خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۶




تهیونگ با تعجب نگام کرد تازه متوجه سوتی ک داده بودم شدم ولی دیر شده بود و اوضاع فجیع!
ته: عاممم.. متوجه نشدم! منظورت چیه؟
+منظور؟ من؟ چی گفتم مگه؟؟؟
تهیونگ چشماشو ریز کرد و مشکوک نگام کرد.
سریع خواستم بحثو عوض کنم ک بیشتر از این سوتی ندم.
+اِه اِه! امروز عجب هوا آفتابیه!!!
جین: وانی الان شبه..
خونه با این حرف جین از خنده منفجر شد.
شوگا دیگه نزدیک بود مبل رو گاز بگیره: داروهاش نساخته بهش‌ها!
جونگ‌کوک با خنده زد روی شونه ی ته!
کوک: بابا این وانیارو نمیشناسی همیشه از خودش چرت و پرت میپرونه!
تهیونگ شکاک دوباره بهم نگاه کرد: آخه این چرت و پرتش یکم عجیب تر از قبلیاش بود.
شوگا: آره آپدیت شده..
یهو دوباره خونه از خنده ترکید. (اصن آرررره! ما اینجا بمب دستی درست میکنیم! انرژی هسته‌ای پرورش میدیم! با روسیه و آمریکا اینا کار نمیکنیم‌ها! اصن ما مردان سیاهپوشیم! یس!!! من همین فردا میرم واسه خودم کت و شلوار میخرم!)
جیهوپ: نه بابا هر روز پس ورژن میزنه!
جین از خنده وا رفت.
نامجون: حالا باشه بسه دیگه! پسرا وانی از غذای بیمارستان خسته شده.. چی براش درست کنیم؟
شوگا: اههههه کی حوصله داره؟! مگه خودش دست و پا نداره برا خودش غذا درست کنه!؟
جیمین: عزیزم اینکه ما براش غذا درست کنیم تا خودش برای خودش، یه دنیا فرق میکنه!
شوگا: به هرحال غذا غذائه!
جیمین: ببین غذا باید....
+اههههه! کلکل چرا میکنین؟! من اصلاً گشنم نیس!
یهو اعضا با چشمای گرد شده بهم خیره شدند.
جیهوپ: چندلحظه! امروز چه روز نوینیه! من گوشام مشکل داره یا واقعاً این خانوم غوله میگه گشنه‌اش نیس؟!
اعضا که انگار داشتن به یه موجود فرازمینی نگاه میکردن دره گوش هم پچ پچ میکردن.
یه لحظه به انسان بودن خودم شک کردم. (البته میدونستم ک من با انسان ها متفاوتماااا! فکر کن چه خفن! فضایی ها بدزدنت بعد یه دو رگه آدم فضایی بشی!! بعد بری تو ناسا جاسوسی کنی و فضایی‌ها بیشتر نازت رو بکشن و در آخر با یکی از همون آدم فضایی ها ازدواج کنی و بچتون یک موجوده فرا انسانی بشه که.... اصن من چرا نرفتم نویسنده بشم؟! نه خدایی ناموصاً! چرا نرفتم؟!)
کوک: آه آه! این که دست خودش نباشه میزنه هر هفتامون رو یه لقمه میکنه بعد میگه گشنم نیست؟! این وانیاست واقعا؟!
نامجون: میگم جیمین مطمئنی وانیا رو آوردی یا هنوز تو بیمارستانه؟
جیمین: بخدا منم شک کردم!!! حتی میگه آمریکا هم نمیاد...
جین: اَهههههه! پس دیگه آقا تموم شد!! تموم شد بچه ها جمع کنیم بریم!
نامجون: کجا بریم؟!
جین: بریم....
+میگم بیاین یه چندتا شهروند جور کنیم با خبرنگار و اینا بشینیم دوره هم مافیا بازی کنیم!!! بابا چه خبرتونه؟؟؟ من نه آدم فضایی ام! نه وانیای تقلبی! نه انسان اولیه! بعد به من میگن خل؟! بیا این وضعه...
دیدگاه ها (۱۹)

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۷+میگم بیاین یه چندتا شهروند جور ...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۸خودمم نمیدونستم طرفدار کودومم فق...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۵اما منم یه زمان مثله تو بودم، یه...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۴خیلی ریلکس نگاش کردمو منم با لحن...

عاشقان حسود پارت ۹ اجوما : او .. پسرا اومدین ... بیاین سر می...

سناریو :وقتی برای اولین بار غذا درست می‌کنی و اونا می‌خوان ا...

P21🍋‍🟩&نمیخوام محبوب باشم جین«اما هستی درست مثل من-باز شروع ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط