گفته بودم بعد از این تنهای تنها میشوم

گفته بودم بعد از این تنهای تنها میشوم
چون غریقی خفته در ،سیلاب غمها میشوم
مینشینم منتظر پایان بگیرد عمر من
یا که چون مُهر سکوتی روی لبها میشوم
گفته بودم قلب من دیگر نخواهد یاوری
چون دگر هرگز ندارم هیچکس را باوری
آنکه روزی آمد و قلب مرا پروانه کرد
خوب درسی داد بر من ،درس عدل و داوری
گفته بودم از وفا دیگر ندارم من نشان
چون جفا بسیار دیدم هر زمان ،از این وآن
باوفا بودم ولی بر قلب من هم، شد جفا
خورد شد ویرانه شد قلبم ،فقط،در این میان
لیک ناگه از پس این غصه ها
آمدی بُردی دلم را بی هوا
دیدگاه ها (۴)

میان سیاهی دل شاه سفید بودیهمیشه کیش ... منمات ... رخ تو هم...

با دلی شکستهقدم های خستهبا تمام سرگشتگی ام(حال رنجیدهپا به پ...

توی چشمم باز افتاده است برقِ نورِ ماه شب سیاه ولب سیاه ومن ...

باید امشب به خودم ، به خودم پا بدهمفرصتی هم به خودم بس شده ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط