پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۳

صدای شکستن شیشه، سکوت عمارت را از بین برد. خدمتکارها با ترس به گوشه‌ای پناه بردند و محافظ‌ها در چند ثانیه تمام ورودی‌ها را پوشش دادند.

یکی از محافظ‌ها با بی‌سیم فریاد زد:
«همه واحدها آماده باش! نفوذ از سمت غربی عمارت انجام شده!»

نااون با نگرانی از جایش بلند شد.

«چه اتفاقی افتاده؟»

محافظی که کنار در ایستاده بود، با احترام گفت:
«خانم نااون، لطفاً داخل کتابخانه بمونین.»

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای تیراندازی از طبقه پایین بلند شد.

نااون بی‌اختیار از ترس چشمانش را بست.

چند محافظ از مقابل در دویدند و صدای درگیری در راهرو پیچید.

یکی از آن‌ها فریاد زد:
«اونا وارد طبقه دوم شدن!»

در همان لحظه، جونگ کوک با سرعت وارد محوطه عمارت شد.

ماشین هنوز کاملاً نایستاده بود که از آن پیاده شد.

«نااون کجاست؟!»

رئیس تیم محافظان پاسخ داد:
«داخل کتابخونه، رئیس. داریم ازش محافظت می‌کنیم.»

جونگ کوک بدون معطلی به سمت داخل دوید.

هم‌زمان در کتابخانه، صدای شکستن قفل در شنیده شد.

یکی از محافظ‌ها نااون را پشت قفسه‌های کتاب پنهان کرد.

«هر اتفاقی افتاد، بیرون نیاین.»

نااون با صدایی لرزان گفت:
«ولی شما...»

محافظ فقط لبخند کوتاهی زد.

«رئیس گفته جونمون هم لازم باشه، از شما محافظت کنیم.»

درِ کتابخانه با ضربه محکمی باز شد.

دو مرد نقاب‌دار وارد شدند، اما هنوز چند قدم برنداشته بودند که محافظ‌ها راهشان را بستند.

درگیری کوتاهی میان آن‌ها شکل گرفت و مهاجمان مجبور شدند عقب‌نشینی کنند.

در همان لحظه، جونگ کوک وارد راهرو شد.

یکی از افراد مهاجم با دیدن او اسلحه‌اش را پایین آورد و با خنده گفت:
«بالاخره رسیدی، رئیس.»

جونگ کوک با نگاهی سرد جواب داد:
«اشتباه بزرگی کردین که وارد خونه من شدین.»

مرد پوزخندی زد.

«ما برای جنگ نیومدیم... فقط خواستیم بدونی هر وقت بخوایم، می‌تونیم به نزدیک‌ترین آدم زندگیت برسیم.»

قبل از اینکه محافظ‌ها بتوانند آن‌ها را محاصره کنند، مهاجمان بمب دودزایی روی زمین انداختند.

راهرو در دود غلیظی فرو رفت.

چند ثانیه بعد، وقتی دود کنار رفت، هیچ‌کدام از آن‌ها آنجا نبودند.

جونگ کوک بدون معطلی به سمت کتابخانه دوید.

در را باز کرد.

نااون هنوز پشت قفسه کتاب‌ها ایستاده بود.

به محض اینکه جونگ کوک را دید، با عجله به سمتش رفت.

«خوبی؟»

جونگ کوک با نگرانی شانه‌های او را نگاه کرد تا مطمئن شود آسیبی ندیده است.

«تو خوبی؟ زخمی نشدی؟»

نااون سرش را تکان داد.

«نه...»

جونگ کوک نفس راحتی کشید.

برای چند لحظه، هر دو فقط به هم نگاه کردند.

بعد جونگ کوک آرام گفت:

«تا وقتی من نفس می‌کشم... اجازه نمی‌دم کسی بهت آسیب بزنه.»

نااون لبخند محوی زد، اما ته دلش می‌دانست دشمنان این بار فقط هشدار داده‌اند.

آن‌ها قطعاً دوباره برمی‌گردند.

━━━━━━━━━━━━━━━

اما فردای آن روز، هویت واقعی نااون به دست کسی می‌افتد که می‌تواند همه نقشه‌های جونگ کوک را نابود کند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

نویسنده :🌷💝🩷🍧🐣🦄🪷🎀.
اسمات های نویسنده :💋😈🫦🛌🏻🤱🏻👩‍❤️‍💋‍👨🔥💦
دوستان این پیام یکی از فرشته هام بود 😄 در رابطه با عکس خودم( حیحیحیحی )
خیلی بامزه بود گفتم شماهم ببینین
دیدگاه ها (۱۲)

پدرخوانده پارت : ۲۴ صبح روز بعد، عمارت هنوز حال‌وهوای شب گذش...

پدرخوانده پارت : ۲۵ صبح روز بعد، هوای سئول برخلاف روزهای قبل...

پدرخوانده پارت : ۲۲ سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود. خبره...

پدرخوانده پارت : ۲۱ صبح دانشگاه با همهمه‌ی همیشگی شروع شده ب...

پدرخوانده پارت : ۱۲ نااون با نگرانی پرده را کنار زد و دوباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط