「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41
✦.................................

مادرش سرش را تکان داد.

خانم لی: تو واقعاً غیرقابل تحملی.

آقای لی: وقتی شنیدم افتادی توی آب، نزدیک بود سکته کنم.

آیلین خنده ضعیفی کرد.

+ بابا اغراق نکن.

آقای لی: اصلاً هم اغراق نمی‌کنم.

بعد جدی‌تر ادامه داد:

آقای لی: اگه تهیونگ نجاتت نمی‌داد معلوم نبود چی می‌شد.

آیلین ساکت شد.
پدرش آهی کشید.

آقای لی: هوا سرد بود. تو هم چند دقیقه توی اون وضعیت بودی

مادرش سر تکان داد

خانم لی: خدا رو شکر که سریع پیدات کرد.

برای لحظه‌ای تصویر تهیونگ در ذهن آیلین جان گرفت. همان صورت بی‌احساس. همان نگاه سرد همان صدای محکمی که حتی موقع بحث کردن هم آرامش خودش را حفظ می‌کرد.

ناخواسته یادش آمد که چطور بدون سروصدا همه چیز را مدیریت کرده بود؛ بدون اینکه منتظر تشکر باشد و بدون اینکه خودش را قهرمان نشان بدهد.

آیلین سریع فکرش را کنار زد.

+ من خوبم. نگران نباشین.

مادرش اخم کرد.

خانم لی: معلومه که نگرانیم.

+ مامان...

خانم لی: تو تب داری.

+ خوب می‌شم.

پدرش لبخند کم‌رنگی زد.

آقای لی: امیدوارم.

بعد بلند شد و پتو را روی شانه‌های دخترش مرتب کرد.

آقای لی: امشب استراحت کن. فردا بهتر می‌شی.

آیلین سر تکان داد.

+ باشه.

مادرش موهایش را نوازش کرد.

خانم لی: چیزی خواستی خبرمون کن.

+ چشم.

بعد از اینکه مطمئن شدند حالش کمی بهتر است،
از اتاق خارج شدند. در که بسته شد، اتاق در سکوت
فرو رفت.

آیلین آرام روی بالش دراز کشید. سرش هنوز درد می‌کرد، اما عجیب بود...
هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، ناخواسته همان
مرد اخمو و سرد جلوی چشمش ظاهر می‌شد.

مردی که روی امشب مثل یک جنتلمن واقعی از او مراقبت کرده بود.

فکرش باعث شد گوشه لبش خیلی کمرنگ بالا برود. اما بلافاصله پتو را تا روی بینی‌اش کشید.

+ شب بخیر، فرمانده

و چند ثانیه بعد با همان فکرها آرام‌آرام به خواب رفت.

[ صبح روز بعد _ ساعت 9:۲٠ ]

نور کم‌رنگ صبح اتاق را روشن کرده بود. آیلین هنوز زیر پتو مچاله شده بود و با بی‌حوصلگی به سقف نگاه می‌کرد.

بینی‌اش گرفته بود و گلویش کمی می‌سوخت. همان موقع صدای در آمد و چند ثانیه بعد لینا وارد اتاق شد. با دیدن قیافه آیلین، خنده‌اش گرفت.

لینا: وای خدا... انگار یه کامیون از روت رد شده

آیلین بالش کنارش را برداشت و آرام به سمتش پرت کرد.

+ صبح توام بخیر .

لینا خندید و بالش را روی مبل انداخت

لینا: حالت چطوره؟

+ زنده‌ام

لینا: یعنی افتضاحی

+ دقیقاً

لینا کنار تخت نشست. چند لحظه‌ای هر دو ساکت بودند تا اینکه ناگهان آیلین عطسه کرد. لینا اخم کرد.

لینا: دیدی؟ گفتم حالت خوب نیست.

+ سرماخوردم فقط.

لینا: فقط؟ دیشب داشتی توی تب می‌سوختی!

+ الان بهترم

لینا با شک نگاهش کرد اما چیزی نگفت؛ نگاهش برای چند ثانیه روی صورت آیلین ماند و بعد آهی کشید.

لینا: هنوزم از فکر دیشب اعصابم خورده

آیلین فهمید منظورش چیست.

+ لینا...

لینا: جدی می‌گم.. اگه چند نفر اونجا نبودن و ماجرا رو نمی‌دیدن، هیچ‌کس باور نمی‌کرد یونجین اون کار رو کرده.

آیلین نگاهش را از او دزدید. دلش نمی‌خواست دوباره به آن لحظه فکر کند.

+ ولش کن.

لینا: ولش کنم؟

+ آره.

لینا: اون تو رو هل داد توی استخر.

+ می‌دونم.

لینا: ممکن بود یه بلایی سرت بیاد!

+ ولی نیومد.

لینا چند لحظه ساکت ماند و بعد آرام‌تر گفت:

لینا: چیزی که بیشتر از همه منو شوکه کرد، یونجین نبود.

آیلین ابرویی بالا انداخت.

+ پس چی؟

لینا: تهیونگ.

آیلین فوراً اخم ریزی کرد.

+ دوباره شروع نکن.

لینا: دارم جدی حرف می‌زنم.

لینا کمی جلوتر خم شد.

لینا: من داداشمو از بچگی می‌شناسم.

+ خب؟

لینا: هیچ‌وقت ندیدم اون شکلی بشه.

مکثی کرد و ادامه داد:

لینا: وقتی افتادی توی آب، حتی یک ثانیه هم فکر نکرد. نه به مهمونی اهمیت داد، نه به مهمونا، نه به هیچ‌کس... فقط مستقیم پرید توی استخر.

آیلین ناخودآگاه لبش را گاز گرفت.

+ لینا...

لینا: بعدشم تمام شب اخموتر از همیشه بود.

+ اون همیشه اخموئه.

لینا: نه. این فرق داشت.

آیلین سریع حرفش را قطع کرد

+ بیا درباره دیشب حرف نزنیم.
دیدگاه ها (۲۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۰✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۹✦....

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : 7شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر افتاده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط