رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 8

تهیانگ: با درد شدیدی توی سرم چشامو باز کردم دستمو رو پیشونیم گذاشتم که با پانسمان برخورد کرد بزور نشستم رو تخت دیدم یه گوشه نشسته.. عوضی با گلدون زده بود تو سرم بلند شدم و رفتم سمتش
تارا: با شنیدن صدای قدماش نگاش کردم همین که بلند شدم موهامو با شدت کشید که جیغی از درد زدم.. ولم کن موهامو کندییی
تهیانگ: خفه شو به چه جرعتی منو زدی هانننن میفهمی من کیم احمق
تارا: برام مهم نیستتتت توعه عوضی میخاستی بهم تجاوز کنی انتظار داشتی چیکار کنم.. شدت درد توی موهام بیشتر شد.. اخخخ ولم کننننن
تهیانگ: تو از اولم کلی دردسر داشتی برام الان پات به عمارتمم باز شده
تارا: خود احمقت منو اوردی دو قورت و نیمتم باقیه
تهیانگ: از موهاش محکم تر گرفتمو سرشو اوردم نزدیک صورتم و لب زدم.... من از دست تو چیکار کنم هوم
تارا: اگه برات زحمتی نداره ولم کن برم
تهیانگ: بری که منو به پلیس لو بدی
تارا: من بخوام تو رو به پلیس لو بدم ازم شاهد میخاد با مدرک و کلی کوفت و زهرمار دیگه انقدر احمق نیستم خودمو درگیر این قضیه های مافیایی کنم
تهیانگ: پوزخندی زدم... فکر کردی باورم میشه موهاشو ول کردمو بازوشو گرفتم و رو تخت انداختمش... تو گروگان منی فهمیدی حالا حالا اینجا میمونی به نفعته ادم باشی.. دستی به پیشونیم کشیدم که تیر کشید.. اه شت.. راجب اینم بعدا حسابتو میرسم
تارا: با غضب نگاش کردم... تو صورتش تف انداختم و گفتم... برو به جهنم عوضیه اشغال
تهیانگ: خنده عصبی سر دادم... تو واقعا یه کله خر سر کشی...
تارا: خب که چی میخای چه غلطی کنی
تهیانگ: اونشو بعدا میفهمی جوجه
تارا: برو به عمت بگو جوجه
تهیانگ: دیگه داشت رو مخم میرفت تا خاستم ستش حمله کنم گوشیم زنگ خورد... شانس اوردی... از اتاق رفتم بیرون در و قفل کردم و جواب دادم
............................
تارا: اینجوری نمیشد این روانی یه بلای سرم میاورد... درم که قفل بود... یه در شیشه ای توی اتاق بود رفتم نزدیک تر دیدم بالکنه.. عالی شد.. خداروشکر لباسمو صلاحام همینجا بود شوریکن کیوکتسو شوکی و شوکو با سای و برداشتم و رفتم سمت در شیشه ایه تو اتاقو بازش کردم وارد بالکن شدم.. به پایین نگاه کردم ارتفاعش زیاد نبود میپریدم چیزی نمیشد.. از رو نرده های محافظ بالکن رد شدم و رفتم پشتش از دستام اویزون شدم و نرده بالکن و گرفتم و پریدم پایین... پشت بوته ها قایم شدم... نگهبانا زیاد نبود میتونستم خودمو به در داخل حیاط بزرگ عمارت برسونم... از پشت بوته ها دویدم سمت در که متوجهم شدن
جیکوب: بگیرینش نزارین فرار کنهه
تارا: دو نفر جلوم بودن دوتا شوریکن از توی جیبم برداشتم و سمتشون پرتاب کرو خورد رو پهلوشون وقتی خم شدن از پشتشون پریدم و دویدم سمت در از سمت راست دستم کشیده شد
کای: کدوم گوری داری میری... اخخخ
تارا: با سای زدم تو رون پاشو و هولش دادم دیدم اون لعنتیم که فهمیدم اسمش تهیانگه داره میاد سمتم دوباره شروع کرم به دویدن بازم دو نفر جلوم بودن... یه شوریکن دیگه برداشتم پرتش کردم سمت رون سمت چپی وقتی از درد خم شد پامو رو کمرش قلاب کردمو با لگد تو صورت اون یکی زدم از روشون رد شدم و به در رسیدم از در بالا رفتم و پریدم پایین سمت چپم جنگل بود با تموم توانم دویدم سمت جنگل..


چه فراری باح باح🌚
سلاح های تارا رو هم تو پارت پنج براتون گذاشته بودم😉
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 9 تهیانگ: عصبی بودم لعنتی یعنی چجوری انبا...

# رز _ سیاه PART _ ۱٠ تارا: فاصلم زیاد. نبود میپریدم چیزی ن...

از همین فرمانننن تسلیت به همه مونن🤣🤣فقط شیش روز دیگه موندههه...

# رز _ سیاه PART _ 7« عمارت تهیانگ،توکیو ، ساعت ۹ صبح» تا...

in your eyes

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁷..در آسانسور بسته شد و به سمت ...

معامله ای برای صلح پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط