کسی مرا هَرَس می کند,
کسی مرا هَرَس می کند,
از بلندترین شاخه ام.....
تابوتی خواهد ساخت,
تا فردایم را با خود ببرد....
کسی در من فوّاره می شود,
تا ایستادنم را بدزدد....
مرگ بر من,
که عشق را زیسته ام....
و برادرانم را,
که مچاله شدنم را ایستاده اند....
زنده باد تو,
که پرندگان در چشم هایت آواز می شوند....
باید پشیمان شد,
از این همه روزهای معمولی....
و دوستانی,
که ساطوری شدنم را
عاشق ترند.....
دوستانی که بزرگی شان را,
میزی تصاحب می کند و کلیدی.....
باید پشیمان شد,
از آتشی که زبانه هایش عاریتی ست....
از خودم,
که آهسته آهسته
به خودفروشی احساسم عادت می کنم....
سکّه,
شیطان اعظم است....
پُست,
میز,
کلید نیز.....
و بیچاره من....
که کوچک تر از کلیدی و میزی,
و پَست تر از پُستی,
به حراج خودم ایستاده ام.....
نه....!
نه بانو....!
من آن گوسفندی نیستم,
که بلندی پشمم را علف بخورم,
تا طناب دارم زودتر آماده شود.....
باید پشیمان شد بانو....!
فردا,
دیروز دیگری ست....
از بلندترین شاخه ام.....
تابوتی خواهد ساخت,
تا فردایم را با خود ببرد....
کسی در من فوّاره می شود,
تا ایستادنم را بدزدد....
مرگ بر من,
که عشق را زیسته ام....
و برادرانم را,
که مچاله شدنم را ایستاده اند....
زنده باد تو,
که پرندگان در چشم هایت آواز می شوند....
باید پشیمان شد,
از این همه روزهای معمولی....
و دوستانی,
که ساطوری شدنم را
عاشق ترند.....
دوستانی که بزرگی شان را,
میزی تصاحب می کند و کلیدی.....
باید پشیمان شد,
از آتشی که زبانه هایش عاریتی ست....
از خودم,
که آهسته آهسته
به خودفروشی احساسم عادت می کنم....
سکّه,
شیطان اعظم است....
پُست,
میز,
کلید نیز.....
و بیچاره من....
که کوچک تر از کلیدی و میزی,
و پَست تر از پُستی,
به حراج خودم ایستاده ام.....
نه....!
نه بانو....!
من آن گوسفندی نیستم,
که بلندی پشمم را علف بخورم,
تا طناب دارم زودتر آماده شود.....
باید پشیمان شد بانو....!
فردا,
دیروز دیگری ست....
- ۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط