ویو جیمین
ویو جیمین
دستام میلرزید و کنار تختِ لیزا خشکم زده بود.
نفسش هنوز منظم نشده بود و من فقط نگاهش میکردم؛ به صورت رنگپریدهش، به لبهایی که خشک شده بودن، به مژههایی که هر بار میلرزیدن انگار قلبم هم باهاش میلرزید.
من فکر میکردم اون ازم متنفره.
فکر میکردم لیزا مدتهاست دلش ازم کنده شده و فقط داره تحملم میکنه...
اما حالا، وقتی با اون چشمهای خسته نگاهم کرد و آروم گفت:
«من هنوز دوستت دارم...»
انگار یکی توی سینهم چاقو فرو کرد.
لبهام از شدت شوک نیمهباز موند.
«تو... چی گفتی؟»
لیزا نفس عمیقی کشید، انگار همین چند کلمه هم براش زیادی سنگین بود.
با صدایی که از درد و ضعف میلرزید گفت:
«گفتم هنوز دوستت دارم، جیمین.
ولی دوست داشتنم دیگه شبیه قبل نیست...
الان یه جایی بین عشق و ترسه.
بینِ دلتنگی و نفرت.
من هنوز تو رو میخوام... ولی ازت هم میترسم.»
قلبم فرو ریخت.
دستم رو روی لبهام گذاشتم، انگار میخواستم جلوی لرزشش رو بگیرم.
چشمهام داغ شدن و لعنتی... برای اولین بار توی عمرم واقعاً از خودم بدم اومد.
آروم صندلی رو کشیدم و نزدیکتر نشستم.
گفتم: «حق داری... هرچی بگی حق داری.
من حتی نمیتونم از خودم دفاع کنم.
نه بهونهای دارم، نه توجیهی.
فقط میتونم بگم... من یه احمقِ کور بودم.
یه آدمی که انقدر از دست دادنت میترسید که خودش شد دلیلِ از دست دادنت.»
لیزا چیزی نگفت.
چشماش رو بست، اما از اون سکوتش معلوم بود که هنوز باهام قهره.
ولی این قهر، از جنسِ نفرت نبود.
از جنسِ زخمی بود که هنوز تازه بود.
در همون لحظه درِ اتاق باز شد و پرستار اومد داخل.
نگاهش بین من و لیزا چرخید و بعد گفت:
«بیمار باید استراحت کنه. لطفاً استرس ندید بهش.»
سریع سرم رو تکون دادم و از تخت فاصله گرفتم.
اما قبل از اینکه برم عقب، لیزا خیلی آروم زیر لب گفت:
«نرو... فقط اونطرفتر بشین.»
همون یه جمله کافی بود که دلم دوباره بدزده و نابود بشه.
نشستم روی صندلی کناری.
نه زیاد نزدیک، نه زیادی دور.
فاصلهای به اندازهی زخمی که بینمون افتاده بود.
چند دقیقه بعد لیزا با صدای خیلی ضعیف گفت:
«جیمین...»
سریع نگاش کردم.
«جانم؟»
چشمهاش هنوز بسته بود، اما لبهاش لرزید:
«اون روز... اگه یه کم دیرتر میرسیدی... من شاید...»
حرفش رو قطع کردم.
«نه. نگو. نگو اینو.
من دیوونه میشدم اگه اون اتفاق بدتر میشد.
من... من باید زودتر میفهمیدم. باید زودتر میدیدم که داری از درد از پا درمیای.»
لیزا آروم پلک زد و بالاخره نگاهش رو سمت من آورد.
برای اولین بار بعد از اون اتفاق، نگاهش نه سرد بود، نه خشمگین... فقط غمگین بود.
و همین غم، هزار برابر از نفرت بدتر بود.
گفت:
«من نمیخواستم دوستت داشته باشم، جیمین.
اما نشد...
هرچی بیشتر ازم دور شدی، بیشتر بهت چسبیدم.
حتی وقتی بهم شک کردی... حتی وقتی صدام رو نمیشنیدی... من هنوز دوستت داشتم.»
نفس توی سینهم گیر کرد.
سرم رو پایین انداختم.
دیگه هیچی برای گفتن نداشتم.
فقط یه چیز توی ذهنم تکرار میشد:
من به کسی آسیب زده بودم که از همه بیشتر دوستم داشت.
دستام میلرزید و کنار تختِ لیزا خشکم زده بود.
نفسش هنوز منظم نشده بود و من فقط نگاهش میکردم؛ به صورت رنگپریدهش، به لبهایی که خشک شده بودن، به مژههایی که هر بار میلرزیدن انگار قلبم هم باهاش میلرزید.
من فکر میکردم اون ازم متنفره.
فکر میکردم لیزا مدتهاست دلش ازم کنده شده و فقط داره تحملم میکنه...
اما حالا، وقتی با اون چشمهای خسته نگاهم کرد و آروم گفت:
«من هنوز دوستت دارم...»
انگار یکی توی سینهم چاقو فرو کرد.
لبهام از شدت شوک نیمهباز موند.
«تو... چی گفتی؟»
لیزا نفس عمیقی کشید، انگار همین چند کلمه هم براش زیادی سنگین بود.
با صدایی که از درد و ضعف میلرزید گفت:
«گفتم هنوز دوستت دارم، جیمین.
ولی دوست داشتنم دیگه شبیه قبل نیست...
الان یه جایی بین عشق و ترسه.
بینِ دلتنگی و نفرت.
من هنوز تو رو میخوام... ولی ازت هم میترسم.»
قلبم فرو ریخت.
دستم رو روی لبهام گذاشتم، انگار میخواستم جلوی لرزشش رو بگیرم.
چشمهام داغ شدن و لعنتی... برای اولین بار توی عمرم واقعاً از خودم بدم اومد.
آروم صندلی رو کشیدم و نزدیکتر نشستم.
گفتم: «حق داری... هرچی بگی حق داری.
من حتی نمیتونم از خودم دفاع کنم.
نه بهونهای دارم، نه توجیهی.
فقط میتونم بگم... من یه احمقِ کور بودم.
یه آدمی که انقدر از دست دادنت میترسید که خودش شد دلیلِ از دست دادنت.»
لیزا چیزی نگفت.
چشماش رو بست، اما از اون سکوتش معلوم بود که هنوز باهام قهره.
ولی این قهر، از جنسِ نفرت نبود.
از جنسِ زخمی بود که هنوز تازه بود.
در همون لحظه درِ اتاق باز شد و پرستار اومد داخل.
نگاهش بین من و لیزا چرخید و بعد گفت:
«بیمار باید استراحت کنه. لطفاً استرس ندید بهش.»
سریع سرم رو تکون دادم و از تخت فاصله گرفتم.
اما قبل از اینکه برم عقب، لیزا خیلی آروم زیر لب گفت:
«نرو... فقط اونطرفتر بشین.»
همون یه جمله کافی بود که دلم دوباره بدزده و نابود بشه.
نشستم روی صندلی کناری.
نه زیاد نزدیک، نه زیادی دور.
فاصلهای به اندازهی زخمی که بینمون افتاده بود.
چند دقیقه بعد لیزا با صدای خیلی ضعیف گفت:
«جیمین...»
سریع نگاش کردم.
«جانم؟»
چشمهاش هنوز بسته بود، اما لبهاش لرزید:
«اون روز... اگه یه کم دیرتر میرسیدی... من شاید...»
حرفش رو قطع کردم.
«نه. نگو. نگو اینو.
من دیوونه میشدم اگه اون اتفاق بدتر میشد.
من... من باید زودتر میفهمیدم. باید زودتر میدیدم که داری از درد از پا درمیای.»
لیزا آروم پلک زد و بالاخره نگاهش رو سمت من آورد.
برای اولین بار بعد از اون اتفاق، نگاهش نه سرد بود، نه خشمگین... فقط غمگین بود.
و همین غم، هزار برابر از نفرت بدتر بود.
گفت:
«من نمیخواستم دوستت داشته باشم، جیمین.
اما نشد...
هرچی بیشتر ازم دور شدی، بیشتر بهت چسبیدم.
حتی وقتی بهم شک کردی... حتی وقتی صدام رو نمیشنیدی... من هنوز دوستت داشتم.»
نفس توی سینهم گیر کرد.
سرم رو پایین انداختم.
دیگه هیچی برای گفتن نداشتم.
فقط یه چیز توی ذهنم تکرار میشد:
من به کسی آسیب زده بودم که از همه بیشتر دوستم داشت.
- ۳۶۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط