گفت: خیلی می ترسم ؛ گفتم: چرا؟

گفت: خیلی می ترسم ؛ گفتم: چرا؟

گفت: چون از ته دل خوشحالم . خوشحالی این شکلی وحشتناک است . ازش پرسیدم: چرا؟

گفت: وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی
دیدگاه ها (۲)

فکرم پر از تواغوشم خالی تر از همیشهکجایی !؟

فرقی نداردروز های تابستان باشدیا شب های زمستانبی توهمه چیز ط...

نه دل بستنامون دست خودمونه، نه دل کندنامون، باز هی بگید انسا...

+ از نشونه های عشق ؟!- احتمالا یه نیرویی وادارت میکنه شب‌ها ...

کپشن رو بخونید

#سناریو وقتی عضو هشتمیم و خیلی می خوابیمنامجون : ات کمتر بخو...

صحبت‌های پایانی (جیمین) روز دوم در پاریس ✨🐣: بچه‌ها، با ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط