تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۳

*ایزوکو شروع کرد به جمع کردن وسایلش بعد یک ساعت کارش تموم شد*

ایزوکو : خب دیگه کارم تموم شد

باکوگو : هیی ایزوک بیا پایین

ایزوکو : باشه

*رفت پایین*

ایزوکو : خب چیکارم داشتی

باکوگو : لباس بپوش بریم پاساژ و فروشگاه

ایزوکو : چرا

باکوگو : بریم برات یکم لباس و خوراکی بخریم راه خیلی طولانیه و لباس نو هم یکی دو تا بیشتر نداری

ایزوکو : نه نیازی نیست

باکوگو : همین که گفتم نه نداریم (با عصبانیت)

ایزوکو : باشه پس خودم حساب میکنم

باکوگو : گلت اضافی نکن خودم برات حساب میکنم

ایزوکو : چرا خب خودم میتونم حساب کنم کاچان

*باکوگو رفت سمت ایزوکو و تو چشاش نگاه کرد*

باکوگو : چون می خوام خودم برا دوست پسرم حساب کنم فهمیدی

ایزوکو : چ..چیییییی

باکوگو : چرا اینطوری میکنی میگه جز اینه شبا باهم میخوابیم باهم بازی هم کردیم باهم زندگی میکنم کمتر از اینه

(نویسنده : منتقت رو بخورم باکوگو ولی خب راست میگه دیگه کاریش نمیشه کرد 👍)

ایزوکو : خ.....خب راست میگی ولی فقط همین یک بار

(نویسنده : چه بخواید چه نخواید این بار اخرتونه 🤣😈)

باکوگو : باشه پس بدو لباستو عوض بریم

*ایزوکو لباس پوشید و رفتن اول برای ایزوکو لباس خریدن ولی ایزوکو باکوگو رو مجبور کرد اونم لباس بخره و ایزوکو حساب کنه و بعد رفتن خوراکی خریدن دیگه گشنشون بود بخواتر همین رستوران هم رفتن کار هاشون تا شب طول کشید وقتی رسیدن ایزوکو لباس های جدیدش رو هم داخل چمدونش گذاشت باکوگو رفت رو تخت و ایزوکو هم مثل همیشه مثل یه بچه گربه داخل بغل باکوگو خوابید*

(فردا صبح)

باکوگو : بیدار شو نفله مگه بلیط قرارت برای صبح نیستتتتتتت

ایزوکو : بزار یکم دیگه بخوابم

باکوگو : دکو الان قطار میره بدووووو

ایزوکو : وایییییی دیر شدددددددددددد

*سریع لباس پوشید و باهم سوار ماشین شدن و رفتن سمت ایستگاه قطار*

ایزوکو : خب دیگه من برم ولی قبلش

باکوگو : قبلش چی چیزی جا گذاشتی

*ایزوکو رفت سمت باکوگو و پیشونیش رو بوسید*

ایزوکو : خب دیگه من برم

*ایزوکو بدو بدو رفت و سوار قطار شد*

باکوگو : اون الان چیکار کرد

(یک ساعت بعد)

ایزوکو : خب حدودا ۱ ساعت شده که تو قطارم فقط مونده ۱ ساعت و نیم دیگه وقتی رسیدم باید برم سر محل ملاقات بعد ۳ روز بعد جلسه دارم

*ایزوکو رسید شهر و رفت به محل ملاقات*

ایزوکو : اوه خانم ببخشید مزاحم میشم

میزبان هتل : بله کاری داشتید

*ایزوکو گوشیش رو در اورد*

ایزوکو : شما برای من این کد رو دادید

میزبان هتل : خب بزارید وارد دستگاه کنم

*کد را داخل دستگاه صبط کرد و یه کارت VIP طلای رو صفحه اومد اون میزبان با دیدن این تعجب کرد*

میزبان هتل : ببخشید میتونم اسم شریفتون رو بپرسم ؟

ایزوکو : بله من میدوریا ایزوکو هستم اسم قهرمانیم دکو

میزبان هتل : ببخشید قربان که زود نشناختمتون بیایید دنبالم

ایزوکو : خیلی ممنون

*ایزوکو رفت دنبالش اون یه کارت به ایزوکو داد که به وسیله ی اون کارت میتونه در اوتاقش رو باز کنه*

میزبان هتل : اینجا اوتاقتونه لطفا وسایلتون‌ رو بزارید اینجا و بعد بیایید دنبالم

ایزوکو : خانم چی میتونم صداتون کنم ؟

میزبان هتل : اسم من هیمیکو عه

ایزوکو : خانم هیمیکو در طول این سه روزی که اینجام تا جلسه قرار چیکار کنم

هیمیکو : میتونید شهر رو بگردید کار خاصی نداریم باهاتون اگر هم خواستید میتونید گشت زنی درون شهر انجام بدید

ایزوکو : اوه ممنون که گفتید

هیمیکو : حالا وسایلتون‌ رو بزارید عرباب منتظرن‌

ادامه پارت بعد 🌙✨️
تا میتونید لذت ببرید چون قرار خرابش کنم 😈
دیدگاه ها (۲۳)

(نقاب دار) پارت ۳کاتسومی : اون چیه تو دستش وایسا این همون عک...

اصلا وضعیت مغزم عالییییی🤣🤣🤣

لطفا دنبالش کنید @mmekmmeka

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۱۴ایزوکو : هیی چرا به رو خودت نمیاری...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۷ *وقتی جفتشون اینو...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۴ *باکوگو می خواست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط