پارت ۲۹
پارت ۲۹
نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشمها رو میزد. موسیقیِ کلاسیکِ ملایمی در فضا پیچیده بود، اما رزا حتی صدایِ سازها رو هم نمیشنید؛ تنها چیزی که توی سرش میکوبید، صدایِ ضربانِ قلبش بود. لباسی که پوشیده بود، کبودیهای روی کمر و بازوهاش رو به سختی میپوشوند.
تهسوک بازویِ رزا رو چنان محکم گرفته بود که رزا حس میکرد استخوانهاش داره پودر میشه. تهسوک با لبخندی که کاملاً ساختگی بود، با مهمانها خوشوبش میکرد.
— «رزا، لبخند بزن!» تهسوک با دندانهای کلید شده در گوشش زمزمه کرد. «اگه یه بار دیگه اون چهرهی مرده رو به مردم نشون بدی، قول میدم امشب تو راهِ برگشت تاوانش رو پس بدی.»
در همون لحظه، خانم «کیم»، مادرِ تهیونگ، با وقار و صلابتِ همیشگیاش به سمتِ اونها اومد. او زنی بود که همهچیز رو با یک نگاه میفهمید. نگاهِ تیزبینش روی تهسوک قفل شد و بعد، با نگرانی روی صورتِ رزا نشست.
خانم کیم با لحنی که سردیاش پشتِ ادب پنهان بود، گفت:
— «تهسوک، رزا رنگش مثل گچِ دیواره. فکر نمیکنی برای کسی که اینقدر وضعیتش… وخیمه، این مهمونی زیادی شلوغه؟»
تهسوک نیشخندی زد:
— «رزا فقط کمی خسته است، خانم کیم. میدونید که، عادت نداره توی چنین جوِ سنگینی باشه.»
اما رزا ناگهان کنترلش رو از دست داد. وقتی تهسوک برای برداشتنِ نوشیدنی دستش رو کمی شل کرد، رزا ناخودآگاه عقب کشید. دستش به لبهی میزِ بلوریِ گرانقیمت خورد و بازویِ مجروحش به لبهی تیزِ میز ساییده شد. رزا از دردِ ناگهانی، نالهی کوتاهی کرد و پیراهنِ حریرِ روشنش، به سرعت با لکهای از خون گلگون شد.
همه ساکت شدند. خانم کیم با چشمهای گشاد شده جلو اومد. پارچهی لباسِ رزا رو کمی کنار زد و با دیدنِ کبودیهایِ عمیق و بریدگیِ جدید، نفسش رو حبس کرد.
خانم کیم با صدایی که حالا دیگه لرزشِ خشم توش بود، رو کرد به تهسوک:
— «این چیه؟! تهسوک، تو داشتی به من اطمینان میدادی که ازش مراقبت میکنی… این ردِ شلاقِ؟»
صدایِ خانم کیم مثل یک ناقوسِ مرگ توی سالن پیچید. تهیونگ که اون طرفِ سالن بود، با شنیدنِ صدایِ مادرش، انگار که برق گرفته باشتش، با قدمهای بلند خودش رو به اونها رسوند. رنگِ چهرهی تهیونگ وقتی لکهی خونِ روی لباسِ رزا رو دید، سفید شد.
تهسوک که میدید همهچیز در حالِ فروپاشیه، با خونسردیِ ترسناکی دستش رو گذاشت روی شونهی رزا و اون رو به خودش چسبوند.
— «فکر میکنم مهمونی تموم شده، خانم کیم. رزا، بریم!»
اما قبل از اینکه بتونن تکون بخورن، تهیونگ راه رو بست. دستِ تهسوک رو از روی شونهی رزا کنار زد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
— «جایی نمیری، تهسوک. نه تا وقتی که توضیح بدی چطور جرأت کردی با یک زن اینطور رفتار کنی… مخصوصاً با کسی که میدونی برام بیاهمیت نیست.»
نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشمها رو میزد. موسیقیِ کلاسیکِ ملایمی در فضا پیچیده بود، اما رزا حتی صدایِ سازها رو هم نمیشنید؛ تنها چیزی که توی سرش میکوبید، صدایِ ضربانِ قلبش بود. لباسی که پوشیده بود، کبودیهای روی کمر و بازوهاش رو به سختی میپوشوند.
تهسوک بازویِ رزا رو چنان محکم گرفته بود که رزا حس میکرد استخوانهاش داره پودر میشه. تهسوک با لبخندی که کاملاً ساختگی بود، با مهمانها خوشوبش میکرد.
— «رزا، لبخند بزن!» تهسوک با دندانهای کلید شده در گوشش زمزمه کرد. «اگه یه بار دیگه اون چهرهی مرده رو به مردم نشون بدی، قول میدم امشب تو راهِ برگشت تاوانش رو پس بدی.»
در همون لحظه، خانم «کیم»، مادرِ تهیونگ، با وقار و صلابتِ همیشگیاش به سمتِ اونها اومد. او زنی بود که همهچیز رو با یک نگاه میفهمید. نگاهِ تیزبینش روی تهسوک قفل شد و بعد، با نگرانی روی صورتِ رزا نشست.
خانم کیم با لحنی که سردیاش پشتِ ادب پنهان بود، گفت:
— «تهسوک، رزا رنگش مثل گچِ دیواره. فکر نمیکنی برای کسی که اینقدر وضعیتش… وخیمه، این مهمونی زیادی شلوغه؟»
تهسوک نیشخندی زد:
— «رزا فقط کمی خسته است، خانم کیم. میدونید که، عادت نداره توی چنین جوِ سنگینی باشه.»
اما رزا ناگهان کنترلش رو از دست داد. وقتی تهسوک برای برداشتنِ نوشیدنی دستش رو کمی شل کرد، رزا ناخودآگاه عقب کشید. دستش به لبهی میزِ بلوریِ گرانقیمت خورد و بازویِ مجروحش به لبهی تیزِ میز ساییده شد. رزا از دردِ ناگهانی، نالهی کوتاهی کرد و پیراهنِ حریرِ روشنش، به سرعت با لکهای از خون گلگون شد.
همه ساکت شدند. خانم کیم با چشمهای گشاد شده جلو اومد. پارچهی لباسِ رزا رو کمی کنار زد و با دیدنِ کبودیهایِ عمیق و بریدگیِ جدید، نفسش رو حبس کرد.
خانم کیم با صدایی که حالا دیگه لرزشِ خشم توش بود، رو کرد به تهسوک:
— «این چیه؟! تهسوک، تو داشتی به من اطمینان میدادی که ازش مراقبت میکنی… این ردِ شلاقِ؟»
صدایِ خانم کیم مثل یک ناقوسِ مرگ توی سالن پیچید. تهیونگ که اون طرفِ سالن بود، با شنیدنِ صدایِ مادرش، انگار که برق گرفته باشتش، با قدمهای بلند خودش رو به اونها رسوند. رنگِ چهرهی تهیونگ وقتی لکهی خونِ روی لباسِ رزا رو دید، سفید شد.
تهسوک که میدید همهچیز در حالِ فروپاشیه، با خونسردیِ ترسناکی دستش رو گذاشت روی شونهی رزا و اون رو به خودش چسبوند.
— «فکر میکنم مهمونی تموم شده، خانم کیم. رزا، بریم!»
اما قبل از اینکه بتونن تکون بخورن، تهیونگ راه رو بست. دستِ تهسوک رو از روی شونهی رزا کنار زد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
— «جایی نمیری، تهسوک. نه تا وقتی که توضیح بدی چطور جرأت کردی با یک زن اینطور رفتار کنی… مخصوصاً با کسی که میدونی برام بیاهمیت نیست.»
- ۱۵۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط