا انداخت: الان داری خرم میکنی برات یه کاری بکنم ؟
مایکی خندید: دقیقاً!
دراکن که پشت سر مایکی وایستاده بود گفت: واقعا نمیدونم این همه سال چه جوری درس هاشو پاس کرده...
سوزومه سرش رو کج کرد : چی کار کرده باز ؟
دراکن : طولانیه ...اما خلاصش اینه که استین لباس تومانش رو سوزونده گند زده به امتحان ریاضیش بابابزرگ سانو رو هم خیلی اعصبانی کرد و تمام لوازم ارایشی اِما رو شکسته
مایکی با نگاه مظلومانه گفت : سوزی جان من کمکم کن!!!
سوزومه غر زد : تو هم که همیشه همه چیز رو خراب میکنی
بعد لبخند چشم بسته ای زد : اما...به هر حال من همیشه کمکمت میکنم درستش کنی
سوزومه هیچ وقت نمیتونست به درخواست کمک مایکی نه بگه حتی اگه اون اصلا کمک نخواسته بود، سوزومه وظیفش بود از مایکی و بقیه محافظت کنه ...بعضی وقت ها در این وظیفه شکست میخورد و این خیلی اعذابش میداد
{}{}{}{}{}{}
فکش بک
25 جولای 1997 یوکوهاما
جلسه دادگاه پرونده ۱۶۷ قتل آستا کازوکی:
قاضی چکشش رو به میز کوبید و سکوت اعلام کرد بعد با صدای خش دارش گفت :....
- ۷۲۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط