نه تو میمانی و نه اندوه

نه تو میمانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،
به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم میگذرد ،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند..

لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز..
دیدگاه ها (۰)

نَه ما میمانیم نَه اَندوه..وَ نَه هیچ یِک اَز مَردُمِ این آب...

.لحظه ها عُریانند ....به تنِ لحظه خود جامه اندوه مَپوشان ...

به قول سهراب سپهری جان:« به كوتاهی آن لحظه شادیكه گذشت، غصه ...

زیبا تر از خیال تو پیدا نمی شودحتی غزل بدون تو زیبا نمی شودش...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

ادامه فصل دوماو به سمت ا. ت آمد و او را از زمین بلند کرد. دس...

ساعتی بعد ‌‌......صدای زنگ اومد جونگ می انقدر سریع بلند شد ک...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط