Part my angel
Part:۱۶ my angel
نور بیرون باعث روشن شدن فضای داخل اتاق میشد..
تکون ریزی به خودش داد که متوجه جسم سنگینی روی دستش شد..
چشماشو باز کرد و نگاهی انداخت..دختر روی دستش خوابش برده بود..
چشمای نازش رو بسته بود و موهای لخت و سیاه رنگش ریخته شده بود روی صورتش..
اروم دستشو از چنگ دختر رها کرد و خیلی اروم موهای ریخته شده روی صورت دختر رو به پشت گوشش فرستاد..
مثل یک بچه خوابیده بود..صدای نفس کشیدنش سخت به گوش میرسید..
بوی الکل بینی اش رو به سوزش می اورد..
دوست داشت زودتر از این مکان حال بهم زن بیرون بره..فقط خواب میتونست ارومش کنه..
و همچنین نگاه کردن به دخترموردعلاقش..
خودش هم نفهمیده بود کی انقدر غرقش شده بود..حتی نمیتونست باورکنه که انقدر دوستش داره..اما عشق موقعیت نمیشناسه..
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید که بوی الکل اذیتش کرد و حس کرد میخواد سرفه کنه..اگر سرفه میکرد هم بخیش باز میشد و هم باعث میشد دختراز خواب بپره..
پس سعی کرد با صاف کردن گلوش سرفه رو قورت بده..شدنی نبود..داشت نفس کم می اورد..
دستشو دراز کرد اب بگیره اما موفق نشد..
با صدای گرفته لب زد
جونگکوک:دیانا
صدایی نشنید..این دفعه بلندتر گفت
جونگکوک:دیاناا!!
دختر با شوک سرش رو بلندکرد و پرسید
دیانا: چی.. چیشده خوبی
به اب اشاره زد و ازش خواست بهش اب بده..
بعداز خوردن یک لیوان اب حس بهتری داشت..دیگه سرفه ای درکار نبود..
اما باعث شد دختراز خواب بیداربشه..مجبوربود..و همچنین متاسف.
جونگکوک:ببخشید دیاناا
دختر نگاهی بهش انداخت با قیافه خوابالود لب زد
دیانا: برای چی؟!
دست دختر رو گرفت و غرق چشماش شد و گفت
جونگکوک:برای اینکه از خواب بیدارت کردم..
سرشو پایین انداخت،نگاهی به دست پسر روی دستای خودش کرد..
پسر متوجه نگاهش شد اما دستشو برنداشت..برعکس بیشتر توی دستاش فشردتش..
دیانا: دستت..
بعداز چندثانیه مکث گفت
جونگکوک: روی دستم چیزی هست؟!
جوری رفتار کرد انگار اتفاقی نیوفتاده..
بخدادارین حمایتارو کم میکنید ناراحتمیشم..
اه اصلامنقهر
نور بیرون باعث روشن شدن فضای داخل اتاق میشد..
تکون ریزی به خودش داد که متوجه جسم سنگینی روی دستش شد..
چشماشو باز کرد و نگاهی انداخت..دختر روی دستش خوابش برده بود..
چشمای نازش رو بسته بود و موهای لخت و سیاه رنگش ریخته شده بود روی صورتش..
اروم دستشو از چنگ دختر رها کرد و خیلی اروم موهای ریخته شده روی صورت دختر رو به پشت گوشش فرستاد..
مثل یک بچه خوابیده بود..صدای نفس کشیدنش سخت به گوش میرسید..
بوی الکل بینی اش رو به سوزش می اورد..
دوست داشت زودتر از این مکان حال بهم زن بیرون بره..فقط خواب میتونست ارومش کنه..
و همچنین نگاه کردن به دخترموردعلاقش..
خودش هم نفهمیده بود کی انقدر غرقش شده بود..حتی نمیتونست باورکنه که انقدر دوستش داره..اما عشق موقعیت نمیشناسه..
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید که بوی الکل اذیتش کرد و حس کرد میخواد سرفه کنه..اگر سرفه میکرد هم بخیش باز میشد و هم باعث میشد دختراز خواب بپره..
پس سعی کرد با صاف کردن گلوش سرفه رو قورت بده..شدنی نبود..داشت نفس کم می اورد..
دستشو دراز کرد اب بگیره اما موفق نشد..
با صدای گرفته لب زد
جونگکوک:دیانا
صدایی نشنید..این دفعه بلندتر گفت
جونگکوک:دیاناا!!
دختر با شوک سرش رو بلندکرد و پرسید
دیانا: چی.. چیشده خوبی
به اب اشاره زد و ازش خواست بهش اب بده..
بعداز خوردن یک لیوان اب حس بهتری داشت..دیگه سرفه ای درکار نبود..
اما باعث شد دختراز خواب بیداربشه..مجبوربود..و همچنین متاسف.
جونگکوک:ببخشید دیاناا
دختر نگاهی بهش انداخت با قیافه خوابالود لب زد
دیانا: برای چی؟!
دست دختر رو گرفت و غرق چشماش شد و گفت
جونگکوک:برای اینکه از خواب بیدارت کردم..
سرشو پایین انداخت،نگاهی به دست پسر روی دستای خودش کرد..
پسر متوجه نگاهش شد اما دستشو برنداشت..برعکس بیشتر توی دستاش فشردتش..
دیانا: دستت..
بعداز چندثانیه مکث گفت
جونگکوک: روی دستم چیزی هست؟!
جوری رفتار کرد انگار اتفاقی نیوفتاده..
بخدادارین حمایتارو کم میکنید ناراحتمیشم..
اه اصلامنقهر
- ۹۵۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط