راست می گفتند

راست می گفتند
همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم می گشودم همه رفته بودند
مثل "بامدادی" که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
" بامداد" رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهجه "بامداد "و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت
دیدگاه ها (۱)

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به...

راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به...

راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به...

راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به...

راســـــــــــــــت می گفتند همیشه زودتر از آن که بیندیشی ات...

راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به...

h behdarvandi:راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط