داستانشب

#داستان_شب

مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید !
طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه..
اون یکی گفت : نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره ! گفتند : امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم اگه بیدار باشه معلوم میشه !مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو بخواب زد ..
اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد . گفتند : پس خوابه ! طلاها رو بزاریم زیر جعبه ..
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن !!

یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد...
دیدگاه ها (۳)

بعضی وقتا باید از رفتار سردش بفهمی یکی بهتر از تو پا گذاشته ...

‏من انقدر دوسِت دارم که بالاخره یه روز پیدات می‌کنم و بهت می...

ڪﺎﺵ می ﺷﺪ ﻗﻠﺒـﻬﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ...ڪﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻤﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ...ڪﺎﺵ...

درد دارم اے رفیقم، درد می‌دانے ڪه چیست؟سوختن از یک نگاه سرد ...

᥇ꫀꪀꫀꪖ𝓽ꫝ 𝓽ꫝꫀ ᭙ꪖꪶꪶ𝘴 • ۲لنا با همون لحن سرد و ناخونا لب زد.لنا ...

زندگی بی رحم

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط