لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن

لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن پنج نفر ایستاد. نازنین، بدون توجه به نگاه‌های بقیه یا سنگینیِ گناهی که در هوا معلق بود، دستش را با تمامِ مهری که هنوز در وجودش باقی مانده بود، دور شانه‌ی سینا حلقه کرد. او در آن لحظه، نه به عنوان یک قاضی، بلکه به عنوان یک رفیقِ قدیمی عمل می‌کرد. در ذهنِ نازنین، یک نبردِ پنهان در جریان بود؛ او با تمامِ وجود نمی‌توانست باور کند که سینایِ مهربان و همیشگی، توانسته باشد چنین فاجعه‌ای را رقم بزند. او ترجیح می‌داد باور کند که همه چیز یک سوءتفاهم است، یا شاید سینا فقط قربانیِ شرایط بوده است.

آنیسا هم که از کمی دورتر شاهد این صحنه بود، حسِ مشابهی داشت. اگرچه او شاید کمی منطقی‌تر از نازنین برخورد می‌کرد، اما دیدنِ آن تصویر—دو رفیق که در اوجِ تاریکی به هم چسبیده بودند—حالِ او را هم بد کرد. انگار قلبش برای این پیوندِ شکسته و لرزان، شروع به تیر کشیدن کرد.

در آن سوی اتاق، پارسا که تا چند لحظه پیش در اوجِ خشم و اعتراض بود، با دیدنِ این صحنه، تمامِ آن غلبه و خشمش فرو ریخت. او نمی‌توانست با این آرامش و این نوعِ همدلی کنار بیاید، اما در عین حال، دیدنِ این نزدیکی، تمامِ دفاع‌های کلامی‌اش را از کار انداخت. اشکی از چشم‌های پارسا سرازیر شد؛ اشکی که نه از سرِ خشم، بلکه از سرِ درماندگی و حسرت بود. او می‌دید که پیوندِ آن‌ها دارد از هم می‌پاشد و چطور به جای مبارزه با دشمنِ بیرونی، دارند در برابرِ هم زخم می‌زنند.

سجاد هم که سعی می‌کرد نقشِ تکیه‌گاهِ گروه را بازی کند، در برابرِ این فشارِ عاطفی، دیگر توانِ ایستادگی نداشت. دلش آشوب شد و حس کرد انگار اکسیژن در اتاق کم شده است.

در آن لحظه‌ی سنگین، یک حقیقتِ تلخ و مشترک، مثل یک سایه‌ی بزرگ بر سرِ همه‌شان سنگینی می‌کرد: آن‌ها تنها بودند.

آن‌ها در این شهر غریب، دور از گرمای خانه‌ها و نگاه‌های آرام‌بخشِ پدر و مادرشان، برای رسیدن به رویاهای دانشگاهی آمده بودند. هیچ‌کدام از خانواده‌هایشان در این لحظاتِ بحرانی، در کنارشان نبودند تا دستشان را بگیرند یا بگویند «همه چیز درست می‌شود». آن‌ها فقط همدیگر را داشتند؛ این پیوندِ عمیق که در سال‌های گذشته شکل گرفته بود، حالا داشت در میانه‌ی این بحران، همزمان هم می‌سوخت و هم به شکلی دردناک، دوباره خودش را ثابت می‌کرد.

آن‌ها، با تمامِ اختلاف‌نظرها، با تمامِ خشم‌ها و تمامِ گناه‌ها، باز هم همان پنج رفیقی بودند که در این شهرِ غریب، تنها داراییِ هم بودند. این نزدیکیِ نازنین و سینا، در واقع، آخرین سنگرِ آن‌ها برای حفظِ آنچه از «دوستی» باقی مانده بود، بود.
دیدگاه ها (۰)

پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لب‌هایش را به شدت روی هم فشرد....

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

صدای نازنین، با وجودِ آن ضعف و بی‌حالی، مثل برخوردِ یک تیغه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط