آمدی اما نفهمیدم تمنای تو را

آمدی اما نفهمیدم تمنای تو را
حیرتی دارم چو میخوانم غزلهای تو را

آن دوچشم مهربانت حرفها دارد ولی
کاشکی من بوسه میدادم سراپای تو را

آمدی در بازوان پرتوانت گم شوم
ای دریغا من نفهمیدم تقاضای تو را

آمدی یک بوسه دادی بعد از آن بوسه هنوز
هیچ کس هرگز نمی گیرد دگر جای تو را

آمدی تا از نیاز خود سخن گویی ولی
سعی کردم کم کنم امواج غوغای تو را
دیدگاه ها (۲)

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگرتا بسوی عالم مستی زنم گام...

دختر کاشان بیا عطر و گلاب آورده امبس شدم دلتنگ با حالی خراب ...

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم ...

گفتم که به نام خدا او نوشت عشقخطی کشید از دل ما تا بهشت عشقچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط