ناخدای عشق
ناخدای عشق
_________________♡ پارت ۶
چویا رفت تو اتاق دازای
+منو صدا زدید
_آره من میخام بت یک شغل جدید بدم
+واقعا چی هست
_خوبببب میخام خدمت کار شخصی من شی
+جاااان اصلا من اینو قبول نمیکنم
*با خشم*
_باشه هر طور راحتی ... پس این کارت میشه
+چی
_میری کل صدف های توی کشتی رو تمیز میکنی
چویا کلافه شد و گفت
+باشه خدمتکار شخصی تو میشم
_خوبه که قبول کردی نمیکردی خودت میدونی چی می شه
+آره ... میدونم
_خوب حالا بیا اینجا
+چشم
چویا همین که نزدیک دازای شد . دازای دستش رو گرفت و انداخت تو بغلش
+داری چیکار میکنی دازا......
دازای با یک بوسه حرف چویا رو قطع کرد چویا چشماش گرد شد و دازای محکم تر لباش رو میبوسید و چویا نمیتونست همراهی کنه
بعد از چند دقیقه چویا نفسش بند آمد
+امممممم.....اممم
دازای فهمید و از لباش دل کند
_وایییی چویا لبات خیلی شیرینه
چویا گونههاش سرخ شدن
+خیلی.... هق .....احمقی...ازت بدم میاد....هق دازای
دازای آروم گونههاش رو گرفت و با ملايمت بوسیدش و چویا هم همراهی کرد و خیلی خوشش آمد
چویا نفسش بند آمد و بوسه رو شکست
+دیگه ....... بس..ه ..احمق
از روی دازای بلند شد و با اخم از دفتر زد بیرون
+بی ..شرف
چویا رفت تو اتاقش و دراز کشید و داشت به اتفاق تازه فکر میکرد از بس خسته بود از این بوسه که خابش برد
دازای آروم در اتاقش رو باز کرد و دید که عشقش مثل بچه گربه خوابیده
آروم رفت سمتش و آروم آروم لباش رو بوسید و رفت بیرون
_چویا خیلی خیلی دوست دارم دیونم کردی با این کارات و مخصوصا لبات امممم چه تعم شیرینی دارن
ویو دازای
رفتم تو دفترم که یهو نوسا آمد
/سلام عزیزم دازای
ادامه دارد
_________________♡ پارت ۶
چویا رفت تو اتاق دازای
+منو صدا زدید
_آره من میخام بت یک شغل جدید بدم
+واقعا چی هست
_خوبببب میخام خدمت کار شخصی من شی
+جاااان اصلا من اینو قبول نمیکنم
*با خشم*
_باشه هر طور راحتی ... پس این کارت میشه
+چی
_میری کل صدف های توی کشتی رو تمیز میکنی
چویا کلافه شد و گفت
+باشه خدمتکار شخصی تو میشم
_خوبه که قبول کردی نمیکردی خودت میدونی چی می شه
+آره ... میدونم
_خوب حالا بیا اینجا
+چشم
چویا همین که نزدیک دازای شد . دازای دستش رو گرفت و انداخت تو بغلش
+داری چیکار میکنی دازا......
دازای با یک بوسه حرف چویا رو قطع کرد چویا چشماش گرد شد و دازای محکم تر لباش رو میبوسید و چویا نمیتونست همراهی کنه
بعد از چند دقیقه چویا نفسش بند آمد
+امممممم.....اممم
دازای فهمید و از لباش دل کند
_وایییی چویا لبات خیلی شیرینه
چویا گونههاش سرخ شدن
+خیلی.... هق .....احمقی...ازت بدم میاد....هق دازای
دازای آروم گونههاش رو گرفت و با ملايمت بوسیدش و چویا هم همراهی کرد و خیلی خوشش آمد
چویا نفسش بند آمد و بوسه رو شکست
+دیگه ....... بس..ه ..احمق
از روی دازای بلند شد و با اخم از دفتر زد بیرون
+بی ..شرف
چویا رفت تو اتاقش و دراز کشید و داشت به اتفاق تازه فکر میکرد از بس خسته بود از این بوسه که خابش برد
دازای آروم در اتاقش رو باز کرد و دید که عشقش مثل بچه گربه خوابیده
آروم رفت سمتش و آروم آروم لباش رو بوسید و رفت بیرون
_چویا خیلی خیلی دوست دارم دیونم کردی با این کارات و مخصوصا لبات امممم چه تعم شیرینی دارن
ویو دازای
رفتم تو دفترم که یهو نوسا آمد
/سلام عزیزم دازای
ادامه دارد
- ۵۱۹
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط