قسܩـتـ دوازهم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃ـ✧
قسܩـتـ دوازهم،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃ـ✧
اون :خوب حتما بهم بگو چطوری میتونم کمکت کنم
رومآ: تو تنها کسی هستی که حتی وقتی میبینمت انگار بهم کمک کردی
اون: منظورتو نمیفهمم رومآ
کلوریا: دختره ی***
(راوی کلوریا داشت از پشت شنود به حرف هاشون گوش میکرد)
یک ماه قبل
(راوی کلوریا زنگ زد به اون)
کلوریا: اون سلام
اون: سلام چطوری چیشده
کلوریا: اون ماشینم خرابه باید برم شرکت
میتونی: بیای دنبالم البته اگر کاری نداری
اون: اوکیه یکم دیگه میام
{دم در خونه کلوریا}
کلوریا:سلام
اون: سلام بیا تو
کلوریا: ببخشید امروز کانگ هم با ماشین رفت صبح زود رفت بود نبود منو ببره
اون ؛نه بابا
اون :صبر کن برم یه قهوه بخرم بیام
کلوریا: باشه
(راوی تا اون بیاد کلوریا چندتا شنود رو تو ماشین اون جاساز کرد)
اون: بیا
کلوریا: مرسی
{موقعیت رومآ و اون تو ماشین}
اون :رومآ میدونی داری چی میگی
رومآ :آره میدونم میدونم
کلوریا: میدونی صبر کن تا برسم فقط
اون :اما اما تو چ.. چی- میگی..
رومآ :اون خودم میدونم دیوونگیه ولی
(راوی کلوریا در ماشین رو باز کرد)
ادامه دارد...🍒
اون :خوب حتما بهم بگو چطوری میتونم کمکت کنم
رومآ: تو تنها کسی هستی که حتی وقتی میبینمت انگار بهم کمک کردی
اون: منظورتو نمیفهمم رومآ
کلوریا: دختره ی***
(راوی کلوریا داشت از پشت شنود به حرف هاشون گوش میکرد)
یک ماه قبل
(راوی کلوریا زنگ زد به اون)
کلوریا: اون سلام
اون: سلام چطوری چیشده
کلوریا: اون ماشینم خرابه باید برم شرکت
میتونی: بیای دنبالم البته اگر کاری نداری
اون: اوکیه یکم دیگه میام
{دم در خونه کلوریا}
کلوریا:سلام
اون: سلام بیا تو
کلوریا: ببخشید امروز کانگ هم با ماشین رفت صبح زود رفت بود نبود منو ببره
اون ؛نه بابا
اون :صبر کن برم یه قهوه بخرم بیام
کلوریا: باشه
(راوی تا اون بیاد کلوریا چندتا شنود رو تو ماشین اون جاساز کرد)
اون: بیا
کلوریا: مرسی
{موقعیت رومآ و اون تو ماشین}
اون :رومآ میدونی داری چی میگی
رومآ :آره میدونم میدونم
کلوریا: میدونی صبر کن تا برسم فقط
اون :اما اما تو چ.. چی- میگی..
رومآ :اون خودم میدونم دیوونگیه ولی
(راوی کلوریا در ماشین رو باز کرد)
ادامه دارد...🍒
- ۴۸۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط