آن نه عشقست که از دل به دهان میآید

آن نه عشقست که از دل به دهان می‌آید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان می‌آید
گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان می‌آید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان می‌آید
عاشق آنست که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان می‌آید
حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان می‌آید
اندرون با تو چنان انس گرفتست مرا
که ملالم از همه خلق جهان می‌آید
شرط عشقست که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان می‌آید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن می‌آید
دیدگاه ها (۶)

بیا بیا که شدم در غم تو سوداییدرآ درآ که به جان آمدم ز تنهای...

دردِ من در بغلت باز به درمــــــــان برسدلب خود غنچه کن و ب...

‍ درد اگر از تو رسد ، راه دوا را بلدمگرچه دوریم زهم ، فاصله ...

عشق را تن پوش جانم میکنی...چتری از گل سایه بانم میکنی...ای ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط