فیک : ناتا🖤

فیک : ناتا🖤

پارت 3

وارد محله شدیم و مرد هایی اونجا بودند که انگار چشم خود را از نگار به زنان نامحرم بر نمی داشتند و مثل اینکه ه-ی-ز بودند.
تاجر من را به بردگی یکی از مرد های محله شاد داد و اون مرد بنظر مرد مهربانی بود و قدی بلند قامت و چهره ای زیبا داشت.
به سمت مرد رفتم و او مرا به چادر خود برد دیدم که چاقویی در دستش دارد داشت به سمت من میامد انگار بود که میخواست مرا بکشد.
ولی اون موقع معجزه ای شد و یکی از یاران تاجر به داخل چادر آمد و من را نجات داد.
انجا اب و غذا برایمان فراهم بود اما در انجا اجازه نداشتیم که حرفی بزنیم.
اگر حرفی میزدیم با زنجیر هوایمان می گذاشتند.
دیدگاه ها (۰)

فیک : ناتا 🖤پارت 4تاجر گفت اگر اینجا برایت سخت است و نمیتوان...

فیک : ناتا 🖤پارت 5 بعد از اون رفتیم توی خونه ای که بابام برا...

فیک : ناتا🖤پارت 2 بابام اومد سمتم و بهم گفت دخترم شخصی که ام...

فیک: ناتا🖤پارت 1اونموقعی که این اتفاق برام افتاد همه ی آرزو ...

#P𝗔R𝗧 : ۵۲〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#فروخته.شده #پارت3 -----------------------------------------...

پارت ۵ (دیگه اینو گذاشتم جدی میرم درس میخونم)ناروتو نشست روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط