𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش
تنها بماند؛آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
- آلبر کامو
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
به خانه که برمیگردم جولیت زودتر از من رسیده است.بازهم در بن بست اسپینر دعوا بر پاست.از سر کوچه صدای جیغ جولیت را میشنوم پا تند میکنم و سریع وارد خانه میشوم جولیت روی زمین افتاده و لبش خونی است توبیاس¹ بالای سرش ایستاده و مثل یک خوک حرامزاده لبخند میزند.مادر خانه نیست.و من فکر میکنم بهترین فرصت برای کشتن این حراملقمه است.یقه اش را میگیرم و به دیوار میکوبمش"به چه اجازه ای دست رو خواهرم بلند کردی؟!"
میخواهد به من سیلی بزند ولی نمیتواند دستش را آزاد کند.آه توبیاس!مشروب ضعیفت کرده.دستانی که تمام عمر شکنجه ام کردند حالا حتی نمیتوانند از خودشان دفاع کنند.همچنان که یقه اش توی دستم است میگویم"با دست خالی میکشمت.بدون جادو جنبل.میدونی چرا میتونم؟با اینکه دو برابر من وزن داری؟چون بی غیرتی!چون ازشخصیت لجنت هیچی نمونده!با بطری های مشروبت تو ذهن کثافتت کاخ ساختی به خیالته شاهی!یه عمر شکنجهم کردی هیچی نگفتم ولی جولیت؟!آخه حرومزاده چطور میتونی بزنیش؟!"
جولیت از پشت لباسم را میکشد"سوروس من خوبم.ولش کن"
توبیاس میگوید"دخترمه.ولگرده میزنمش.بازم ولگردی کنه میکشمش.به تو چه؟"
به دیوار فشارش میکنم"باید از رو جنازه من رد شی تا یه بار دیگه دستت بهش بخوره"
صدای او دعوا را متوقف میکند.صدای آیلین.صدای مادر."اینجا چه خبره؟!"
یقه توبیاس را ول میکنم.آیلین داد میزند"چرا صورت دخترم خونیه؟!"
توبیاس هم داد میزند"چون دخترت هرجاییه!معلوم نیست کدوم گوری بوده تاحالا!"
جولیت داد میزند"کدوم گوری بودم؟!مگه از صدقه سر تو اصلاً کسی ما رو تحویل میگیره؟!مگه آبرو گذاشتی برامون؟!"
مامان میآید داخل و در را میبندد"سوروس ولش کن"
چوبدستی ام را سمت توبیاس گرفته ام و با دست دیگر ثابت نگهش داشته ام.خیال دارم قبل از کشتنش کمی شکنجه اش دهم."بیخیال مامان.بیا خودمونو تا ابد راحت کنیم"
توبیاس کم کم از جادویم دارد بی هوش میشود.مامان داد میزند"دستتو به خون اون آلوده نکن!سوروس به من گوش کن.تو جوونی کلی راه نرفته داری!لطفاً پسرم!"
قرار نیست گوش بدهم.ناگهان برق سبزی از چوبدستی مادرم در قلب توبیاس مینشیند.او مرده.جولیت انگار که نفسش باز شده باشد گردنش را ماساژ میدهد و گریه هایش شدت میگیرد.گردنش سرخ سرخ شده.آن حرامزاده میخواسته خفه اش کند!نگاهی به جنازه روی زمین میاندازم و بعد به مادرم که بی توجه به او ما را نگاه میکند میآید نزدیک و در آغوش میکشدمان"ببخشید که انقد طول کشید"
دستی به صورتم میکشد و اشک هایش جاری میشود"این همه سال سپر بلای خواهرت بودی قربونت برم...دیگه تموم شد!دیگه نمیتونه اذیتت کنه!"
بعد جولیت را جداگانه در آغوش میکشد و خون گوشه لبش را پاک میکند"بمیرم مامان!نگاه کن با صورت قشنگش چکار کرده مردک حرومزاده!"
جولیت اشک های مامان را پاک میکند"مامان خوبم!گریه نکن"
مادرم دست هردومان را میگیرد"باید بریم.لباساتونو جمع کنین."
نگاهش میکنم"کجا؟"
میگوید"خونمون.امارت پرنس"
جولیت مات نگاهش میکند"ما یه امارت داریم؟"
مامان جواب میدهد"توضیح میدم جولی.هرچی لازمه رو جمع کن"
کتاب ها و لوازم مختصرم را توی چمدانم میچپانم که ناگهان جولیت میگوید"ممنون سوروس"
سرم را بالا میآورم"ببخشید که انقد دیر رسیدم"
اشکی از گونه اش پایین میچکد"مرسی که به دادم رسیدی.تو بخاطر من حاضر بودی اونو بکشی.اینو هیچوقت یادم نمیره."
دستم را آرام روی شانه استخوانی اش میگذارم.و کنارش مینشینم.خودش را در آغوشم میاندازد و گریه ای بی صدا و آرام سر میدهد موهای بلوندش را نوازش میکنم.او بی اندازه شبیه مادر شده و این باعث میشود بیشتر دوستش داشته باشم"جولیت،تموم شد.من اینجام.و اون دیگه هیچوقت قرار نیست بهت دست بزنه"
همچنان که محکم بغلم کرده با صدای گرفته میگوید"مرسی که نیمه دیگه من شدی سوروس.مرسی که دوقلوی من شدی.کامل کننده من.بدون تو من...هیچ بودم!"
دستم را نوازش وار پشت کمرش میکشم"تو هیچ نیستی جولیت،تو همه چیزی.یه روزی میفهمی"
کمی خودم را جمع و جور میکنم"هی بیا زودتر از اینجا بریم.شاید یه سری به مکس هم زدی.حال و هوات عوض شه"
لبخند میزند"درسته.بیا از این آشغالدونی بریم"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Tobias
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش
تنها بماند؛آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
- آلبر کامو
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
به خانه که برمیگردم جولیت زودتر از من رسیده است.بازهم در بن بست اسپینر دعوا بر پاست.از سر کوچه صدای جیغ جولیت را میشنوم پا تند میکنم و سریع وارد خانه میشوم جولیت روی زمین افتاده و لبش خونی است توبیاس¹ بالای سرش ایستاده و مثل یک خوک حرامزاده لبخند میزند.مادر خانه نیست.و من فکر میکنم بهترین فرصت برای کشتن این حراملقمه است.یقه اش را میگیرم و به دیوار میکوبمش"به چه اجازه ای دست رو خواهرم بلند کردی؟!"
میخواهد به من سیلی بزند ولی نمیتواند دستش را آزاد کند.آه توبیاس!مشروب ضعیفت کرده.دستانی که تمام عمر شکنجه ام کردند حالا حتی نمیتوانند از خودشان دفاع کنند.همچنان که یقه اش توی دستم است میگویم"با دست خالی میکشمت.بدون جادو جنبل.میدونی چرا میتونم؟با اینکه دو برابر من وزن داری؟چون بی غیرتی!چون ازشخصیت لجنت هیچی نمونده!با بطری های مشروبت تو ذهن کثافتت کاخ ساختی به خیالته شاهی!یه عمر شکنجهم کردی هیچی نگفتم ولی جولیت؟!آخه حرومزاده چطور میتونی بزنیش؟!"
جولیت از پشت لباسم را میکشد"سوروس من خوبم.ولش کن"
توبیاس میگوید"دخترمه.ولگرده میزنمش.بازم ولگردی کنه میکشمش.به تو چه؟"
به دیوار فشارش میکنم"باید از رو جنازه من رد شی تا یه بار دیگه دستت بهش بخوره"
صدای او دعوا را متوقف میکند.صدای آیلین.صدای مادر."اینجا چه خبره؟!"
یقه توبیاس را ول میکنم.آیلین داد میزند"چرا صورت دخترم خونیه؟!"
توبیاس هم داد میزند"چون دخترت هرجاییه!معلوم نیست کدوم گوری بوده تاحالا!"
جولیت داد میزند"کدوم گوری بودم؟!مگه از صدقه سر تو اصلاً کسی ما رو تحویل میگیره؟!مگه آبرو گذاشتی برامون؟!"
مامان میآید داخل و در را میبندد"سوروس ولش کن"
چوبدستی ام را سمت توبیاس گرفته ام و با دست دیگر ثابت نگهش داشته ام.خیال دارم قبل از کشتنش کمی شکنجه اش دهم."بیخیال مامان.بیا خودمونو تا ابد راحت کنیم"
توبیاس کم کم از جادویم دارد بی هوش میشود.مامان داد میزند"دستتو به خون اون آلوده نکن!سوروس به من گوش کن.تو جوونی کلی راه نرفته داری!لطفاً پسرم!"
قرار نیست گوش بدهم.ناگهان برق سبزی از چوبدستی مادرم در قلب توبیاس مینشیند.او مرده.جولیت انگار که نفسش باز شده باشد گردنش را ماساژ میدهد و گریه هایش شدت میگیرد.گردنش سرخ سرخ شده.آن حرامزاده میخواسته خفه اش کند!نگاهی به جنازه روی زمین میاندازم و بعد به مادرم که بی توجه به او ما را نگاه میکند میآید نزدیک و در آغوش میکشدمان"ببخشید که انقد طول کشید"
دستی به صورتم میکشد و اشک هایش جاری میشود"این همه سال سپر بلای خواهرت بودی قربونت برم...دیگه تموم شد!دیگه نمیتونه اذیتت کنه!"
بعد جولیت را جداگانه در آغوش میکشد و خون گوشه لبش را پاک میکند"بمیرم مامان!نگاه کن با صورت قشنگش چکار کرده مردک حرومزاده!"
جولیت اشک های مامان را پاک میکند"مامان خوبم!گریه نکن"
مادرم دست هردومان را میگیرد"باید بریم.لباساتونو جمع کنین."
نگاهش میکنم"کجا؟"
میگوید"خونمون.امارت پرنس"
جولیت مات نگاهش میکند"ما یه امارت داریم؟"
مامان جواب میدهد"توضیح میدم جولی.هرچی لازمه رو جمع کن"
کتاب ها و لوازم مختصرم را توی چمدانم میچپانم که ناگهان جولیت میگوید"ممنون سوروس"
سرم را بالا میآورم"ببخشید که انقد دیر رسیدم"
اشکی از گونه اش پایین میچکد"مرسی که به دادم رسیدی.تو بخاطر من حاضر بودی اونو بکشی.اینو هیچوقت یادم نمیره."
دستم را آرام روی شانه استخوانی اش میگذارم.و کنارش مینشینم.خودش را در آغوشم میاندازد و گریه ای بی صدا و آرام سر میدهد موهای بلوندش را نوازش میکنم.او بی اندازه شبیه مادر شده و این باعث میشود بیشتر دوستش داشته باشم"جولیت،تموم شد.من اینجام.و اون دیگه هیچوقت قرار نیست بهت دست بزنه"
همچنان که محکم بغلم کرده با صدای گرفته میگوید"مرسی که نیمه دیگه من شدی سوروس.مرسی که دوقلوی من شدی.کامل کننده من.بدون تو من...هیچ بودم!"
دستم را نوازش وار پشت کمرش میکشم"تو هیچ نیستی جولیت،تو همه چیزی.یه روزی میفهمی"
کمی خودم را جمع و جور میکنم"هی بیا زودتر از اینجا بریم.شاید یه سری به مکس هم زدی.حال و هوات عوض شه"
لبخند میزند"درسته.بیا از این آشغالدونی بریم"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Tobias
- ۱۴۴
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط