LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۵
+(چند قدم جلوتر رفت، بدون اینکه به عقب نگاه کند.)
-(به راه افتاد، این بار کمی پشت سرش.)
تو زیادی کم حرف میزنی.
عادت ندارم.
+(پوزخند محوی زد.)
خوبه.
-(نگاهش را به دریا دوخت.)
اصلا هم خوب نیس.
+(چیزی نگفتُ به راهش ادامه داد. دستانش هنوز در جیب هایش بود)
-(برای چند ثانیه ساکت ماند.)
تو همیشه اینقدر سردی؟
+(مکث کوتاهی کرد و بعد، بیحوصله جواب داد.)
فقط وقتی لازم باشه.
-(با شنهای خیس بازی کرد و دوباره قدم برداشت.)
و الان لازمه؟
+(نگاهش را از افق نگرفت.)
آره.
-(چیزی نگفت. سکوت بینشان دوباره برگشت.)
(صدای موجها نزدیکتر شد و باد، موهایش را به هم ریخت. با پشت دست، چند تار مو را از صورتش کنار زد.)
+(به کنارش نگاه کرد، کوتاه و گذرا.)
سردت نیست؟
-(سریع جواب نداد. بعد شانهای بالا انداخت.)
نه.
+خوبه
-(اخم خفیفی کرد.)
مگه مهمه؟
+(چند قدم دیگر برداشت. فاصلهشان کم شد، اما نه آنقدر که صمیمی به نظر برسند.)
نه. مهم نیست.
-(نگاهی کوتاه به او انداخت.)
پس چرا پرسیدی؟
+(بیتفاوت جواب داد.)
چقد حرف میزنی
-(لبش را گزید، چیزی نگفت.)
+(بعد از چند ثانیه سکوت، قلنچ گردنش را شکست.)
برگردیم.
-(متعجب به او نگاه کرد.)
الان؟
+(سرش را کمی چرخاند.)
اگه میخواستم بیشتر بمونیم، نمیگفتم.
-(نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره به جلو افتاد.)
تو واقعاً عجیبی.
+(با همان لحن سردش جواب داد.)
و تو هنوز زیادی سادهای.
-(آهسته قدم زد. کنار هم، اما بیفاصلهی واقعی.)
من عادت ندارم با آدما اینجوری باشم.
+(نگاهی کوتاه به او انداخت.)
مشکل من نیست.
-(چیزی برای گفتن نداشت. فقط راه رفت.)
(ساحل خلوت بود و صدای قدمهایشان روی شن، تنها چیزی بود که بینشان میماند.)
+(بعد از چند لحظه، بدون اینکه نگاهش کند.)
از این به بعد، کمتر حرف بزن.
-(برای یک لحظه بهتزده ماند.)
چی؟
+(همانطور که به راهش ادامه میداد.)
بهت نمیاد زیاد حرف بزنی.
-(لبهایش برای اعتراض باز شد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ به پشت سرش، به شانههای صاف و قدمهای آرامش. سرد بود. دور بود. و با این حال، بیشتر از قبل حضور داشت.)
"موج بعدی آمد و رد شد. هوا تاریکتر شده بود، اما سکوتی که بینشان افتاده بود، از شب هم سردتر بود..."
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۲۵
+(چند قدم جلوتر رفت، بدون اینکه به عقب نگاه کند.)
-(به راه افتاد، این بار کمی پشت سرش.)
تو زیادی کم حرف میزنی.
عادت ندارم.
+(پوزخند محوی زد.)
خوبه.
-(نگاهش را به دریا دوخت.)
اصلا هم خوب نیس.
+(چیزی نگفتُ به راهش ادامه داد. دستانش هنوز در جیب هایش بود)
-(برای چند ثانیه ساکت ماند.)
تو همیشه اینقدر سردی؟
+(مکث کوتاهی کرد و بعد، بیحوصله جواب داد.)
فقط وقتی لازم باشه.
-(با شنهای خیس بازی کرد و دوباره قدم برداشت.)
و الان لازمه؟
+(نگاهش را از افق نگرفت.)
آره.
-(چیزی نگفت. سکوت بینشان دوباره برگشت.)
(صدای موجها نزدیکتر شد و باد، موهایش را به هم ریخت. با پشت دست، چند تار مو را از صورتش کنار زد.)
+(به کنارش نگاه کرد، کوتاه و گذرا.)
سردت نیست؟
-(سریع جواب نداد. بعد شانهای بالا انداخت.)
نه.
+خوبه
-(اخم خفیفی کرد.)
مگه مهمه؟
+(چند قدم دیگر برداشت. فاصلهشان کم شد، اما نه آنقدر که صمیمی به نظر برسند.)
نه. مهم نیست.
-(نگاهی کوتاه به او انداخت.)
پس چرا پرسیدی؟
+(بیتفاوت جواب داد.)
چقد حرف میزنی
-(لبش را گزید، چیزی نگفت.)
+(بعد از چند ثانیه سکوت، قلنچ گردنش را شکست.)
برگردیم.
-(متعجب به او نگاه کرد.)
الان؟
+(سرش را کمی چرخاند.)
اگه میخواستم بیشتر بمونیم، نمیگفتم.
-(نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره به جلو افتاد.)
تو واقعاً عجیبی.
+(با همان لحن سردش جواب داد.)
و تو هنوز زیادی سادهای.
-(آهسته قدم زد. کنار هم، اما بیفاصلهی واقعی.)
من عادت ندارم با آدما اینجوری باشم.
+(نگاهی کوتاه به او انداخت.)
مشکل من نیست.
-(چیزی برای گفتن نداشت. فقط راه رفت.)
(ساحل خلوت بود و صدای قدمهایشان روی شن، تنها چیزی بود که بینشان میماند.)
+(بعد از چند لحظه، بدون اینکه نگاهش کند.)
از این به بعد، کمتر حرف بزن.
-(برای یک لحظه بهتزده ماند.)
چی؟
+(همانطور که به راهش ادامه میداد.)
بهت نمیاد زیاد حرف بزنی.
-(لبهایش برای اعتراض باز شد، اما چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ به پشت سرش، به شانههای صاف و قدمهای آرامش. سرد بود. دور بود. و با این حال، بیشتر از قبل حضور داشت.)
"موج بعدی آمد و رد شد. هوا تاریکتر شده بود، اما سکوتی که بینشان افتاده بود، از شب هم سردتر بود..."
لذت ببرین♡♤
- ۱.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط