♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 112・]ᕗ
و خندید شوک و شگفتی خاصی بهم دست داد.چي ميگه ؟
قلبم خیلی تند خودش رو به دیواره اش میکوبید.
چی؟ قراره مال اون بشم؟
شوکه به بابا نگاه کردم.
بابا : مگه همینو نمیخواستی؟ خوب این تو و اینم همسر
اینده ات.. من تاییدش میکنم
خدای من..قلبم داشت در میومد. شوکه و متعجب زدم زیر خنده.
به جونگکوک نگاه کردم و دوتایی همزمان زدیم زیر خنده.
درخششی توی چشمای جونگکوک حس خدای من..اشک بود.
اشک تو چشمای منم حلقه زد.کرد
دستم رو روی نیمرخش گذاشتم و سمت چشمش بردم.
دستم رو گرفت و بوسید و گفت : بگو که خواب نیست.
اشکم جاری شد.
جونگکوک : بگو که بیدارم
لبخند زدم و گفتم : یکی باید خود منو مطلع کنه که خوابم یا نه..
بابا : هر دوتون بیدارین
سریع هر دوسمت بابا برگشتیم.انگار اصلا حضورش رو فراموش کرده بودیم.لبخند بابا باعث شد سرم رو کمی پایین بگیرم.با شوق به بابا نگاه کردم و گفتم : ممنونم سرورم.
بابا : ازم تشکر نکن.. فقط زندگی کن... با عشق..همونجور که میخوای...
اشک شوقم جاری شد و نخودی خندیدم و سرم رو تکون دادم.
بابا : سه روز دیگه چطوره؟
-برای؟
بابا : برای مراسم عروسيتون
با شوق و ذوق صورتم روبین دستام پوشوندم و خندیدم
و گفتم : وای خدای من..
جونگکوک هم با شوق و هیجان زده خندید.
بابا : خوبه؟
زل زدم بهش و اشک تو چشمم حلقه زد و دویدم سمتش و خودم رو تو بغلش انداختم.منو تو اغوشش جا داد.
-بابا..خیلی خیلی دوستتون دارم.خیلی..ممنونم..خیلی خوبین
بابا : اینا یعنی با سه روز دیگه موافقی؟
خندیدم و گفتم : من با چیزی شما بگین موافقم...
موهام رو نوازش کرد و با بغض خاص مردونه ای گفت: پس سه روز دیگه عروست میکنم.
سر بلند کردم و نگاش کردم تضاد غم و شادی تو چشماش میدرخشید.
صدای در اعلام ورود یه نفر رو کرد.برگشتیم سمت در
مامان نگران به ماها نگاه کرد و گفت : میشه یه نفر به منم بگه چه خبره؟
یه دفعه سه نفری زدیم زیر خنده.اشکم رو پاک کردم
بابا : ملكه من... قراره دخترت سه دوز دیگه عروس بشه..خودت رو براي رفتن دختر کوچولومون آماده کن
مامان شوکه نگام کرد.رفتم سمتش و باشوق خودمو تو بغلش انداختم و شیطون و پر انرژی با خنده گفتم : مامان باورت میشه؟ دختر کوچولوی لوست قراره عروس بشه.
مامان شوکه بغلم کرد و خندید وسط خنده به گریه افتاد
و گفت : نه باور نمیکنم..
ᕙ[・part 112・]ᕗ
و خندید شوک و شگفتی خاصی بهم دست داد.چي ميگه ؟
قلبم خیلی تند خودش رو به دیواره اش میکوبید.
چی؟ قراره مال اون بشم؟
شوکه به بابا نگاه کردم.
بابا : مگه همینو نمیخواستی؟ خوب این تو و اینم همسر
اینده ات.. من تاییدش میکنم
خدای من..قلبم داشت در میومد. شوکه و متعجب زدم زیر خنده.
به جونگکوک نگاه کردم و دوتایی همزمان زدیم زیر خنده.
درخششی توی چشمای جونگکوک حس خدای من..اشک بود.
اشک تو چشمای منم حلقه زد.کرد
دستم رو روی نیمرخش گذاشتم و سمت چشمش بردم.
دستم رو گرفت و بوسید و گفت : بگو که خواب نیست.
اشکم جاری شد.
جونگکوک : بگو که بیدارم
لبخند زدم و گفتم : یکی باید خود منو مطلع کنه که خوابم یا نه..
بابا : هر دوتون بیدارین
سریع هر دوسمت بابا برگشتیم.انگار اصلا حضورش رو فراموش کرده بودیم.لبخند بابا باعث شد سرم رو کمی پایین بگیرم.با شوق به بابا نگاه کردم و گفتم : ممنونم سرورم.
بابا : ازم تشکر نکن.. فقط زندگی کن... با عشق..همونجور که میخوای...
اشک شوقم جاری شد و نخودی خندیدم و سرم رو تکون دادم.
بابا : سه روز دیگه چطوره؟
-برای؟
بابا : برای مراسم عروسيتون
با شوق و ذوق صورتم روبین دستام پوشوندم و خندیدم
و گفتم : وای خدای من..
جونگکوک هم با شوق و هیجان زده خندید.
بابا : خوبه؟
زل زدم بهش و اشک تو چشمم حلقه زد و دویدم سمتش و خودم رو تو بغلش انداختم.منو تو اغوشش جا داد.
-بابا..خیلی خیلی دوستتون دارم.خیلی..ممنونم..خیلی خوبین
بابا : اینا یعنی با سه روز دیگه موافقی؟
خندیدم و گفتم : من با چیزی شما بگین موافقم...
موهام رو نوازش کرد و با بغض خاص مردونه ای گفت: پس سه روز دیگه عروست میکنم.
سر بلند کردم و نگاش کردم تضاد غم و شادی تو چشماش میدرخشید.
صدای در اعلام ورود یه نفر رو کرد.برگشتیم سمت در
مامان نگران به ماها نگاه کرد و گفت : میشه یه نفر به منم بگه چه خبره؟
یه دفعه سه نفری زدیم زیر خنده.اشکم رو پاک کردم
بابا : ملكه من... قراره دخترت سه دوز دیگه عروس بشه..خودت رو براي رفتن دختر کوچولومون آماده کن
مامان شوکه نگام کرد.رفتم سمتش و باشوق خودمو تو بغلش انداختم و شیطون و پر انرژی با خنده گفتم : مامان باورت میشه؟ دختر کوچولوی لوست قراره عروس بشه.
مامان شوکه بغلم کرد و خندید وسط خنده به گریه افتاد
و گفت : نه باور نمیکنم..
- ۲.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط