قصر شدو✨

قصر شدو✨
پارت هشتم
از زبان شدو
مفلیس دوباره اومد و کیفشو برداشت و رفت منم رفتم به خرابه ای که همون نزدیکی ها بود....
داشتم از کنار یک خرابه می گذشتم خیلی تاریک بود و داشتم دنبال چیزی می گشتم شاید چون اتفاقات قبل روم تاثیر گذاشته بود چون قبلاً همیشه با ماریا توی خرابه ها نی نی خارپشت پیدا می کردیم و الان هم همون حس را داشتم
از زبان نویسنده
شدو کمی گشت و دید چیزی نیست و برگشت اما اون نمیدونست که توی همون خرابه پنج تا نی نی خارپشت اندازه انگشت شاید هم کوچولوتر زندگی می کردند یا بهتره بگم زنده موندن......
اون ها خیلی کوچولو بودند و تازه بدنیا آمده بودند و چشم هاشون هنوز باز نشده بود و هیچی از دنیا نمی فهمیدند و تنها چیزی که حس می کردند درد و غم بود و آنها مدام دنبال مامانشان بودند و مدام اطراف خرابه ها می خزیدند ولی همیشه به گوشه ای برخورد می کردند و گریشون می گرفت و آنها هر روز گرسنه و بی پناه بودند و هر روز گریشون بیشتر میشد
از زبان شدو
رسیدم خونه.....
شدو:من برگشتم
ماریا:چیزی پیدا کردی؟
شدو:نه
ماریا: مطمئنی
شدو: آره چیزی نبود
ماریا:بزار منم برم نگاه کنم
شدو:باشه ولی مراقب باش
سونیک:شدوووووووووووو
شدو:چند بار گفتم بغلم نکن
سونیک:باشه ببخشید اوه ماریا کجاست؟
شدو:رفت دنبال نی نی....
از زبان ماریا
رفتم به همون خرابه ولی چیزی نبود و تصمیم گرفتم برگردم که یهو صدای ضعیفی شنیدم و وقتی آوار را برداشتم پنج تا نی نی خارپشت کوچولو دیدم که خیلی زخمی بودند...اشکم درآمد
ماریا:عزیزای من مامانتون اینجاست
🦔:ما....ما....
نی نی خارپشت ها با آخرین توانشان خزیدند و ماریا بغلشان کرد و آوردشون به خونه و نی نی خارپشت ها از اون موقع به بعد هیچ دردی را حس نکردند
شدو:من میرم بیرون الان میام
ماریا:اوکی برو...
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

عکس از امی🩷کپی آزاده☺️

چند تا عکس از سونیک💙کپی آزاده☺️

بچه ها میتونید بگید این تصویر چه وایبی بهتون میده؟به من وایب...

قصر شدو✨پارت هفتاز زبان شدورفتم خرید ولی یهو خشکم زد دیدم اگ...

🔥عشق ابدی ما🔥 پارت ششمسونیک:رفتیم کلاس ولی بارم نمی‌شد چی دی...

پارت اول🔥عشق ابدی ما🔥از زبان؟؟امروز داشتم برای مدرسه آماده م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط