عشق او باز مرا غرق تمنا میکرد

عشق او باز مرا غرق تمنا میکرد
با نگاهی که به این عاشق رسوا می کرد
باز آن چشم شرر بار و خمار آلوده
رنگ سرخی به لب باده مینا می کرد
دختری بودم و دلداده ی عشقی زیبا
بوسه هایش دل من همدم لیلا میکرد
سیب سرخی که معطر شده بود از عشقش
جان من همدم عصیانی حوا می کرد
گاه میرفت و گهی دست به دستم میداد
در دل عاشق من شورش ووغوغا می کرد
در گریبان دلم دست وفا می برد و
نوری از عشق مرا همدم شبها می کرد
یوسفی بود که با پیرهن خون آلود
حکم بر کشور زیبای زلیخا می کرد
دیدگاه ها (۸۸)

قلم به دست می برم تو را نشانه می کنمچه بی بهانه ماه من تو را...

کاش در دهکده عشق فراوانی بودتوی بازار صداقت کمی ارزانی یود ک...

بیا... که قدر نبودت ؛ هزار غم دارمبرای گفتن یک شعر ، واژه ک...

مــیــ‌خــواهمــت، مــیــ‌دانــی امــا بــاورت نــیــســتفــ...

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط