I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:71

(ویوی فعلی:جونگکوک)
داشتم ساعتم رو روی مچم می بستم که...
در به صدا در اومد...
آجوما:ارباب جوان؟
آجوما...
مثل مادرم برام میمونه...
ولی حتما یه خبری برام آورده‌.
_:بیا تو.
در رو باز کرد و اومد تو...
تعظیمی کرد...
_:چی شده؟
با لبخند همیشگیش شروع کرد به حرف زدن...
آجوما:پدرتون گفتن که بهتون خبر بدم که برای مهمونی فردا آمادگی داشته باشین.
_:مهمونی؟
سری تکون داد‌‌‌‌...
_:مهمونی برای چی؟
آجوما:برای شما...
چونکه فردا می خوان توی این مهمونی اعلام کنن که شما دیگه وارثشون نیستید...
بلکه کاملا می‌خوان تاج و تختشون رو بهتون اهدا کنن...
نگاهم رفت رو آینه...
روی خودم...
جونگکوک!
یه چیزی اینجا درست نیست...
پس باید از آجوما مثل همیشه سوال کنم و اون چیزی که از تو پنهان مونده رو پیدا کنی...
ولی اگه یه راست می پرسیدم،جوابی بهم نمی داد...
پس،باید جوری رفتار کنم که انگار همه چیز رو می‌دونم...
_:دوباره می خوای حقیقت بزرگ رو از من پنهان کنی تا غافلگیر شم؟
حالت صورتش مضطرب شد...
آجوما:یعنی شما فهمیدین؟
_:چیو فهمیدم آجوما؟
دقیق بهم بگو.
آره...
داره جواب میده...
آهی کشید...
آجوما:ارباب جوان دستور پدرتون بود که بهتون نگم که فردا می‌خوان وصلتتون رو با یونا قطعی کنن.
پس می خواد به روش خودش پیش بره...
باشه پدر،حالا که تو می خوای کار خودتو کنی...
منم بلدم چطوری کار هام رو به نحو احسنت انجام بدم...
_:می‌تونی بری.
با صورتی شرمنده تعظیمی کرد و رفت...
قدم هام و به سمت در عمارت رسوندم تا سوار ماشین شم...
فکر رو ذکرم درگیر این بود،که خدا کنه این خبر به دست یاقوت...
نرسیده باشه!
از در بزرگ‌ عمارت رد شدم...
سوار ماشینی شدم که بادیگارد برام آورده بود...
وقتی که از باغ بزرگ و سرسبز عمارت گذشتم،و دروازه ی آهنی عمارت پشست سرم،به وسیله ی بادیگارد ها بسته شد...
گوشیم رو برداشتم...
و روی شماره ی یاقوت کلیک کردم...
با تماس اول جواب نداد...
حتما جایی هست...
چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم...
ولی این سری رد داد...
عصبانی شدم...
دستام دور فرمون سفت تر شد...
چرا جواب نمیدی یاقوت؟(عصبی)
(ویو:میرا)
تو دفترم داخل شرکت داشتم پرونده هارو برسی می‌کردم که گوشیم زنگ خورد...
جونگکوک بود...
هنوز عصبانی بودم...
پس،تصمیم گرفتم که جواب ندم...
دوباره خودم رو مشغول خوندن کردم...
بعد از چند دقیقه...
گوشی دوباره زنگ خورد...
باز هم کوک بود...
این بار گوشی رو روش قطع کردم...
و بعدش سایلنتش کردم...
...
ویو چهل و پنج دقیقه بعد:
درحال چک‌ کردن ایمیل ها بودم که در به صدا در اومد...
+:بیا تو.
منشی تعظیمی کرد...
منشی:خانم...
فردی اصرار داره که حتما همین الان با شما ملاقات داشته باشه...
بدون اینکه سرم رو بلند کنم پرسیدم:
+:کی هست؟
منشی:اون فرد...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی
لایک:۵تا
کامنت:۵تا





#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۱)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

دخترای گل بیان راجب ادامه ی داستان با هم حدس و حرف بزنیم💖💖💖.

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط