چه غریب ماندی ای دل نه غمی،نه غمگساری
چه غریب ماندی ای دل نه غمی،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری
دل من چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجرکه چراشبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچوباران زبرت چه برخورم من؟
که چوسنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد ، به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باریه
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشاید ت کناری
به غروب این بیابان ، بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران ، که رها کنند یاری
.
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری
دل من چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجرکه چراشبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچوباران زبرت چه برخورم من؟
که چوسنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد ، به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باریه
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشاید ت کناری
به غروب این بیابان ، بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران ، که رها کنند یاری
.
- ۳.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط