پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزد

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزد
نظر پیرمرد رابه خودش جلب کرد
پیرمرد درکنار پسر نشست وارام دستانش رابه قبرزدوفاتحه خواند……
بعدازاینکه تمام شد
به پسر گفت
خدابیامرزدتش
عزیزت هست پسرم……
گفت نه حاجی قبر'مرده ندارد
این قبر آرزوهایم هست
چالشان کرده ام……
پیرمرد اشک درچشانش حلقه بست
پرسید:
پسرم توجوانی ..حیف است که تباهش کنی…
گفت حاجی جوانیم رابه حراج گذاشتم
پیرمرد اشک ازچشمانش سرازیرشد
وپسرک راتنهاگذاشت
چند روزی گذشت پیرمرد هنوزبه آن پسر فکرمیکرد ذهنش درگیرآن بود…
گفت فردا میروم تاببینم هنوز پسر به همان قبر سرمیزند
صبح شدو حاجی آماده ی رفتن شد
وقتی رسید
دخترجوانی رادید که سرهمان قبرنشسته و اشک میریزد
باتعجب پرسیدم
پسرک کجاست
دختر با ناله وفریاد گفت
خانه ی آرزوهایش.....!

❤ ㄎム乇乇Ð ❤
دیدگاه ها (۴)

ساعت 4 صبح است من شام میخورم، پدرم صبحانهعجب فاصله ایست میان...

داستان پسر 20 ساله و دختر 16 ساله دختر نوجوان و 16ساله‌ای به...

به قیمت سفید شدن موهایم تمام ...ولی اموختم که:ناله ام سکوت ب...

Plz share2تا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زیاد خوب نبود ب...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخیت وهرروز به ان قبر سرمیزدنظر پیر...

پسری هرروز سرقبری اشک میریخت وهرروز به ان قبر سرمیزد نظر پیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط