Part ۷

Part ۷
سکوت، سنگین‌تر از هر ضربه‌ای بود که تا آن لحظه بین آن‌ها رد و بدل شده بود. صدای تیک‌تیکِ ساعتِ دیواریِ کارخانه، در میان این سکوت مرگبار، شبیه به شمارش معکوس برای یک فاجعه به نظر می‌رسید.

باکوگو ایستاده بود؛ بدنی زخمی، لباس‌های پاره و نفس‌هایی که از شدت خشم و اضطراب در سینه‌اش می‌کوفت. چشمانش که همیشه با آتشِ غرور می‌سوخت، حالا در برابر نگاه سرد و بی‌روح تودوروکی، رنگی از درماندگی و وحشت به خود گرفته بود. او می‌توانست با یک انفجار بزرگ، تمام این فضا را به خاکستر تبدیل کند، اما می‌دانست که در این بازی، باکوگو تنها بازنده نیست؛ با هر انفجاری که او رها می‌کرد، احتمالاً آخرین تپش‌های قلب میدوریا را هم از بین می‌برد.

تودوروکی با صدایی که حالا از خشونت به سرمایی یخی تبدیل شده بود، فشار داد:

— وقت نداری فکر کنی، باکوگو. یا غرورت رو انتخاب کن، یا اون رو.

باکوگو دندان‌هایش را به هم سایید؛ صدای برخورد دندان‌هایش از شدت فشار شنیده می‌شد. رگ‌های پیشانی‌اش متورم شده بود. او در ذهنش تصویر میدوریا را می‌دید؛ همان پسری که همیشه با لبخندی احمقانه و چشمانی پر از امید، به او می‌گفت که «می‌توانیم با هم باشیم».

ناگهان، شانه‌های باکوگو افتاد. اما این افتادن از سرِ شکست نبود، از سرِ یک پذیرشِ تلخ بود. او به آرامی، در حالی که چشمانش از اشک و خشم می‌سوخت، یکی از زانوهایش را روی زمینِ خاکی و پر از روغن کارخانه گذاشت.

صدای برخورد زانویش به زمین، مثل شلیک گلوله در فضای کارخانه پیچید.
دیدگاه ها (۰)

بچه این لینک کانالم ‌ تو سروش هست اگر دوست داشتید بیان واز م...

Part 6صدای برخورد مشت‌ها به دیوار و ناله‌های ناشی از ضربات س...

فقط همینو داره بگه 🤣

وارث شرکت LS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط