نترس از شب و طوفان که در پناه همیم !

نترس از شب و طوفان که در پناه همیم !

اگرچه زرد و زمین خورده ، تکیه گاه همیم

 

به سیب ، لب نزدیم از سر هوس ، اما

شریک بار غم و تلخی ِ گناه همیم

 

چه مُهرها که به پیشانی من و تو زدند !

چه روزها شد و درگیر اشتباه همیم !

 

بگو زمین و زمان را به هم بدوزد عشق

که لحظه لحظه در آیینه ی نگاه همیم

 

هوایمان که بگیرد کسی چه می داند

بهانه ی شب بی خواب و اشک و آه همیم

 

نگاه ِ پنجره ها ابری و مه آلود است

چه غم که ماه نتابیده ! ما که ماه همیم

 

اگر جدا شد ه راه من و تو از آغاز

غمت مباد که در انتهای راه همیم !
دیدگاه ها (۴)

اسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت سوم«پایانی» شش ماه بعد. خانه‌...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

پارت پنج

فصل دومپارت اول | آخرین سال، آخرین شبچند ماه گذشت...بعد از م...

صدای ضربه‌ی دیگری به در خورد.ات با ترس گفت:— «من؟ چرا باید د...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط