𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟏
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢
> "گاهی بین ترس و شجاعت، فقط یک قدم فاصلهست..."
---
صدای دویدن...
داشت نزدیکتر میشد.
خیلی نزدیکتر.
هیچکدوممون تکون نمیخوردیم.
حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود.
تق... تق... تق...
صدای شکستن شاخهها از چند متریمون میاومد.
مایک آروم گفت:
ـ ال...
چیکار کنیم؟
ال بدون اینکه نگاهشو از تاریکی برداره، گفت:
ـ هیچکس از گروه جدا نشه.
---
همون لحظه...
یه خرگوش از بین بوتهها بیرون پرید.
همه از ترس جیغ کوتاهی کشیدن.
ادی دستشو روی قلبش گذاشت.
ـ داشتم سکته میکردم!
استیو زد پشت گردنش.
ـ یه خرگوش بود، احمق!
داستین خندید.
ـ قیافهت دیدنی بود!
همه چند ثانیه خندیدن.
اون خندهی کوتاه، استرس رو یه کم کمتر کرد.
---
اما...
ویل هنوز نخندیده بود.
داشت به سمت راست جنگل خیره میشد.
من آروم صداش زدم.
ـ ویل؟
جواب نداد.
ـ ویل...
این بار آروم پلک زد.
ـ اونجا...
یه نفر وایساده.
همه همزمان برگشتیم.
چراغقوهها رو گرفتیم سمت همون نقطه.
ولی...
هیچکس نبود.
---
لوکاس گفت:
ـ ویل... مطمئنی؟
ویل اخماش تو هم رفت.
ـ قسم میخورم دیدمش.
یه دختر بود...
موهای بلند...
لباس سفید...
یه لحظه اینجا بود.
بعد...
غیبش زد.
---
ال یهو دستشو روی سرش گذاشت.
چشمهاشو بست.
نفسش تند شده بود.
مایک سریع جلو رفت.
ـ ال؟
ـ یه چیزی...
نمیذاره تمرکز کنم...
انگار...
یکی داره از اون طرف نگام میکنه...
---
یه دفعه چراغقوهی استیو خاموش شد.
بعد مال مکس.
بعد مال داستین.
تاریکی...
همهجا رو گرفت.
فقط چراغقوهی من روشن مونده بود.
نورش لرزون افتاد روی درختها.
و...
همه دیدیمش.
بین دو تا درخت...
یه دختر...
با لباس سفید...
سرش پایین بود.
موهاش صورتش رو پوشونده بود.
بیحرکت ایستاده بود.
هیچکدوممون حتی پلک نمیزدیم.
ادی خیلی آروم گفت:
ـ اون... آدمه؟
هیچکس جواب نداد.
---
دختر آروم سرشو بالا آورد.
چشمهاش...
پر از ترس بودن.
لبهاش تکون خورد.
فقط یه جمله گفت:
ـ کمکم کنید...
بعد...
همهچیز توی یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.
از پشت درخت...
یه دست سیاه و بلند دور کمر دختر پیچید.
دختر جیغ کشید.
و با سرعت...
به داخل تاریکی کشیده شد.
ـ نهههه!
بیاختیار داد زدم و دویدم سمتش.
ـ لیلی، وایسا!
صدای ویل پشت سرم اومد.
ولی دیر شده بود...
همین که به اون نقطه رسیدم...
دیگه هیچکس اونجا نبود.
نه دختر...
نه اون دست...
فقط...
یه گردنبند نقرهای روی زمین افتاده بود.
خم شدم و برداشتمش.
وسط گردنبند...
یه آویز پروانهی کوچیک بود.
ویل نفسنفسزنان کنارم رسید.
به گردنبند نگاه کرد...
و رنگش پرید.
زیر لب، با صدایی که از ترس میلرزید، گفت:
ـ نه...
این... غیرممکنه...
من...
این گردنبندو میشناسم...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦋🦇
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟏
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
𝐏𝐎𝐕 :: 𝐋𝐢𝐥𝐢
> "گاهی بین ترس و شجاعت، فقط یک قدم فاصلهست..."
---
صدای دویدن...
داشت نزدیکتر میشد.
خیلی نزدیکتر.
هیچکدوممون تکون نمیخوردیم.
حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود.
تق... تق... تق...
صدای شکستن شاخهها از چند متریمون میاومد.
مایک آروم گفت:
ـ ال...
چیکار کنیم؟
ال بدون اینکه نگاهشو از تاریکی برداره، گفت:
ـ هیچکس از گروه جدا نشه.
---
همون لحظه...
یه خرگوش از بین بوتهها بیرون پرید.
همه از ترس جیغ کوتاهی کشیدن.
ادی دستشو روی قلبش گذاشت.
ـ داشتم سکته میکردم!
استیو زد پشت گردنش.
ـ یه خرگوش بود، احمق!
داستین خندید.
ـ قیافهت دیدنی بود!
همه چند ثانیه خندیدن.
اون خندهی کوتاه، استرس رو یه کم کمتر کرد.
---
اما...
ویل هنوز نخندیده بود.
داشت به سمت راست جنگل خیره میشد.
من آروم صداش زدم.
ـ ویل؟
جواب نداد.
ـ ویل...
این بار آروم پلک زد.
ـ اونجا...
یه نفر وایساده.
همه همزمان برگشتیم.
چراغقوهها رو گرفتیم سمت همون نقطه.
ولی...
هیچکس نبود.
---
لوکاس گفت:
ـ ویل... مطمئنی؟
ویل اخماش تو هم رفت.
ـ قسم میخورم دیدمش.
یه دختر بود...
موهای بلند...
لباس سفید...
یه لحظه اینجا بود.
بعد...
غیبش زد.
---
ال یهو دستشو روی سرش گذاشت.
چشمهاشو بست.
نفسش تند شده بود.
مایک سریع جلو رفت.
ـ ال؟
ـ یه چیزی...
نمیذاره تمرکز کنم...
انگار...
یکی داره از اون طرف نگام میکنه...
---
یه دفعه چراغقوهی استیو خاموش شد.
بعد مال مکس.
بعد مال داستین.
تاریکی...
همهجا رو گرفت.
فقط چراغقوهی من روشن مونده بود.
نورش لرزون افتاد روی درختها.
و...
همه دیدیمش.
بین دو تا درخت...
یه دختر...
با لباس سفید...
سرش پایین بود.
موهاش صورتش رو پوشونده بود.
بیحرکت ایستاده بود.
هیچکدوممون حتی پلک نمیزدیم.
ادی خیلی آروم گفت:
ـ اون... آدمه؟
هیچکس جواب نداد.
---
دختر آروم سرشو بالا آورد.
چشمهاش...
پر از ترس بودن.
لبهاش تکون خورد.
فقط یه جمله گفت:
ـ کمکم کنید...
بعد...
همهچیز توی یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد.
از پشت درخت...
یه دست سیاه و بلند دور کمر دختر پیچید.
دختر جیغ کشید.
و با سرعت...
به داخل تاریکی کشیده شد.
ـ نهههه!
بیاختیار داد زدم و دویدم سمتش.
ـ لیلی، وایسا!
صدای ویل پشت سرم اومد.
ولی دیر شده بود...
همین که به اون نقطه رسیدم...
دیگه هیچکس اونجا نبود.
نه دختر...
نه اون دست...
فقط...
یه گردنبند نقرهای روی زمین افتاده بود.
خم شدم و برداشتمش.
وسط گردنبند...
یه آویز پروانهی کوچیک بود.
ویل نفسنفسزنان کنارم رسید.
به گردنبند نگاه کرد...
و رنگش پرید.
زیر لب، با صدایی که از ترس میلرزید، گفت:
ـ نه...
این... غیرممکنه...
من...
این گردنبندو میشناسم...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦋🦇
- ۱۳۳
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط