تمام شب نخوابیدم

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
.
تمام شب نخوابیدم.
حرف‌هایی که گفته بودم… هنوز توی سرم میچرخید.
می‌دونستم زود بود.
می‌دونستم یوری آماده نبود.
ولی تحمل اینکه فکر کنه من بی‌تفاوت‌ام...واقعا نفس گیر شده بود.

صبح که بیدار شدم، صدای تق‌تق آروم و کمی از آشپزخونه می‌اومد.
یوری زودتر از همیشه بیدار شده بود، موهاش نصفه‌بسته، یه هودی گشاد پوشیده بود و داشت یه بطری آب رو پر می‌کرد.

معمولاً وقتی وارد می‌شدم حتی نگاه نمی‌کرد.
اما این‌بار… یه لحظه چشم تو چشم شدیم.
نه لبخند.
نه سردی.
فقط… یه نگاه آروم
+سلام(آروم)
_سلام
صداش بی‌حس نبود. بی‌دفاع هم نبود. فقط… معمولی بود.
و همین برای من خیلی بود.
رفتم سراغ قهوه‌ساز اما یوری گفت
+اگر می‌خوای، من درست می‌کنم. تو همیشه دیر می‌رسی شرکت.

تعجب کردم.
از اول ازدواج حتی حاضر نبود توی یه اتاق با من بمونه.
ولی الان....
_مطمئنی؟ نمی‌خوام مزاحمت بشم.
+مزاحمت نیست.
یه مکث خیلی کوچیکی کرد و ادامه داد
+فقط… دیشب خیلی حرف زدیم. بهتره امروز و... آروم‌تر شروع کنیم.

این یعنی داشت سعی می‌کرد.
و برای من یعنی دنیا.
.
تا شب همه‌چیز آروم بود.
هیچ‌کس تلاش نمی‌کرد زیادی نزدیک اون یکی بشه.
نه حرفی از اعتراف دیشب بود، نه از ازدواج.
فقط دو آدم که داشتن کم‌کم داشتن یاد می‌گرفتن کنار هم نفس بکشن.
.
شب، وقتی داشتم از اتاق کارم بیرون می‌اومدم، یوری توی سالن نشسته بود و مشغول طراحی بود.
این‌بار طرح‌هاش روی زمین پخش نبودن.
مرتب کنار هم چیده شده بودن.

+اینطوری بهتره، درسته؟
لبخند زدم.
_آره… خیلی بهتره. ممنون که جمعشون کردی.
+خواهش میکنم
یکم گونه‌هاش قرمز شد.

سکوت بین‌مون موند، از اون سکوت‌هایی که پر از چیزهایی بود که هیچ‌کس نمی‌دونه باید بگه یا نه.
بلاخره خودم زبون باز کردم و شروع کردم حرف زدن
_یوری… بابت دیشب اگر… اگر اذیتت کردمت....
نذاشت حرفمو کامل بزنم
+نکردی
خیلی سریع گفت.
انقدر سریع که خودش هم جا خورد.

بعد نگاهش رو پایین انداخت و ورقه ها رو مرتب کرد.
همون‌طور که کارش و انجام میداد حرفشم ادامه داد
+فقط… یه مقدار شوکه شدم. ولی دروغ چرا… اینکه راستشو گفتی… قابل احترامه.

قلبم آروم‌تر زد.
این اولین نشونه‌ی خوب بود.
یکم جلو رفتم.
خیلی کم، که حس نکنه دارم بهش نزدیک می‌شم.

_من بهت فشار نمیارم. اما… اگر اجازه بدی، دوست دارم از نو شروع کنیم. نه به‌عنوان زن‌وشوهر اجباری. به‌عنوان دو نفر… که شاید بتونن همدیگه رو بشناسن.

یوری مکث کرد.
طولانی.
خیلی طولانی.
بعد نفس عمیق کشید و گفت:
+باشه… از نو. ولی آروم. خیلی آروم.

لبخندم و این‌بار پنهان نکردم.
_باشه آروم
خواستم برگردم سمت اتاقم که صداش اومد:
+نامجون؟

وایسادم
_بله؟
+خیلی ممنونم از اینکه بهم فشار نمیاری
لبخندش کوچک بود.
ولی واقعی.
منم متقابلش لبخند زدم
_خواهش میکنم

و برای اولین بار از وقتی زیر یک سقف زندگی می‌کردیم…
شبی بود که با حس خوبی تموم شد.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۱۰)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒ویو یوری :صبح روز بعد، برخلاف همیشه، روزم رو با عجله ش...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐جمله‌اش هنوز توی گوشم می‌پیچید:«دوستت دارم… مدت‌هاست....

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏. ویو یوری : یه هفته از ازدواجی که نمی‌خواستم می‌گذره...

چند پارتی وقتی عضو هشتمی و ازت بدشون میاد ادامه : رسیدیم خون...

Part:67. #ریاست_عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط