پارت ۱
پارت ۱
صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود
انگار متوجه نبودن که هر لحظه صداهاشون بلند و بلندتر میشه
ا.ت : آخه برای چی اجازه نمیدی گوشیت رو چک کنم ؟ ( بلند )
جین : هزار بار بهت گفتم که گوشی یه چیز شخصیه ( داد )
ا.ت : جین ما زن و شوهریم ، مگه چیز شخصی هم بین ما وجود داره ؟
جین : چرا فکر میکنی چون زنمی میتونی داخل کار های شخصی من دخالت کنی ؟
جملش باعث شکستن قلب دختر شد
اما اون دختر به همین زودیا تسلیم نمیشد
ویو ا.ت
ا.ت : جین مگه تو داخل گوشیت چکار میکنی که نمیزاری نگاش کنم ، ها ؟ حتما داری خیانت میکنی
با نگاهی خشمگین و عصبی نگام کرد
اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم
اون وقتی عصبی میشد از هر کس دیگه ای ترسناک تر میشد
با قدم های محکم و عصبی سمتم اومد
از ترس دستام رو جلوی صورتم گرفتم
جین : جرئت داری حرفت رو دوباره تکرار کن ( داد )
بدون فکر شروع به صحبت کردم
ا.ت : گفتم حتما داری بهم خیانت میکنی ( داد )
حرفم کامل تموم نشده بود که سیلی محکمی به گونه ی چپم زد
سرم به سمت مخالف پرتاب شد
از محکمیه زدنش جای سیلی میسوخت
سرم رو سمتش برگردوندم
ا.ت : ازت متنفرم ، نمیتونم حتی باهات دو کلمه حرف بزنم ( بغض )
نگاهم رو ازش گرفتم و سریع راه تند کردم به سمت در هال
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم
نمیدونستم کجا برم
خونه ی مامانم ؟
خونه ی دوستم ؟
هتل ؟
بهترین راه قطعا رفتن به خونه مامانم بود
نگاهی به آینه ی کوچیک ماشین انداختم
انعکاس خودم رو نشون میداد
سمت چپ صورتم به خاطر سیلیه بد جین قرمز شده بود
خنده ای از روی ناراحتی کردم
چشمام اشکی بود
مامانم تعجب نمیکرد ؟ قطعا تعجب میکرد
از ماشین پیاده شدم و سمت در خونه ی مامانم رفتم
حداقلش خوب بود که مامانم تنها زندگی میکرد
زنگ در رو فشار دادم
به چند ثانیه نکشید که مامانم در رو باز کرد
با قیافه ی خندونی سمتم اومد و بغلم کرد
ا.ت : سلام مامانی
با اون صدای نازک و دلنشینش شروع به صحبت کردن کرد : سلام قشنگ مامان خوبی ؟
دامادم کجاست ؟
با شنیدن این حرفش اشک هام سمت چشمم هجوم آوردن
از بغلش دراومدم
انگار که تازه نگاهش افتاده بود سمت کبودیه گونم
با تعجب ازم پرسید : گونت چش شده ؟ چرا بغض کردی ؟
ا.ت : چیزی نیست مامان ، میشه چند روز پیشت بمونم ؟
با اینکه هنوز داخل شک بود گفت : آره آره بمون
آروم از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم
داشتم به اتاقم نزدیک میشدم که با صداش متوقف شدم : نگفتی چرا با این قیافه اومدی ؟
ا.ت : مامان واقعا الان خستم ، حوصله توضیح ندارم
نایون ( اسم مامانش ) : باشه عزیزم ، گرسنت نیست ؟
ا.ت : نه مامان ، شب بخیر
نایون : شب بخیر
وارد اتاق شدم و خودمو انداختم روی تخت
سرم خیلی درد میکرد و جای سیلی هم هنوز میسوخت
داشتم به اتفاق های امشب فکر میکردم
من فقط بهش گفتم میخوام گوشیت رو نگاه کنم ولی اون بیدلیل شروع به دعوا کردن کرد
چشمام رو بستم و برای چند لحظه گذاشتم اشکام از چشمام بیاد پایین
اینقدر خستم بود و سرم درد میکرد بدون عوض کردن لباس هام ، روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم .
ادامه دارد .........
صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود
انگار متوجه نبودن که هر لحظه صداهاشون بلند و بلندتر میشه
ا.ت : آخه برای چی اجازه نمیدی گوشیت رو چک کنم ؟ ( بلند )
جین : هزار بار بهت گفتم که گوشی یه چیز شخصیه ( داد )
ا.ت : جین ما زن و شوهریم ، مگه چیز شخصی هم بین ما وجود داره ؟
جین : چرا فکر میکنی چون زنمی میتونی داخل کار های شخصی من دخالت کنی ؟
جملش باعث شکستن قلب دختر شد
اما اون دختر به همین زودیا تسلیم نمیشد
ویو ا.ت
ا.ت : جین مگه تو داخل گوشیت چکار میکنی که نمیزاری نگاش کنم ، ها ؟ حتما داری خیانت میکنی
با نگاهی خشمگین و عصبی نگام کرد
اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم
اون وقتی عصبی میشد از هر کس دیگه ای ترسناک تر میشد
با قدم های محکم و عصبی سمتم اومد
از ترس دستام رو جلوی صورتم گرفتم
جین : جرئت داری حرفت رو دوباره تکرار کن ( داد )
بدون فکر شروع به صحبت کردم
ا.ت : گفتم حتما داری بهم خیانت میکنی ( داد )
حرفم کامل تموم نشده بود که سیلی محکمی به گونه ی چپم زد
سرم به سمت مخالف پرتاب شد
از محکمیه زدنش جای سیلی میسوخت
سرم رو سمتش برگردوندم
ا.ت : ازت متنفرم ، نمیتونم حتی باهات دو کلمه حرف بزنم ( بغض )
نگاهم رو ازش گرفتم و سریع راه تند کردم به سمت در هال
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم
نمیدونستم کجا برم
خونه ی مامانم ؟
خونه ی دوستم ؟
هتل ؟
بهترین راه قطعا رفتن به خونه مامانم بود
نگاهی به آینه ی کوچیک ماشین انداختم
انعکاس خودم رو نشون میداد
سمت چپ صورتم به خاطر سیلیه بد جین قرمز شده بود
خنده ای از روی ناراحتی کردم
چشمام اشکی بود
مامانم تعجب نمیکرد ؟ قطعا تعجب میکرد
از ماشین پیاده شدم و سمت در خونه ی مامانم رفتم
حداقلش خوب بود که مامانم تنها زندگی میکرد
زنگ در رو فشار دادم
به چند ثانیه نکشید که مامانم در رو باز کرد
با قیافه ی خندونی سمتم اومد و بغلم کرد
ا.ت : سلام مامانی
با اون صدای نازک و دلنشینش شروع به صحبت کردن کرد : سلام قشنگ مامان خوبی ؟
دامادم کجاست ؟
با شنیدن این حرفش اشک هام سمت چشمم هجوم آوردن
از بغلش دراومدم
انگار که تازه نگاهش افتاده بود سمت کبودیه گونم
با تعجب ازم پرسید : گونت چش شده ؟ چرا بغض کردی ؟
ا.ت : چیزی نیست مامان ، میشه چند روز پیشت بمونم ؟
با اینکه هنوز داخل شک بود گفت : آره آره بمون
آروم از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم
داشتم به اتاقم نزدیک میشدم که با صداش متوقف شدم : نگفتی چرا با این قیافه اومدی ؟
ا.ت : مامان واقعا الان خستم ، حوصله توضیح ندارم
نایون ( اسم مامانش ) : باشه عزیزم ، گرسنت نیست ؟
ا.ت : نه مامان ، شب بخیر
نایون : شب بخیر
وارد اتاق شدم و خودمو انداختم روی تخت
سرم خیلی درد میکرد و جای سیلی هم هنوز میسوخت
داشتم به اتفاق های امشب فکر میکردم
من فقط بهش گفتم میخوام گوشیت رو نگاه کنم ولی اون بیدلیل شروع به دعوا کردن کرد
چشمام رو بستم و برای چند لحظه گذاشتم اشکام از چشمام بیاد پایین
اینقدر خستم بود و سرم درد میکرد بدون عوض کردن لباس هام ، روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم .
ادامه دارد .........
- ۴.۸k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط