p.....23

p.....23

روز بعد ژان از خواب بیدار شد بود کلا کلافه بود باخودش میگفت
ژان..الان چیکار کنم اگه کارهای ییبو رو گزارش بدم به پدرم برای ییبو بدمیشه اگه ندم واسه قلمروهای دیگه بد میشه مخصوصا نیانگمااحح کاش اصلا دیشب تمیرفتم دنبالش یااصلاچراهمیشه دختراکنارشن محافظش دختره جاسوسش دختره اونم از چینیونگ که همش خودشوبه ییبو میچسبونه
داشت رو تخت ولو میخورد تااینکه صدایی ییبو شنید
ژان تاکه فهمید ییبو خودشوزد به خواب
ییبو..داشت میومدتو که دید ژان خوابه. رفت کنارش نشست به صورتش زل ده بود لبخندمیزد
ییبو..ژان بیدارشو
چندبارصدازد ولی ژان بیدارنشد
ییبو داشت نزدیک تر نزدیک تر میشد تااینکه فاصله صورتاشون یک سانت شد ییبوهمینطورداشت نگا میکرد تااینکه
یهو ژان چشماشو باز کرد و ییبو یهو تعجب کردولی از جاش تکون نخورد چندسانیه توچشمای همدیگه زل زدن تااینکه ژان فاصله گرفت گفت

ژان..تو...تو اینجاچیکارمیکنی برو من خوابم میاد

ییبو..پاشودیگه حوصلم سر رفت اماده شوبریم بیرون
ژان..مگه تواز من بدت نمیاد چرامیخایی من باهات برم بیرون
ییبو..چون غیرتو بقیه همشون پیرزنن

ژان..خب مگه مجبوری همش بادخترابگردی؟

ییبو..خب مگه چه اشکالی داره من همیشه با دخترامیگردم
ژان..واقعاکه

ییبو..چطور مگه اهااااااافهمیدم تووووووو
حسودیت شده
بهدم شروع کردبه خندیدن

ژان..نخیرم اصلا حسودیم نشده
ییبو..باشه توراس میگی من رفتم تنهایی بگردم بای بای
چند قدم یواش برداشت تااینکه ژان گفت

ژان..صب کن منم باهات میام اما باید صبرکنی تا لباس عوض کنم وصبحونه بخورم

ییبو..باشه لباس عوض کن ولی صبحونرو توراه میخوریم

ژان..پس باشه سری اماده میشم
ییبو..دیر نکنی منتظرم

ژان لبخندی زد و پاشد تا سری اماده بشه

ژان و ییبو راه افتادن که ژان گفت
ژان..ییبو من گشنمه هیچی نخوردم

ییبو..چقدرشکمویی تو باشه بیابریم جلوتر یچیزی بخریم

ژان کهرفت جلودید یه بازار توکوهستان هست گفت
ژان..واییی چقدر اینجا خشگله

ییبو..بله دیگه اینجاهم ادما باید یجوریزندگیشونو بچرخونن بیا بریم اونجا صبحونه بخوریم

ژان..نههههه
ییبو ..چرامگه گشنت نبود؟
ژان..من ازون کوفته هامیخام

ییبو لبخندی زد گفت
ییبو ..باشه بیا بریم ازونابخریم بچه کوچولو

ژان..عهه من بچه نیستما

رفتن جلوکه ژان فرسید
ژان..ببخشید این کوفته ها قیمتش چنده

خانمه..شوخی میکنی من پول نمیخام ما اینجابا معامله خرید فروش میکنیم
ژان..ولی ببخشید من بقیرز پول چیزی همرام ندارم

بعدش ییبو یه یشم قیمتی داد به خانمه
دیدگاه ها (۰)

p....24ییبو..بفرماید مامیریم رومیزمیشینیم سفارشمونو بیارین خ...

p....25نامه ای بدست دینگ یوشی رسید که بعد خوندنش زیادی عصبا...

p...22لیژان تو اقامتگاهش نشسته بودو باخودش میگفتلیژان..اگه د...

p...21چن ژه یوان متوجه نشان گروه سایه شد و با لئوو و دینگ یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط