رمان سوم

رمان سوم
پارت هجدهم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق بعد اتفاق دیشب
@ ویو چویا
سر تخت دراز کشیده بودمو به اتفاقات فکر میکردم که دازای اومد
دازای : حالت چطوره چیبی
چویا : چیکار داری
دازای : اهه خیلی بد جنس شدی ها گذاشتی رولاین واردت کنه ولی من نه ؟ مگه من....
چویا: چرا نمیفهمی زورم بهش نمیرسه .
دازای : هرچی که هست من منتظر نمی مونم تو حامله بشی امشب حاملت میکنم
چویا : نهههههه من نمی خوام دور شو
داشتم در میرفتم که گرفتم و لباسام رو کند و پرت کرد گوشه گذاشتم رو تخت . فقط نگاهش میکردم و بدنم میلرزید . با در اوردن کمر بندش چشمام رو محکپ بستم اونم انگار دستامو به تاج تخت بست
دازای : اماده ای
چویا : ن_
واردم کرد دیکش رو میگم خیلی بزرگ بود حسش میکردم
چویا : اههههههه .... بیارش اههههههبیرون اههههههه اممممم بسهههههه اخهههههههه
دازای شروع کرد مثل وحشی ها تلمبه زدن
نفهمیدم چقدر گذشت ولی بیهوش شدم
>> فردا صبح
@ ویو دازای
از خواب بلند شدم چویا خواب بود ، سریع بیبی چک رو برداشتم ولی نه چویا حامله نبود
_ بهد یک ماه
@ویو راوی
هر شب دازای چویا رو به فاک میداد ولی چویا حامله نمیشد که یه روز
>> صبح
چویا : دازایییی بلند شو حالم خوب نیست
دازای : چی شده
چویا : سرم گیج میره نمی تونم برم سرویس
دازای : الان میام
بعد اون اتفاق دازای چویا رو برد دکتر و دکتر گفت
دکتر : خانم شما به مدت یک هفته هست که بار داره
دازای خیلی خوش حال بود ولی چویا نه اون هنوز اماده ی مادر شدن نبود .
>> داخل اتاق
دازای : بیبی خیلی خوش حالم
چویا : ولی من _
صدای بلندی اومد
دازای : از جات حرکت نکن
چویا : اهم
دازای : برو قایم شو
چویا رفت و قایم شد و دازای به سمت صدا رفت
؟: خوش حالم که دوباره میبینمت رفیق قدیمی
دازای : تاچیهارا اینجا چه غلطی میکنی
تاچیهارا : درست صحبت کن
دازای : اگر نکن_
صدای جیغ چویا اومد .
@ ویو دازای
خشکم زد چویا بود جیغ زد
دازای : ولش کننننننن
تاچیهارا : اگر درست صحبت نکنی بیشتر عذیتش میکنیم . خب اینو بدون که ما خونه ی تورو در کنترل داریم پس به فرار فکرم نکن
تاچیهارا : بیارینش پایین
چویا رو دیدم که یه مرد گنده موهاشو گرفته بود و می اوردش
دازای : ولش کن اون هیچ گناهی نکرده
تاچیهارا : برو بگیرس
دویدم سمتش تو بغلم گرفتمش عوضی ها حتما بهش تجاوز کردن چون کاملا سرخه و لباسش نا منظمه
دازای : چی میخوای
تاچیهارا : وای چه امگای نازی ، شاید کستمت و مال خودم کردمش
دازای : چی گفتی
تاچیهارا : هعی خانم کوچولو اسمت چیه
چویا یکسره میلرزید ترس برای بچه خوب نبود واسه همین غیرتم رو زیر پا گذاشتم و گفتم
دازای : لطفا بزار یوسانو بهش یه سر بزنه حالش خوب نیست
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
حالم خوب نیست
دیدگاه ها (۱)

؟

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

رمان سوم پارت سوم 😄࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی چویا ...

رمان سوم پارت سینزدهم * هر کس هنتای فئو نیکو رو میخواد بیاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط