«ماه و خورشید سرخ»
«ماه و خورشید سرخ»
²:part
فضای خانه سنگینتر از همیشه بود. چویا که از صبح درگیر درگیریهای مافیا بود و افت قند و خستگی کلافهاش کرده بود، وسط سالن راه میرفت و با صدای بلند غر میزد:
«حداقل یه چیزی واسه کوفت کردن تو این خونه پیدا نمیشه؟! سرم داره از گرسنگی گیج میره، این وضع مسخره دیگه چیه؟!»
او آنقدر درگیر عصبانیت و ضعف خودش بود که متوجه رنگپریدگی مفرط و لرزش دستهای مایا نشد. مایا زیر پتو مچاله شده بود و هر نفسش با سوزش در سینه همراه بود. اما با شنیدن لحن عصبی چویا و برای اینکه اوضاع بدتر نشود، با تمام ناتوانیاش پتورا کنار زد. پا روی زمین گذاشت؛ احساس کرد زمین زیر پایش خالی میشود، اما با چنگ زدن به لبه میز تعادلش را حفظ کرد.
بیصدا به آشپزخانه رفت. هر حرکت برایش مثل جابهجا کردن کوه بود. شعله گاز را روشن کرد، دستهای لرزانش به سختی ماهیتابه را نگه میداشت و تپش قلبش از شدت ضعف در گوشهایش میکوبید. بعد از دقایقی طاقتفرسا، بشقاب سادهای از غذا آماده کرد.
مایا با گامهای سست برگشت، ظرف غذا را با کمترین صدا روی میز جلوی چویا گذاشت و حتی نگاهش را از سرامیکهای زمین بالا نیاورد. بدون آنکه کلمهای بگوید، دستش را به دیوار گرفت و آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را پشت سرش بست.
چویا که تا آن لحظه روی مبل نشسته بود، با دیدن ظرف غذا لحظهای مکث کرد. نگاهی به بخار ملایم غذا انداخت و دست به چنگال برد. تازه خواست اولین لقمه را در دهان بگذارد که صدای سرفهای خفه و دردناک از داخل اتاق به گوشش رسید.
چویا چنگال را پایین آورد و اخم کرد: «مایا؟»
پاسخی نیامد، اما سرفهها شدیدتر شدند؛ صدایی مقطع، خشن و پر از عذاب، انگار که قفسه سینه او در حال خرد شدن بود. لقمه در گلوی چویا خشک شد. حس شومی ناگهان به جانش افتاد. چنگال از دستش رها شد و روی میز افتاد.
سریع از جا پرید و با قدمهای بلند به سمت اتاق رفت: «مایا؟! چی شده؟»
در را هل داد و باز کرد، اما با صحنهای که دید، خون در رگهایش منجمد شد.
مایا روی زمین کنار تخت زانو زده بود، یک دستش را روی سینهاش چنگ زده بود و دست دیگرش جلوی دهانش بود. قطرههای غلیظ و سرخرنگ خون از لای انگشتان لرزانش روی کفپوش چوبی اتاق میچکید. نفسهایش منقطع بود و با هر سرفه، ردی تازه از خون روی دست و لباسش نقش میبست. رنگ صورتش به سفیدی گچ بود و چشمهایش از کمبود اکسیژن سیاهی میرفت.
چویا در یک ثانیه تمام دنیایش تیره و تار شد. تمام خستگی، گرسنگی و عصبیتی که دقایقی پیش احساس میکرد، محو شد و جایش را به ترسی فلجکننده و جنونآمیز داد.
«مایا...!»
چویا با شتاب جلو دوید و روی زمین زانو زد. دستکشهایش را با سراسیمگی درآورد و مایا را در آغوش گرفت. با یک دست شانه او را نگه داشت و با دست دیگر، با وحشت و ناباوری صورت خونآلودش را لمس کرد.
«لعنتی... لعنتی چی داری میگی؟! این چیه...؟!» صدایش از وحشت به لرزه افتاده بود؛ چویا ناکاهارا، کسی که در برابر مرگبارترین حملات با جاذبهاش پوزخند میزد، حالا در برابر خونِ روی دست مایا دستپاچه و مستأصل شده بود.
عذابوجدانی خردکننده مثل آوار روی سرش ریخت. به یاد آورد که چطور او را مجبور کرده بود با این حال برایش غذا درست کند؛ به یاد آورد که چقدر کور و خودخواه بود که این بیماری کشنده را ندیده بود.
مایا با ناتوانی پلک زد، خون را با زحمت بلعید و زمزمه ضعیفی کرد: «چویا... مـ... متاسفم...»
«ساکت شو! حرف نزن، هیچی نگو!» قطرههای عرق سرد روی پیشانی چویا نشسته بود. با آستین کتش به آرامی خون روی چانه و لبهای مایا را پاک کرد، اما دست خودش از وحشت میلرزید.
بدون معطلی، با ملایمت اما محکم مایا را در آغوش گرفت و از روی زمین بلند کرد. با یک دست گوشیاش را از جیب بیرون کشید و شماره تیم پزشکی مخصوص مافیا را گرفت و با صدایی که از شدت خشمِ از خود و نگرانی میغرید، فریاد زد:
«همین الان یه تیم مجهز پزشکی با آمبولانس بفرستید جلوی پنتهاوس! اگه تا پنج دقیقه دیگه اینجا نباشید، خاکستر اون پایگاه رو به باد میدم! سریع!»
گوشی را پرت کرد و به صورت بیرمق مایا نگاه کرد که سرش بیحال روی بازوی او افتاده بود. چویا در حالی که او را به سینهاش میفشرد، با صدایی شکسته در گوشش زمزمه کرد:
«طاقت بیار، خواهش میکنم... منِ احمق رو ببخش، فقط چشمهات رو نبند مایا...»
ادامه دارد....
²:part
فضای خانه سنگینتر از همیشه بود. چویا که از صبح درگیر درگیریهای مافیا بود و افت قند و خستگی کلافهاش کرده بود، وسط سالن راه میرفت و با صدای بلند غر میزد:
«حداقل یه چیزی واسه کوفت کردن تو این خونه پیدا نمیشه؟! سرم داره از گرسنگی گیج میره، این وضع مسخره دیگه چیه؟!»
او آنقدر درگیر عصبانیت و ضعف خودش بود که متوجه رنگپریدگی مفرط و لرزش دستهای مایا نشد. مایا زیر پتو مچاله شده بود و هر نفسش با سوزش در سینه همراه بود. اما با شنیدن لحن عصبی چویا و برای اینکه اوضاع بدتر نشود، با تمام ناتوانیاش پتورا کنار زد. پا روی زمین گذاشت؛ احساس کرد زمین زیر پایش خالی میشود، اما با چنگ زدن به لبه میز تعادلش را حفظ کرد.
بیصدا به آشپزخانه رفت. هر حرکت برایش مثل جابهجا کردن کوه بود. شعله گاز را روشن کرد، دستهای لرزانش به سختی ماهیتابه را نگه میداشت و تپش قلبش از شدت ضعف در گوشهایش میکوبید. بعد از دقایقی طاقتفرسا، بشقاب سادهای از غذا آماده کرد.
مایا با گامهای سست برگشت، ظرف غذا را با کمترین صدا روی میز جلوی چویا گذاشت و حتی نگاهش را از سرامیکهای زمین بالا نیاورد. بدون آنکه کلمهای بگوید، دستش را به دیوار گرفت و آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را پشت سرش بست.
چویا که تا آن لحظه روی مبل نشسته بود، با دیدن ظرف غذا لحظهای مکث کرد. نگاهی به بخار ملایم غذا انداخت و دست به چنگال برد. تازه خواست اولین لقمه را در دهان بگذارد که صدای سرفهای خفه و دردناک از داخل اتاق به گوشش رسید.
چویا چنگال را پایین آورد و اخم کرد: «مایا؟»
پاسخی نیامد، اما سرفهها شدیدتر شدند؛ صدایی مقطع، خشن و پر از عذاب، انگار که قفسه سینه او در حال خرد شدن بود. لقمه در گلوی چویا خشک شد. حس شومی ناگهان به جانش افتاد. چنگال از دستش رها شد و روی میز افتاد.
سریع از جا پرید و با قدمهای بلند به سمت اتاق رفت: «مایا؟! چی شده؟»
در را هل داد و باز کرد، اما با صحنهای که دید، خون در رگهایش منجمد شد.
مایا روی زمین کنار تخت زانو زده بود، یک دستش را روی سینهاش چنگ زده بود و دست دیگرش جلوی دهانش بود. قطرههای غلیظ و سرخرنگ خون از لای انگشتان لرزانش روی کفپوش چوبی اتاق میچکید. نفسهایش منقطع بود و با هر سرفه، ردی تازه از خون روی دست و لباسش نقش میبست. رنگ صورتش به سفیدی گچ بود و چشمهایش از کمبود اکسیژن سیاهی میرفت.
چویا در یک ثانیه تمام دنیایش تیره و تار شد. تمام خستگی، گرسنگی و عصبیتی که دقایقی پیش احساس میکرد، محو شد و جایش را به ترسی فلجکننده و جنونآمیز داد.
«مایا...!»
چویا با شتاب جلو دوید و روی زمین زانو زد. دستکشهایش را با سراسیمگی درآورد و مایا را در آغوش گرفت. با یک دست شانه او را نگه داشت و با دست دیگر، با وحشت و ناباوری صورت خونآلودش را لمس کرد.
«لعنتی... لعنتی چی داری میگی؟! این چیه...؟!» صدایش از وحشت به لرزه افتاده بود؛ چویا ناکاهارا، کسی که در برابر مرگبارترین حملات با جاذبهاش پوزخند میزد، حالا در برابر خونِ روی دست مایا دستپاچه و مستأصل شده بود.
عذابوجدانی خردکننده مثل آوار روی سرش ریخت. به یاد آورد که چطور او را مجبور کرده بود با این حال برایش غذا درست کند؛ به یاد آورد که چقدر کور و خودخواه بود که این بیماری کشنده را ندیده بود.
مایا با ناتوانی پلک زد، خون را با زحمت بلعید و زمزمه ضعیفی کرد: «چویا... مـ... متاسفم...»
«ساکت شو! حرف نزن، هیچی نگو!» قطرههای عرق سرد روی پیشانی چویا نشسته بود. با آستین کتش به آرامی خون روی چانه و لبهای مایا را پاک کرد، اما دست خودش از وحشت میلرزید.
بدون معطلی، با ملایمت اما محکم مایا را در آغوش گرفت و از روی زمین بلند کرد. با یک دست گوشیاش را از جیب بیرون کشید و شماره تیم پزشکی مخصوص مافیا را گرفت و با صدایی که از شدت خشمِ از خود و نگرانی میغرید، فریاد زد:
«همین الان یه تیم مجهز پزشکی با آمبولانس بفرستید جلوی پنتهاوس! اگه تا پنج دقیقه دیگه اینجا نباشید، خاکستر اون پایگاه رو به باد میدم! سریع!»
گوشی را پرت کرد و به صورت بیرمق مایا نگاه کرد که سرش بیحال روی بازوی او افتاده بود. چویا در حالی که او را به سینهاش میفشرد، با صدایی شکسته در گوشش زمزمه کرد:
«طاقت بیار، خواهش میکنم... منِ احمق رو ببخش، فقط چشمهات رو نبند مایا...»
ادامه دارد....
- ۱۳۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط