همیشه بد نیست
همیشه بد نیست
( پارت ۲۰)
وقتی به پذیرش رسیدن یک زن رو دیدن که روی زمین نشسته و زجه میزنه. گریه هاش خیلی دلخراش بود.یک مرد کنارش نشسته بود و سعی در آروم کردنش داشت.روش نمیشد از کسی بپرسه چیشده پس این کار رو به پدرش سپرد.
اونودرا از یکی سوالی که در ذهنش بود رو کرد
_ اینجا چه اتفاقی افتاده؟
_مثل اینکه دخترشون گمشده
_ چند سالشه( هفت ماهشه😂🤏)؟
_مثل اینکه یکی دو روزه بوده
با حرف مرد خاطرات ۱۴ سال پیش برای اونودرا مثل یک فیلم از جلوی چشمش گذشت.ران به معنای واقعی کلمه خشک شده بود و حتی نفسم نمیکشید.
یکم عجیب نیست؟
نه بابا اونقدرام عجیب نیست.خیلی جاها تو کل جهان این اتفاق میفته.جهانی با ۸ میلیارد جمعیت. قطعا یک چیز طبیعیه.ولی وقتی میدید که اون زن چطور زجه میزنه ناراحت شد اما کاری از دستش بر نمیومد.پس برگشت تا برگرده پیش مادرش ولی در ثانیه آخر یک زن که یک کت چرمی و بلند مشکی پوشیده بود و کلاه داشت رو همراه یک بچه تو بغلش دید که بدو بدو از بیمارستان خارج میشد.شاید اون زن باشه.باید کمک کنه.نباید بزاره دردی که کشیدن و بقیه هم تجربه کنن.پس رفت به سمت در خروجی بیمارستان
.....
_ هی خانوم
سر جاش ایستاد اما نچرخید.لعنتی ممکن بود لو رفته باشه.ارباب قطعا میشکتش.باید یجوری جمعش میکرد.
_ با منید؟
_بله
_بفرمایید
_این دخترتونه؟( پ ن پ ننمه😂)
_اممم بله
_ شما یک نوزاد گمشده ندیدید( چرا دیدم چیپس و پفک دستش بود ی تاکسی گرفت رفت)
_خیر
_میتونم بپرسم دخترتون چند سالشونه؟
_تازه امروز زایمان ک...کردم... اییی دلم ( مثلاً دردش گرفته به خاطر زایمان)
_اگه تازه زایمان کردین که باید تو بیمارستان بمونین ( یکی نیست بگه به تو چه)
_راستش از دست شوهرم فرار میکنم
و تیر خلاص و زد.مطمئن بود اون پسره ی فضول دیگه بهش شک نمیکنه.یو ها ها
....
گند زده بود و باید جمعش میکرد
_پس بذارید تا دم در همراهیتون کنم
_ممنون
با اون زن رفت و دم در بیمارستان ایستاد تا زن وسیله نقلیه ای برای رفتن بگیره.سویون( 😔📿 کم کم از این بدتون میاد نترسین خیلی پتیارس.همون ننه واگعیه هیجینه)زنگ زد به بادیگاردش تا با خودش چند تا همراه بیاره تا این پسرک مزاحم رو ببرن.
10 m
یک ون مشکی جلوی پاشون نگه داشت.ران هیچ عکسالعملی نتونست نشون بده حتی یک حرکت چون با ضربه ای که تو سرش خورد بیهوش شد
.....
سیاهی مطلق.....
چشماشو باز کرد. نه نه فقط یک خواب بود.مامانش همچین آدمی نیست.معلومه که نیست.اون هیچوقت آنقدر به خوابایی که میدید انقدر واکنش نشون نمیداد.ولی این خوابه خیلی واقعی بود.ولش کنی گفت و از تخت خواب بیرون آمد.جلوی آینه ایستاد.به چشماش نگاه کرد.چشماش کشیده تر از چشمای مادرش بود و اسمش هم ژاپنی بود و خوابی هم که دیده بود... یعنی اون دختر مادرش نیست.کاغذ رو از توی کشو در آورد.اون عکس لعنتی.هوشی بیشور بود که ی دختر رو داشت میبوسید.ولی اون کسی که الان جای اون دختره توی عکس باید میبود میکاسا بود نه اون.( ی اسپویل کوچولو: تو پارت های جلو تو وقتی هیجین و میکاسا هم دیگه رو میبینن میشن سولمیت هم )
.....
چشماشو باز کرد که درد بدی رو توی سرش احساس کرد. چشماشو باز کرد ولی هیچی نمیدید.مطمئن بود چشماش بازه پس چرا هیچی نمیدید.یهو یادش آمد.لعنتی دزدینش.آخه دزدینش این وسط چی میگفت؟مگه رمان جناییه؟ بیشتر عصبانی بود تا ترسیده.
در آهنی اتاق محکم کوبیده شد با کفشای زمختش وارد شد.
_ جووون خواهر زادمو گرفتم.
_تو کدوم خریی باز
_داییتم
_یوگی؟
.......
پوزش
( پارت ۲۰)
وقتی به پذیرش رسیدن یک زن رو دیدن که روی زمین نشسته و زجه میزنه. گریه هاش خیلی دلخراش بود.یک مرد کنارش نشسته بود و سعی در آروم کردنش داشت.روش نمیشد از کسی بپرسه چیشده پس این کار رو به پدرش سپرد.
اونودرا از یکی سوالی که در ذهنش بود رو کرد
_ اینجا چه اتفاقی افتاده؟
_مثل اینکه دخترشون گمشده
_ چند سالشه( هفت ماهشه😂🤏)؟
_مثل اینکه یکی دو روزه بوده
با حرف مرد خاطرات ۱۴ سال پیش برای اونودرا مثل یک فیلم از جلوی چشمش گذشت.ران به معنای واقعی کلمه خشک شده بود و حتی نفسم نمیکشید.
یکم عجیب نیست؟
نه بابا اونقدرام عجیب نیست.خیلی جاها تو کل جهان این اتفاق میفته.جهانی با ۸ میلیارد جمعیت. قطعا یک چیز طبیعیه.ولی وقتی میدید که اون زن چطور زجه میزنه ناراحت شد اما کاری از دستش بر نمیومد.پس برگشت تا برگرده پیش مادرش ولی در ثانیه آخر یک زن که یک کت چرمی و بلند مشکی پوشیده بود و کلاه داشت رو همراه یک بچه تو بغلش دید که بدو بدو از بیمارستان خارج میشد.شاید اون زن باشه.باید کمک کنه.نباید بزاره دردی که کشیدن و بقیه هم تجربه کنن.پس رفت به سمت در خروجی بیمارستان
.....
_ هی خانوم
سر جاش ایستاد اما نچرخید.لعنتی ممکن بود لو رفته باشه.ارباب قطعا میشکتش.باید یجوری جمعش میکرد.
_ با منید؟
_بله
_بفرمایید
_این دخترتونه؟( پ ن پ ننمه😂)
_اممم بله
_ شما یک نوزاد گمشده ندیدید( چرا دیدم چیپس و پفک دستش بود ی تاکسی گرفت رفت)
_خیر
_میتونم بپرسم دخترتون چند سالشونه؟
_تازه امروز زایمان ک...کردم... اییی دلم ( مثلاً دردش گرفته به خاطر زایمان)
_اگه تازه زایمان کردین که باید تو بیمارستان بمونین ( یکی نیست بگه به تو چه)
_راستش از دست شوهرم فرار میکنم
و تیر خلاص و زد.مطمئن بود اون پسره ی فضول دیگه بهش شک نمیکنه.یو ها ها
....
گند زده بود و باید جمعش میکرد
_پس بذارید تا دم در همراهیتون کنم
_ممنون
با اون زن رفت و دم در بیمارستان ایستاد تا زن وسیله نقلیه ای برای رفتن بگیره.سویون( 😔📿 کم کم از این بدتون میاد نترسین خیلی پتیارس.همون ننه واگعیه هیجینه)زنگ زد به بادیگاردش تا با خودش چند تا همراه بیاره تا این پسرک مزاحم رو ببرن.
10 m
یک ون مشکی جلوی پاشون نگه داشت.ران هیچ عکسالعملی نتونست نشون بده حتی یک حرکت چون با ضربه ای که تو سرش خورد بیهوش شد
.....
سیاهی مطلق.....
چشماشو باز کرد. نه نه فقط یک خواب بود.مامانش همچین آدمی نیست.معلومه که نیست.اون هیچوقت آنقدر به خوابایی که میدید انقدر واکنش نشون نمیداد.ولی این خوابه خیلی واقعی بود.ولش کنی گفت و از تخت خواب بیرون آمد.جلوی آینه ایستاد.به چشماش نگاه کرد.چشماش کشیده تر از چشمای مادرش بود و اسمش هم ژاپنی بود و خوابی هم که دیده بود... یعنی اون دختر مادرش نیست.کاغذ رو از توی کشو در آورد.اون عکس لعنتی.هوشی بیشور بود که ی دختر رو داشت میبوسید.ولی اون کسی که الان جای اون دختره توی عکس باید میبود میکاسا بود نه اون.( ی اسپویل کوچولو: تو پارت های جلو تو وقتی هیجین و میکاسا هم دیگه رو میبینن میشن سولمیت هم )
.....
چشماشو باز کرد که درد بدی رو توی سرش احساس کرد. چشماشو باز کرد ولی هیچی نمیدید.مطمئن بود چشماش بازه پس چرا هیچی نمیدید.یهو یادش آمد.لعنتی دزدینش.آخه دزدینش این وسط چی میگفت؟مگه رمان جناییه؟ بیشتر عصبانی بود تا ترسیده.
در آهنی اتاق محکم کوبیده شد با کفشای زمختش وارد شد.
_ جووون خواهر زادمو گرفتم.
_تو کدوم خریی باز
_داییتم
_یوگی؟
.......
پوزش
- ۶.۳k
- ۲۷ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط