Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 11
پیام از طرف پدرش بود که نوشته بود:«دختره احمق کجایی تو؟ میدونی چه گندی زدی؟ آخه فرار کردنت به چیه دختره هر꙳زه ، یا همین الان برمیگردی خونه یا خدا شاهده خودم کت بسته میبردمت پیش اون »
ایزابلا با ناراحتی و ترس به گوشیش نگاه کرد و بعد تایپ کرد:«من برنمیگردم خونه پدر،من با اون مرد ازدواج نمیکنم، هیچ وقت، تو هیچ شرایطی»
بعدش گوشیش رو خاموش کرد و سیمکارت اش رو در اورد تا دیگه براش پیام نیاد
به تختش تکیه داد و رفت تو فکر، همه حتی باباش میخواست که نامزد اون مرد بشه، خودش نمیخواست مگه زور بود، همینجور که توی فکر بود ناخوداگاه اشک هاش سرازیر شد
اونقدر تو حال خودش بود که متوجه نشد که مارکو امد داخل
وقتی یه دست اشک هاش رو پاک کرد تازه متوجه حضور مارکو شد
مارکو:«چرا گریه میکنی؟ بازم اون تهدیدت کرد»
ایزابلا سرشو آروم تکون داد :«نه... بابام پیام داده بود»
مارکو:«چی گفت بهت»
ایزابلا با چشمای قرمز و لحنی لرزون جواب داد:«گفته برگردم خونه یا خودش منو میبره پیش اون مرد.....بهم گفت هر꙳زه... »
مارکو آروم ایزابلا رو بغل کرد و گفت:«غلط کرده نمیخواد بهش جواب بدی»
ایزابلا :«جوابش رو دادم»
مارکو:«چرا؟ دیگه ولت نمیکنه»
ایزابلا:«بعد که جواب دادم، سیمکارت گوشیم رو در اوردم، نمیتونه پیام بده»
مارکو لبخندی زد و بعدش جواب داد:«خوبه، اینجوری اون هم نمیتونه از رو سیمکارتت ردیابیت کنه »
ایزابلا خنده تلخی کرد و گفت:«اگه پیدام کنه... »
مارکو وسط حرفش پرید و جواب داد:«پیدات نمیکنه، نمیزارم که دستش بهت برسه، قول میدم هر جور شده از دسش دور نگه ات دارم»
ایزابلا:«چه جوری؟! کل کشور تحت کنترل اونه، نمیتونی تا ابد منو مخفی نگه داری...اصا نیاد فرار میکردم»
مارکو:«اتفاقا کار خوبی کردی، اگه باهاش ازدواج میکردی معلوم نبود چه بلایی سرت بیاره»
ایزابلا:«همین الانشم معلوم نیست چه بلایی سرم بیاره وقتی که پیدام کنه »
مارکو، سر ایزابلا رو بالا اورد و با اطمینان گفت:«پیدات نمیکنه، نمیزارم که پیدات کنه»
ایزابلا با لحن مطمئین مارکو لبخندی زد و سرشو تکون داد:«مرسی مارکو»
مارکو با دیدن لبخند ایزابلا، لبخندی ملایم و مهربونی زد:«فعلا بخواب و نگران نباش، تا من پیشتم کسی بها صدمه نمیزنه، قول میدم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 11
پیام از طرف پدرش بود که نوشته بود:«دختره احمق کجایی تو؟ میدونی چه گندی زدی؟ آخه فرار کردنت به چیه دختره هر꙳زه ، یا همین الان برمیگردی خونه یا خدا شاهده خودم کت بسته میبردمت پیش اون »
ایزابلا با ناراحتی و ترس به گوشیش نگاه کرد و بعد تایپ کرد:«من برنمیگردم خونه پدر،من با اون مرد ازدواج نمیکنم، هیچ وقت، تو هیچ شرایطی»
بعدش گوشیش رو خاموش کرد و سیمکارت اش رو در اورد تا دیگه براش پیام نیاد
به تختش تکیه داد و رفت تو فکر، همه حتی باباش میخواست که نامزد اون مرد بشه، خودش نمیخواست مگه زور بود، همینجور که توی فکر بود ناخوداگاه اشک هاش سرازیر شد
اونقدر تو حال خودش بود که متوجه نشد که مارکو امد داخل
وقتی یه دست اشک هاش رو پاک کرد تازه متوجه حضور مارکو شد
مارکو:«چرا گریه میکنی؟ بازم اون تهدیدت کرد»
ایزابلا سرشو آروم تکون داد :«نه... بابام پیام داده بود»
مارکو:«چی گفت بهت»
ایزابلا با چشمای قرمز و لحنی لرزون جواب داد:«گفته برگردم خونه یا خودش منو میبره پیش اون مرد.....بهم گفت هر꙳زه... »
مارکو آروم ایزابلا رو بغل کرد و گفت:«غلط کرده نمیخواد بهش جواب بدی»
ایزابلا :«جوابش رو دادم»
مارکو:«چرا؟ دیگه ولت نمیکنه»
ایزابلا:«بعد که جواب دادم، سیمکارت گوشیم رو در اوردم، نمیتونه پیام بده»
مارکو لبخندی زد و بعدش جواب داد:«خوبه، اینجوری اون هم نمیتونه از رو سیمکارتت ردیابیت کنه »
ایزابلا خنده تلخی کرد و گفت:«اگه پیدام کنه... »
مارکو وسط حرفش پرید و جواب داد:«پیدات نمیکنه، نمیزارم که دستش بهت برسه، قول میدم هر جور شده از دسش دور نگه ات دارم»
ایزابلا:«چه جوری؟! کل کشور تحت کنترل اونه، نمیتونی تا ابد منو مخفی نگه داری...اصا نیاد فرار میکردم»
مارکو:«اتفاقا کار خوبی کردی، اگه باهاش ازدواج میکردی معلوم نبود چه بلایی سرت بیاره»
ایزابلا:«همین الانشم معلوم نیست چه بلایی سرم بیاره وقتی که پیدام کنه »
مارکو، سر ایزابلا رو بالا اورد و با اطمینان گفت:«پیدات نمیکنه، نمیزارم که پیدات کنه»
ایزابلا با لحن مطمئین مارکو لبخندی زد و سرشو تکون داد:«مرسی مارکو»
مارکو با دیدن لبخند ایزابلا، لبخندی ملایم و مهربونی زد:«فعلا بخواب و نگران نباش، تا من پیشتم کسی بها صدمه نمیزنه، قول میدم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۳.۷k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط