「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 170
✦.................................
انگشتش را روی بیسیم گذاشت
رافائل: همهی واحدها...
نگاهش روی تصویر آیلین ثابت ماند:
رافائل: هدف از خونه خارج شد...
رافائل: عملیات شروع شد
ــــــــــــ
هوای عصر، سنگین تر از همیشه بود، آیلین بی هدف در پیاده رو قدم میزد، اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و نفس عمیقی کشید، اما بغضی که از خانه با خودش آورده بود، هنوز گلویش را میسوزاند
+ چرا هرچی بهش مربوطه...
زمزمه اش میان صدای ماشین ها گم شد:
+ باید انقدر درد داشته باشه...
بی اختیار دستش را روی قلبش گذاشت هنوز جای نگاه آخر تهیونگ، و تمام دلتنگی این یک ماه، روی قلبش سنگینی میکرد، خبر نداشت از همان لحظه ای که از خانه بیرون آمده، چهار خودروی مشکی با فاصله، حرکتش را زیر نظر گرفته اند
داخل ماشین...
رافائل بیحرکت به مانیتور خیره بود، یکی از افرادش آرام گفت:
مرد: رئیس الان بگیریمش؟
رافائل نگاهش را از تصویر برنداشت.
رافائل: نه...
مرد متعجب شد، رافائل خیلی آرام ادامه داد:
رافائل: بذار یکم دیگه راه بره.
لبخند محوی روی لبش نشست
رافائل: آدمی که گریه کرده کمتر به اطرافش دقت میکنه.
چند خیابان آنطرفتر...
داخل خانهی لی، سلین هنوز کنار در ایستاده بود نگاهش به خیابان بود و دلش شور عجیبی میزد.
نامجون دستش را روی شانهی او گذاشت.
نامجون: برمیگرده...
سلین آرام سر تکان داد، اما دلش اصلاً آرام نمیشد
همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد؛ روی صفحه فقط یک اسم دیده میشد: تهیونگ
نامجون سریع تماس را وصل کرد، صدای تهیونگ مثل همیشه آرام بود.
_ آیلین خونهست؟
نامجون اخم کرد
نامجون: نه چند دقیقه پیش از خونه رفت بیرون
آن طرف خط، سکوت شد سکوتی که فقط چند ثانیه طول کشید بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین شنیده شد تهیونگ خیلی کوتاه پرسید:
_ تنها رفت؟
نامجون: آره فکر کنم اعصابش خورد شده بود.
همین جمله کافی بود، تماس قطع شد، نامجون چند لحظه به گوشی خاموش نگاه کرد، سلین با نگرانی پرسید:
سلین: چی شد...؟
نامجون زیر لب گفت:
نامجون: فکر کنم...تهیونگ فهمیده یه اتفاقی افتاده.
ــــــــــــ
ساختمان فرماندهی...
تهیونگ با قدم های بلند از اتاقش بیرون آمد، جیمین با دیدن چهرهی او، همان لحظه فهمید اوضاع عادی نیست.
جیمین: فرمانده؟
تهیونگ بدون اینکه بایستد، گفت:
_ ماشین. همین الان.
جیمین دیگر سؤالی نپرسید؛ سال ها کنار تهیونگ کار کرده بود آن نگاه را خوب میشناخت هر وقت فرمانده کیم با آن سکوت سرد راه میرفت یعنی تا چند دقیقه ی دیگر، جهنم به پا میشد.
ـــــــــــ
آیلین هنوز بیهدف قدم میزد، سرش پایین بود آنقدر درگیر فکر هایش بود که متوجه نشد یک ون مشکی، برای سومین بار آرام از کنارش رد شد
چند متر جلوتر ایستاد، درِ بغل ون، خیلی آرام باز شد؛ دو مرد با لباس مشکی از آن پیاده شدند بیسیم کوچکی داخل گوششان بود، یکی آرام گفت:
مرد: هدف نزدیک شد
صدای رافائل داخل بیسیم پیچید:
رافائل: هنوز نه بذار خودش وارد کوچه بشه.
مرد سر تکان داد، هر دو، در میان رهگذرها پخش شدند.
چند قدم جلوتر، آیلین وارد کوچهی باریکی شد که همیشه از آن میان بر میزد، کوچه خلوت بود فقط صدای باد میان شاخه های درختها میپیچید.
ناگهان، احساس کرد صدای قدمهای دیگری هم پشت سرش میآید.
قدمهایش آهستهتر شد قلبش بیاختیار تند زد چند لحظه بعد صدای قدمها هم آرامتر شد.
ایستاد، صدا هم ایستاد، نفسش را حبس کرد، بهآرامی برگشت.. اما پشت سرش هیچکس نبود؛ فقط کوچهای خالی و سکوتی که بیش از حد، ترسناک به نظر میرسید
+ دارم زیادی فکر میکنم...
خواست دوباره راه بیفتد که صدای لرزش گوشی اش باعث شد از جا بپرد، با دست لرزان گوشی را از جیبش بیرون آورد؛ شماره ناشناس؛ قلبش فرو ریخت.
چند لحظه فقط به صفحه خیره ماند بعد پیام را باز کرد:
رافائل: «پشت سرتو نگاه نکن»
رنگ از صورتش پرید، نفسش در سینه حبس شد پیام دوم، همان لحظه رسید:
رافائل: «اگه برگردی... اولین نفر میمیره.»
چشم های آیلین از ترس گرد شد؛ اولین نفر...؟ یعنی چه کسی؟
همان لحظه گوشی دوباره لرزید:
رافائل: «سه متر سمت راستت...»
آیلین بیاختیار نگاهش را چرخاند آن طرف خیابان؛ پیرمردی با نوهی کوچکش ایستاده بود و بستنی میخرید.
قلب آیلین فرو ریخت.
رافائل: «یه گلوله...»
«فقط یه گلوله کافیه.»
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 170
✦.................................
انگشتش را روی بیسیم گذاشت
رافائل: همهی واحدها...
نگاهش روی تصویر آیلین ثابت ماند:
رافائل: هدف از خونه خارج شد...
رافائل: عملیات شروع شد
ــــــــــــ
هوای عصر، سنگین تر از همیشه بود، آیلین بی هدف در پیاده رو قدم میزد، اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و نفس عمیقی کشید، اما بغضی که از خانه با خودش آورده بود، هنوز گلویش را میسوزاند
+ چرا هرچی بهش مربوطه...
زمزمه اش میان صدای ماشین ها گم شد:
+ باید انقدر درد داشته باشه...
بی اختیار دستش را روی قلبش گذاشت هنوز جای نگاه آخر تهیونگ، و تمام دلتنگی این یک ماه، روی قلبش سنگینی میکرد، خبر نداشت از همان لحظه ای که از خانه بیرون آمده، چهار خودروی مشکی با فاصله، حرکتش را زیر نظر گرفته اند
داخل ماشین...
رافائل بیحرکت به مانیتور خیره بود، یکی از افرادش آرام گفت:
مرد: رئیس الان بگیریمش؟
رافائل نگاهش را از تصویر برنداشت.
رافائل: نه...
مرد متعجب شد، رافائل خیلی آرام ادامه داد:
رافائل: بذار یکم دیگه راه بره.
لبخند محوی روی لبش نشست
رافائل: آدمی که گریه کرده کمتر به اطرافش دقت میکنه.
چند خیابان آنطرفتر...
داخل خانهی لی، سلین هنوز کنار در ایستاده بود نگاهش به خیابان بود و دلش شور عجیبی میزد.
نامجون دستش را روی شانهی او گذاشت.
نامجون: برمیگرده...
سلین آرام سر تکان داد، اما دلش اصلاً آرام نمیشد
همان لحظه...
گوشی نامجون زنگ خورد؛ روی صفحه فقط یک اسم دیده میشد: تهیونگ
نامجون سریع تماس را وصل کرد، صدای تهیونگ مثل همیشه آرام بود.
_ آیلین خونهست؟
نامجون اخم کرد
نامجون: نه چند دقیقه پیش از خونه رفت بیرون
آن طرف خط، سکوت شد سکوتی که فقط چند ثانیه طول کشید بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین شنیده شد تهیونگ خیلی کوتاه پرسید:
_ تنها رفت؟
نامجون: آره فکر کنم اعصابش خورد شده بود.
همین جمله کافی بود، تماس قطع شد، نامجون چند لحظه به گوشی خاموش نگاه کرد، سلین با نگرانی پرسید:
سلین: چی شد...؟
نامجون زیر لب گفت:
نامجون: فکر کنم...تهیونگ فهمیده یه اتفاقی افتاده.
ــــــــــــ
ساختمان فرماندهی...
تهیونگ با قدم های بلند از اتاقش بیرون آمد، جیمین با دیدن چهرهی او، همان لحظه فهمید اوضاع عادی نیست.
جیمین: فرمانده؟
تهیونگ بدون اینکه بایستد، گفت:
_ ماشین. همین الان.
جیمین دیگر سؤالی نپرسید؛ سال ها کنار تهیونگ کار کرده بود آن نگاه را خوب میشناخت هر وقت فرمانده کیم با آن سکوت سرد راه میرفت یعنی تا چند دقیقه ی دیگر، جهنم به پا میشد.
ـــــــــــ
آیلین هنوز بیهدف قدم میزد، سرش پایین بود آنقدر درگیر فکر هایش بود که متوجه نشد یک ون مشکی، برای سومین بار آرام از کنارش رد شد
چند متر جلوتر ایستاد، درِ بغل ون، خیلی آرام باز شد؛ دو مرد با لباس مشکی از آن پیاده شدند بیسیم کوچکی داخل گوششان بود، یکی آرام گفت:
مرد: هدف نزدیک شد
صدای رافائل داخل بیسیم پیچید:
رافائل: هنوز نه بذار خودش وارد کوچه بشه.
مرد سر تکان داد، هر دو، در میان رهگذرها پخش شدند.
چند قدم جلوتر، آیلین وارد کوچهی باریکی شد که همیشه از آن میان بر میزد، کوچه خلوت بود فقط صدای باد میان شاخه های درختها میپیچید.
ناگهان، احساس کرد صدای قدمهای دیگری هم پشت سرش میآید.
قدمهایش آهستهتر شد قلبش بیاختیار تند زد چند لحظه بعد صدای قدمها هم آرامتر شد.
ایستاد، صدا هم ایستاد، نفسش را حبس کرد، بهآرامی برگشت.. اما پشت سرش هیچکس نبود؛ فقط کوچهای خالی و سکوتی که بیش از حد، ترسناک به نظر میرسید
+ دارم زیادی فکر میکنم...
خواست دوباره راه بیفتد که صدای لرزش گوشی اش باعث شد از جا بپرد، با دست لرزان گوشی را از جیبش بیرون آورد؛ شماره ناشناس؛ قلبش فرو ریخت.
چند لحظه فقط به صفحه خیره ماند بعد پیام را باز کرد:
رافائل: «پشت سرتو نگاه نکن»
رنگ از صورتش پرید، نفسش در سینه حبس شد پیام دوم، همان لحظه رسید:
رافائل: «اگه برگردی... اولین نفر میمیره.»
چشم های آیلین از ترس گرد شد؛ اولین نفر...؟ یعنی چه کسی؟
همان لحظه گوشی دوباره لرزید:
رافائل: «سه متر سمت راستت...»
آیلین بیاختیار نگاهش را چرخاند آن طرف خیابان؛ پیرمردی با نوهی کوچکش ایستاده بود و بستنی میخرید.
قلب آیلین فرو ریخت.
رافائل: «یه گلوله...»
«فقط یه گلوله کافیه.»
- ۸۵۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط