ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:9
چند روز بعد، همهچیز دوباره شبیه زندگی عادی شده بود.
یا حداقل ا/ت اینطور وانمود میکرد.
مدرسه، شوخیهای لوسی، غر زدنهای مینهو…
همهچی ظاهراً مثل قبل بود.
ولی تهِ ذهنش هنوز اون صدا زندگی میکرد.
همون خندهی آروم و خطرناک.
همون حس سنگین نگاه شدن.
---
اون روز بعد از کلاس، بارون شدیدی شروع شده بود.
ا/ت زیر سقف جلوی مدرسه ایستاده بود و با حرص به آسمون نگاه میکرد.
+ عالیه. چترم جا مونده.
مینهو کنارش ایستاد و آروم گفت:
=میخوای برسونمت؟
ا/ت برگشت سمتش.
+تو ماشین داری؟
=نه… ولی چتر دارم.
دختر خندید.
+چه جنتلمن.
مینهو لپاش قرمز شد و سریع نگاهشو دزدید.
---
زیر چتر، فاصلهشون خیلی کم بود.
صدای بارون اطرافشون پیچیده بود و خیابون تقریباً خالی بود.
ا/ت برای اولین بار متوجه شد مینهو وقتی عصبی میشه لب پایینشو گاز میگیره.
و عجیب بود ولی… بامزه به نظر میرسید.
مینهو آروم گفت:
=راستشو بگو… هنوز درباره اون شب فکر میکنی؟
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
+بعضی وقتا.
=منم.
بعد خیلی آروم ادامه داد:
=ولی بیشتر نگران توام.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
+من؟ چرا؟
مینهو مکث کرد.
+چون از اون شب… انگار یه چیزی تغییر کرده.
باد سردی بینشون رد شد.
و برای یه لحظه کوتاه…
ا/ت حس کرد کسی داره نگاهشون میکنه.
همون حس آشنا.
سنگین.
خطرناک.
ولی وقتی اطرافو نگاه کرد، چیزی نبود.
---
شب، ا/ت توی اتاقش نشسته بود و مشغول درس خوندن بود که گوشیش ویبره رفت.
پیام از مینهو:
“امروز کنار تو بودن حس خوبی داشت :)”
ا/ت ناخودآگاه لبخند زد.
ولی همون لحظه…
چراغ اتاق خاموش شد.
لبخندش محو شد.
+...نه.
هوای اتاق ناگهانی سرد شد.
خیلی سرد.
صدای تق خیلی آرومی از سمت کمد اومد.
بعد یکی دیگه.
تق.
تق.
ا/ت آروم از جاش بلند شد.
قلبش داشت تند میزد ولی این بار از ترس نبود.
حس بدتری بود.
حس اینکه میدونه چی پشت تاریکی منتظرشه.
صدای بم و آرومی از گوشه اتاق پیچید:
_ پس اون پسره رو ترجیح دادی؟
نفس ا/ت گیر کرد...
🩷 عشق در تاریکی تا نیم ساعت دیگه اپ میشه 🩷
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:9
چند روز بعد، همهچیز دوباره شبیه زندگی عادی شده بود.
یا حداقل ا/ت اینطور وانمود میکرد.
مدرسه، شوخیهای لوسی، غر زدنهای مینهو…
همهچی ظاهراً مثل قبل بود.
ولی تهِ ذهنش هنوز اون صدا زندگی میکرد.
همون خندهی آروم و خطرناک.
همون حس سنگین نگاه شدن.
---
اون روز بعد از کلاس، بارون شدیدی شروع شده بود.
ا/ت زیر سقف جلوی مدرسه ایستاده بود و با حرص به آسمون نگاه میکرد.
+ عالیه. چترم جا مونده.
مینهو کنارش ایستاد و آروم گفت:
=میخوای برسونمت؟
ا/ت برگشت سمتش.
+تو ماشین داری؟
=نه… ولی چتر دارم.
دختر خندید.
+چه جنتلمن.
مینهو لپاش قرمز شد و سریع نگاهشو دزدید.
---
زیر چتر، فاصلهشون خیلی کم بود.
صدای بارون اطرافشون پیچیده بود و خیابون تقریباً خالی بود.
ا/ت برای اولین بار متوجه شد مینهو وقتی عصبی میشه لب پایینشو گاز میگیره.
و عجیب بود ولی… بامزه به نظر میرسید.
مینهو آروم گفت:
=راستشو بگو… هنوز درباره اون شب فکر میکنی؟
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
+بعضی وقتا.
=منم.
بعد خیلی آروم ادامه داد:
=ولی بیشتر نگران توام.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
+من؟ چرا؟
مینهو مکث کرد.
+چون از اون شب… انگار یه چیزی تغییر کرده.
باد سردی بینشون رد شد.
و برای یه لحظه کوتاه…
ا/ت حس کرد کسی داره نگاهشون میکنه.
همون حس آشنا.
سنگین.
خطرناک.
ولی وقتی اطرافو نگاه کرد، چیزی نبود.
---
شب، ا/ت توی اتاقش نشسته بود و مشغول درس خوندن بود که گوشیش ویبره رفت.
پیام از مینهو:
“امروز کنار تو بودن حس خوبی داشت :)”
ا/ت ناخودآگاه لبخند زد.
ولی همون لحظه…
چراغ اتاق خاموش شد.
لبخندش محو شد.
+...نه.
هوای اتاق ناگهانی سرد شد.
خیلی سرد.
صدای تق خیلی آرومی از سمت کمد اومد.
بعد یکی دیگه.
تق.
تق.
ا/ت آروم از جاش بلند شد.
قلبش داشت تند میزد ولی این بار از ترس نبود.
حس بدتری بود.
حس اینکه میدونه چی پشت تاریکی منتظرشه.
صدای بم و آرومی از گوشه اتاق پیچید:
_ پس اون پسره رو ترجیح دادی؟
نفس ا/ت گیر کرد...
🩷 عشق در تاریکی تا نیم ساعت دیگه اپ میشه 🩷
- ۱.۰k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط