زنگ تفریح بود. سوآ مثل همیشه کنار دیوار حیاط ایستاده بود
زنگ تفریح بود. سوآ مثل همیشه کنار دیوار حیاط ایستاده بود و سعی میکرد توی دفترش چیزی بنویسه. چند تا از همون بچههایی که قبلاً اذیتش میکردن، از دور نگاش میکردن و آهسته جلو میاومدن.
قبل از اینکه حتی به دو قدمیاش برسن، سوهو از پشت ساختمون ظاهر شد.
با قدمهایی مطمئن نزدیک شد و بین سوآ و اونها ایستاد. نگاهی جدی به هر سه نفر انداخت.
– «اگه مشکلی دارین، با من صحبت کنین. ولی دیگه دور سوآ نچرخین.»
پسر قلدر پوزخندی زد، اما سوهو فقط گفت: – «دارین دیده میشین. مراقب باشین.»
اونها، زیر لب چیزهایی گفتن و عقب کشیدن.
سوآ همچنان کنار دیوار مونده بود، نه تشکر کرد، نه لبخند زد. فقط گفت: – «لازم نیست کاری برای من بکنی.»
سوهو برگشت و با آرامش گفت: – «میدونم. ولی بعضی کارا رو باید انجام داد، حتی اگه کسی ازت نخواد.»
سوآ سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. دلش نخواست سوهو فکر کنه این مهربونیها براش معنی خاصی داره. اون فقط یه پسر خوب بود... همین.
و سوآ، یاد گرفته بود که به تنهایی هم میتونه دوام بیاره. اما، داشتن یه نفر که جلوی بقیه وایسه، گاهی... بد هم نبود.
قبل از اینکه حتی به دو قدمیاش برسن، سوهو از پشت ساختمون ظاهر شد.
با قدمهایی مطمئن نزدیک شد و بین سوآ و اونها ایستاد. نگاهی جدی به هر سه نفر انداخت.
– «اگه مشکلی دارین، با من صحبت کنین. ولی دیگه دور سوآ نچرخین.»
پسر قلدر پوزخندی زد، اما سوهو فقط گفت: – «دارین دیده میشین. مراقب باشین.»
اونها، زیر لب چیزهایی گفتن و عقب کشیدن.
سوآ همچنان کنار دیوار مونده بود، نه تشکر کرد، نه لبخند زد. فقط گفت: – «لازم نیست کاری برای من بکنی.»
سوهو برگشت و با آرامش گفت: – «میدونم. ولی بعضی کارا رو باید انجام داد، حتی اگه کسی ازت نخواد.»
سوآ سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. دلش نخواست سوهو فکر کنه این مهربونیها براش معنی خاصی داره. اون فقط یه پسر خوب بود... همین.
و سوآ، یاد گرفته بود که به تنهایی هم میتونه دوام بیاره. اما، داشتن یه نفر که جلوی بقیه وایسه، گاهی... بد هم نبود.
- ۱۷.۲k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط